رویشی ازدل خاکستر عشق

 قبلا توضیح دادم که انا در خلال تکاپوو تلاش برای به پایان رساندن درسش که همزمان با شروع کارهای پاره وقت هنریش بو،د چند کیلوئی وزن کم کرده بود.بنابراین بطور اتوماتیک انگیزه ی لازم برای ورود به یک دوره رزیم سبک برای او فراهم گشته  از فردای همان شبی که تصمیماتش را بر روی کاغذ نوشت، طی مراسمی با خوردن یک کیک مکزیکی بسیار خوشمزه همراه با شیر کاکائوی یخ رسما با دنیای شکلات خوری خدا حافظی کرد .در همین راستا با خرید دو کیلو الوی خشک بسیار خوشمزه و درجه یک از عطاری های بازار تجریش سعی کرد اعتیادش به شکلات را ترک کند این بود که بجای انکه یک تکه شکلات در دهانش بگذارد و همراه با اب شدن ان احساس گرماو تخدیر کند به الو خشگ های گوشتی و خوشمزه پناه برد . هیچ وقت برنج دوست نداشت بنابراین براحتی برنج زا حذف کرد .بعد کم کم نوبت به غذاهای روغنی رسید . دست اخر با اه و افسوس از زامبون و کالباس دل کند  و دوباره به جوجه کباب و استیک های خوشمزه ی فروشگاه  امیر روی اورد .خرما و بیسکوئیت های ساقه طلائی و و شیر نسکافه های داغ شیرین شده با شکر مصنوعی سوئیتن لا تنها مرهمی بر حس شیرینی خواهی او بودند. همچنین او طی یک دستبرد نا جوانمردانه به خانه ی نینا با یک کارتن کتابهای گلشیری اکبر رادی تنسی ویلیامز اسماعیل فصیح شهرنوش پارسی پور و ایضا سیمین دانشور وکلی مجله ی فیلم قدیمی و تکس های نمایشنامه های رادیوئی  به خانه برگشت. اطاقش را به طبقه ی بالا انتقال داد  ..یک گاز رومیزی روی کابینتهای کهنه گذاشت  و یخچال عهد دقیانوس را از سیب های سرخ تازه، پرتقال ها ی اشتها اور با ان پوست پر منفذ نارنجی  خوشرنگ گرما بخش و خیار و کاهو ی پیچ تازه  گوجه و بادمجان و کدوپر کرد.  و رسما یک زندگی خانگی کاملا مستقل را شروع کرد  او گرسنگی و خستگی ناشی ازبدنبال مدرک موقت دویدن را با خواندن کتاب و اجرا ی نمایش برا ی خودش  از تن میزدود . البته با تمام شرمندگی باید اظهار کنم که انا شروع کرد با خودش بلند صحبت کردن.  این یک کار عمدی بودو به انا ارامشی سخت میبخشید  مثلا هر روز درست وقتی بیدار میشد از خودش میپرسید انا خوبی

وخودش جواب میداد نه خوب نیستم خستم

من تنهام خیلی وعمدا ادامه میداد هیچ کس من چاقو دوست نداره هیچ کس  من یه دختر تنهام تنها  ی تنها  بعد یک دفعه معجزه ای رخ میداد و انا تضمیم میگرفت به این دختر تنهای چاقالو کمک کند بنا براین درست مثل صحنه ی بیدار شدن سیندرلا از خواب و کمک موشها  به او، ارام از جا بلند میشد در حالیکه سعی میکرد همه چیز را فراموش کند. عشق از دست رفته اش اندام چاقش..... نه او یک دختر جوان خوش اندام بود ظریف و سبک و بدین ترتیب به انکارو فراموشی روی اورد ... پنجره را باز میکردو از نسیم صبحگاهی لذت میبرد  گاهی دوش میگرفت    و حسابی خودش را کف الود میکرد و با همان موهای کف الود که بالای سرش فرم داده بود مقابل ایینه میایستاد و به چهره جدیدو بیخبرش مینگریست. میگذاشت امواج گرم سشوار موهایش را پراکنده کند  و او احساس کند در جای سر سبزو وسیعیست که باد لا به لای موهایش میپیچد. ناخنهای نرم وشکننده اش را بلند کرد  وبه انها لاک اصیل قرمز شادی زد که ترکیب ان با دستهای تپلو سفیدو کوچکش خیلی زیبا میشد .  یک کلاس اواز خصوصی خانگی پیدا کرد و شروع به خواندن کرد

  بنا براین اگر یکی از این روزها ارام به پشت در اطاق انا میرفتید این چیز هار ا میشنیدید

 

 

 

دیدی که رسوا شد       دلم غرق تمنا شد

 

به رهی دیدم برگ خزان     افتاده زبیداد زمان      از شاخه جدا بود

 

دلا نزد كسی بنشين كه او از دل خبر دارد

 

 
به زير ان درختی رو كه او گل های تردارد

 

 ای نامت از دل و حان     در همه جا     به هر زبان جاری   

 عطر پاک نفست سبزو رها     از اسمان جاری

 

 

تو نسیم خوش نفسی      من کویر خارو خسم 

 

 گر بفریادم نرسی        همچو مرغی بینفسم

   یا دیالوگ های نینا در  مرغ دریائی چخوف، یا اتوبوسی بنام هوس ،  کلفت های زان زنه ، ویا هر بندی از کتابی که دوست داشت با روانی و تسلط و احساس میخواند

  مثلا

 

{.......تمام این مدت طولانی که توخانه را ترک کردی من درگیرو دار پرستاری از اقوام دورونزدیک بودم که یکی یکی  مقابلم جان میسپردندو ان همه مراسم سوگواریو تو کجا بودی کجا بودی که حالا به رفتار من ایراد میگیری......}

 

 

-...... انا  با نگاهی به فرونسکی که به همراه دختر نجیب زاده سوار بر کالسکه میشد  بغض گلویش را گرفت به همه چیز فکر کرد به کودکی که دور از او در خانه ی شوهرش زندگی میکرد و پرستار اجازه ی دیدارش را نداده بود به دختر تازه بدنیا امده اش که هیچ کس منتظرش نبود    به رسوائی دامنگیر ارتباط نامشروعش با فرونسکی   انا به ایستگاه قطار رفت   ولحظاتی بعد در ازدحام جمعیت در ایستگاه قطار کسی فریاد زد ان جلوتر زنی خودش را به زیر فطار انداخته است .... انا کارنینا .

 

 

 

 

 

 

 

 باری روزگار انا با همین ترفند ها و شعبده ها  میگذشت او تلاش میکرد که با سختی از عمق باتلاقیکه تا گلو اورا به کام خود فرو برده بود رهائی یابد  ناگفته نماند که علی رغم تلاش انا که به چیزی شبیه جان کندن میمانست گاهی تشنجاتی هم وجود داشت طوفانهای سختی که با هجوم خاطرات همراه بود که اورا لخت و کرخت میکرد وساعتها اسیر اشکو اه و بیزاری از دنیا میشد  یک گوشه ی تاریک ان طبقه  ی متروک مینشست و زانوانش را در بغل میگرفت  ومیلرزید و از خدا کمک میخواست تا ارام گیرد . اما تعداد این گرد بادها کم کم رو به کاهش گذاشتو عاقبت جز غبار غمی همیشگیو پاک نشدنی بر قلب انا ودستبند ظریف هدیه ی تولد او بر دستش نشان زیادی از ان همه درد نماند..انا بر سر قولش ماند بعد از کاهش وزن نسبی رو به رزیم پویا کاشانی اورد وپیاده روی و ورزش نرمو سبک در خانه را اغاز کرد و بعد از گذشت 4 ماه همراه با بدست اوردن مدرک گواهینامه  ی موقت  با از دست دادن 20 کیلو وزن انا بقدری خوش اندام شده بود که با اعتماد به نفس و توانائی بدنی در کلوب ورزشی ثبت نام کند .

 

 

انا که دوباره لاغرو خوب شده بود  با اعتماد بنفس در تمام مجالس جشن ومیهمانی وعروسیها  ورفتو امد ها ی خانوادگی حضور یافت غافل از اینکه این حضور مجدد پیامد های دیگری داشت و ان هم پیدا شدن سرو کله ی خواستگاران سمج بود که انا را با مهمترین بند قرار داد با خودش رو به رو کرد یعنی فکر کردن به یک ادم تازه که البته دردناک ترین قسمت تصمیماتش هم بود

 

 

 

 

.

 

 ------------------------------------------------------------------

 

 عین دیالوگ ها چیز دیگریست انچه بیادم مانده نوشتم

 

 

 

دیدار    

 در هر حال یکی از کارهائیکه حدودا یکی دو ماه وقت انا را به خودش اختصاص داد همان پیگیری کارهای فارغ التحصیلی اش بود که اگر کسی در ان سالها و در ان موقعیت از دانشگاه انا فارغ التحصیل شده باشد میتواند پی ببرد که این کار یعنی چی. انا خوب به یاد دارد که از بس مشکلات عجیب غریب و  خنده دار ومراحل بیهوده و پیچاپیچی در این مقطع برایش پیش امد که گاهی به این فکر میافتادکه روزی داستانی طنز امیز  از این قضیه بنویسد   از  این همه تسویه حساب با این و ان،سرو کله زدن با کارمندان بد اخلا ق و بیحوصله ای که برای یک کار کوچک مرتب تورا از اینجا به انجا پاس میدادند، بطوریکه گاهی برای پیگیری یک نامه ی ساده مجبور بودی روزهای متوالی سر بالائی خیابان منتهی به ساختمان اداری دانشگاه را بالا و پائین بروی البته نا گفته نماند که علت این همه نابسامانی در رسیدگی به امور فارغ التحصیلان نداشتن یک سیستم قانون مندو پراکندگی بیش از حد واحدهای اموزشی و بکارگیری دانشجویان نا وارد و بیعلاقه به کار  در دانشگاه بود . در این بین گاهی بخاطر رفتن یک کارمند به مسافرت گرفتن یک امضای کوچک وبی اهمیت  یک هفته طول میکشید. بخاطر تعدد ازمایشگاه ها و واحد های عملی و گذراندن انها در محل های عاریتی   گاهی بی زحمت باید خودت استین بالا میزدی وبه واحد های  پاس شده ات در این ازمایشگاه فلان دانشگاه و بسان موسسه ی تحقیقاتی میگشتی  .  بعضی از روسا  واساتید هم که باید روی مرحله ی نهائی یک پروسه صحه میگذاشتند همیشه در جلسه یا کلاس بودندو باید ساعتها پشت در اطاق نگاه خسته ی منشی را تحمل میکردی تا ناگهان شخص مورد نظر وارد  گشته در الطاف خداوندی به روی تو باز شود واگر ایرادی بنی اسرائیلی به پرونده ات نگیرند امضا گردد. استعلام از دبیرستان و ارائه ی مدارک مربوط هم که مدت زمان خودش را میطلبید.البته در این بین باید غرغر دانشجویان دیگرو اعتراض هایشان به وضع موجود وگاهی کشمکش های انها را با کارمندان میدیدی  ...ضمن اینکه یک زمزمه ی عمومی بین همه دانشجویان وجود داشت که اوضاع کارو استخدام بسیار خراب است و احتمالا حتی در صورت اخذ مدارک احتمالا باید فقط بعنوان تزئین ان را به دیوار زد. که البته انا سعی میکرد تمام این تصورات منفی نسبت به اینده را با قوت از خودش براند و فقط به پایان این مرحله فکر کند ..ولی بهر حال در انتهای یکی از همین روزها در حالیکه انا بیحوصله   در انتظار جلوس یکی از همان کارمندان بد اخلاق بود ناگهان دربچه ی شیشه ای اطاق کارمند مزبور باز شدو از همه  ی گوشه کنارحیاط دانشجویان منتظر به سرعت در کنار دریچه تجمع کردند. بهر حال زرنگتر ها با داد وبیدادو اعتراض کارشان را پیش بردند تا نوبت به انا رسید البته انا هر گز توجه نکرده بود که فرد روبه رویش که منتظر دریافت برگه بودکیست . اما همینکه دخترک برگه را گرفت و ارام به سمت میز فلزی چسبیده به ستون رفت  یک ان انا چشمش به صورت دلنشین و اشنائی افتاد که از دوستان قدیمی اش بود که مدتها از او بیخبر مانده بود بنابراین با عجله برگه را از دست کارمند قاپیدو به سمت دوستش رفت

 

 

--- به به رزیتا خانوم چه عجب از این طرفا شنیده بودم توهم تو این واحدی اما عجیبه اصلا چشمم بهت نخورده بود

_ رزیتا ارامو مهربان  با دقت به انا نگاه کردو گفت انا جان خیلی خوشحال شدم ولی خوب من دوساله دانشگاه نمیام

انا کمی فکر کردو گفت جدی یعنی اینقدر زود واحدات رو پاس کردی البته خوب طبیعیه چون من دیرتر از تو وارد شدم

  رزیتا با همان لحن قبلی گفت نه موضوع این نیست من نتونستم بیام درسم نصفه موند الان برا ی مدرک کاردانی اومدم

 

یکدفعه موضوعی به ذهن انا رسید سه چهار سال پیش بین دوستان دبیرستان پیچیده بود که رزیتا به محض گرفتن دیپلم با یک مهندس خانواده دارو پولدار عقد کرده است بنابراین انا با شیطنت گفت اهان کلک ازدواج کردی درسو بیخیال شدی اره اینقدرم بیوفائی که یه کارت دعوتم برای ما نفرستادی خانوم خانوما

 

رزیتا کمی سکوت کرد راست به چشمهای انا نگاه کرد نگاهی سرد و خشنو گفت من عقد کردم اما نرفتم سرخونه زندگیمو حالام دارم طلاق میگیرم یعنی درست تر بگم دارن طلاقم میدن

 انا با وحشت و ناراحتی پرسید چرا مگه چی شده؟

 

 

عاقبت چهره ی ارام رزیتا بهم ریخت صورت جوانش یک ان از شدت غم واندوه بهم فشرده شدو ناگهان پزمرده و مچاله بنظر رسیدو در حالیکه قطره اشکی از چشمش میچکید با صدائی پر بغض گفت اخه انا جان من مریضم یه مریضی سخت  بهمین خاطر شوهرم میخواد منو طلاق بده 

------------------------

 

انا ماتش برده بودو گیج و غمگین به دستان لرزان   رزیتا مینگریست که حتی نمیتوانست یک امضای ساده را روی محل امضا دانشجو   ترسیم کند   این سکوت تا انجا طول کشید که انا متوجه شد رزیتا به تنهائی به دانشگاه نبامده و  بقدری ضعیف و مریض است به کمک یکی از دوستانش نیاز دارد که فاصله ی کوتاه اطاق امور اداری را تا درب دانشگاه   بپیماید.

ان روز انا بقدری مبهوت شده بود که بجز جملات پرتو پلائی که حتی نمیتوانست گوشه ای از احساسش را به این واقعه بیان کند نتوانست حرف درستی به رزیتا بزند  او میان امتخاب کلمات تردید داشت مباداچیزی بگوید که رنگی ار ترحم داشته باشد

 

بهر حال ان روز که انا چسبیده  به ستون رفتن رزیتا را مینگریست اصلا نمی دانست یکی از سرنوشت ساز ترین دیدار های زندگیش رقم خورده است.

 

خوصله ام بد جور از این بلاگفا سر رفته این (ان ایبل) بودن مرا میکشد این همه کلیک بی ثمر

 گاهی فکر فرار بسرم میزندو باز منصرف میشوم یک چیزی در وجودم اینجا لنگر انداخته سخت

 کامنتها را با تامل میخوانم  اما نوشتن جواب در سر جایشان مشکل دیگریست که با سرعت اینتر نت

 

 من قابل حل نیست  منتظزم تا مدرسه ها شروع شوندو من ساعات صبحگاهیم را داشته باشم برای درمان بیماریم

 

 اوه چه سخت است که تنها طبیبت خودت باشی خودت به خودت دلداری بدهی و دست خودت را بگیری

 

از مراجعات مکرر به دکتر بیزارم اما چاره چیست من مجبورم ادامه دهم

 

دوست عزیز این اهنگ پایانی فیلم غریبا نه است با بازی هدیه تهرانی و ابولفضل پور عرب فیلمی که به دلیلی برای من خاص است و  گرچه سطح بالا نیست ولی دوستش دارم درست حدس زدی خواننده اش حسین زمان است

 

پردیسم من همیشه در تنهائی به پارک میروم بخصوص در فاصله ی بین کلاسهای دخترم و در مورد چشمهام اره بودند یک زمانی قبل از اینکه میان پف الودگیها پنهان شوند

 

 

فروغ جان منهم تجربه یچنین تولدهائی داشته ام

نازنین منم میرم رانندگی یه خبر مفصلی از خودت به من بده

 

فرزانه یعزیزو حمید شمار ادر جریان لیست نویسی ام قرار میدهم

خیال تو قرارمون یادت نره ایشالله دوشنبه

نانازی بابا درست گفتی

نسرین  عزیزم فهمیدی چه حالی داشتم اون روزا

 شهناز داداشی نسیمو فریدای عزیزم   ممنون از کامنتاتون

فریدا جان باهات کا ردارم و نسیم ببخش که نا امیدن میکنم باور میکنی خودم طاقت خوندن قسمتای قبلی رو ندارم  شهناز جان بفکرت بودم  مینوی عزیزو سارای گل مرسی از کامنتاتون

 

 

 

در ضمن عیدتان مبارک

 

 

 

چه سخته بی تو رفتن

  نمیدانم چقدر قسمت قبل به یادتان مانده اما میخواهم داستان را اینطور ادامه دهم.......

 

. البته کاریکه انا انجام داد یعنی رفتن به امام زاده و عهدو پیمان بستن برای شروعی دوباره و رها کردن سوگواری ،بیشتر شبیه یک مراسم ایینی بود  تا یک دل کندن واقعیو اساسی چیزی شبیه یک نشانه یا هشدار درست نثل شلیک گلوله برای شروع مسابقه وگرنه ناگفته پیداست که غم و دردی چنین عظیم و سنگین به این راحتیو با گفتن چند جمله از وجود هیچ کس رخت برنمیبندد .

اما انا گرچه نمیتوانست به هجوم افکار در هم و برهم مغزش و تشنجات جسمی اش در واکنش به این تصمیم نظم بدهد اما همان شب با دقت پشت میز تحریر نشست و شروع به نوشتن چند هدف از اهداف قابل دسترسو کمتر ازار دهنده ی زندگیش کرد که بدین صورت بودند

 

 !-  پیگیری کارهای فارغ التحصیلی و تلاش برای گرفتن هرچه زودتر گواهینامه یموقت

2- بررسی اوضاع و شرایط کار و تهیهی لیستی از سازمانها و شرکتهائی که میتوانست در انها مشغول به کار شود

3-مطالعه ی منسجم نمایشنامه ها ی خوب و تمرین بیان  از روی کتاب زبان و بیان هنرپیشه و تمرین تنفس-

 

_ پیوستن به یک کلوب ورزشی و از سر گیری پیاده روی4-

 

 

 

 

5- شروع به جستجو و خواندن منابع و رفرنس های ازمون فوق لیسانس دانشگاه سراسری

 

 

6- اعمال یک رپیم ملایم در حد نخوردن چربیو شیرینی

 

7- حذف شکلات و پناه بردن به لواشک

 

 

8- بر قراری ارتباط با فامیل و اشنا شرکت دوباره در مجامع فامیلی  عروسیها و میهمانی ها

 

9 طراحی-یک مسافرت خوب به شمال یا اصفهان  یا شیراز

 

10- رفتن به سینما و تاتر

 

 

11- تغییر دکور اطاق و کمک به زیباتر شدن خانه

 

 

انا این اهداف را نوشت   و بعد انگار بخواهد یک اسلحه ی اماده به شلیک را روی پیشانی بگذارد و یا تیغ تیزی به رگش بکشد   در حالیکه دستش میلرزید خودکار را با شدت در دستش فشار داد و ازار دهنده ترین تصمیم زندگیش را نوشت

 

فکر کردن به یک ادم تازه  12-

 

 

ایکاش میتونستن شکل نوشتن ادم تازه را برایتان تصویر کنم که چطور الفش  خمیده و بودو  میمش کوچک و تایش درهمو  ه کوچک اخر  به یک خط دراز وصل شد که خودکار بی اراده در انتهای ان روی کاغذ کشید   چه اشکهائی که سریع بر کاغذ چکیدندو  لبهاش را خیس کردند اما انا با دلسنگی خاص کاغذ را  در اخرین صفحهی البوم خصوصیش جا داد و بشدت ان را بستو در کمد قفل کردو با خودش قرار گذاشت تا پایان سال به همه ی انها عمل کند ..

 

بمون ای فصل خوب قصه های عاشقونه

بمون ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه

بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویا

صدای پای بودن توی رگهام تو نفسهام

چه سخته بی تو رفتن چه سخته بی تو موندن

نمیشه  این جدایی باورمن

وداع آخرینه جدایی در کمینه

غروب لحظه های واپسینه

همیشه قصه های آشنایی نا تمومه

تموم لحضه های با تو بودن پیش رومه

چه سخته بی تو رفتن چه سخته بی تو موندن

نمیشه  این جدایی باورمن

وداع آخرینه جدایی در کمینه

غروب لحظه های واپسینه

غروب لحظه های واپسینه

 --------------------------------

  سلام

دوستان عزیز وگلم انگار باید میان داستان هایم  که کربوط به گذشتهی دور هستند و روزانه های حالم تفکیکی قائل شوم بنابراین.کنار قسمتهای داستان شماره میگذارم و روزانه ها بدون شماره هستند

توضیح دیگر اینکه مشکلات فعلی زندگی من دست و پا زدن در  اتفاقات تلخ گذشته وسوگواری برای فرصت های سوخته نیست  مشکل من حاضرو ملموس زرو به روی من است روابط سرد و ناموفقم با شکنج

 

بازی

تینای  عزیز منو به این با زی دعوت کرده اولین کلمه بعد از این کلمات که به ذهن میرسه

دریا: دلم میخواد منو همراه خودش ببره نرم و سبک

قهوه: سرنوشت

غرور: هرگز نداشتم

مدرسه:  مشق

دفتر مدیر: گچ تخته پاک کن

آبگوشت: کوه

قرمه سبزی: مادر بزرگ

ریاضی: ذهنمو بکار میندازه

آهنگ: ازدست رفتگی عشق جنون

استخر: یک زن خوشهیکل با مایو از پله هاش بالا میاد مردی منتظرشه

روزنامه: صفحه حوادث

کودکی: تاتر خیمه شب بازی خیالاتی بودن

قزوین: نون برنجی  باقلوا پیچ

دروغ: زیاد نمیگم فقط به شکنج

لیسانس: بدردم نخورد

فوتبال: بازی جام جهانی

قانون: بدرد من نمیخوره

پرواز: برای همیشه رفتن

اشک: همیشگی بی ثمر

ازدواج: ترسناک

وبلاگ: خرفهای اخری

شب: ارامش تلخ

زندگی: چیزی ازش نفهمیدم

عشق: من همیشه عاشقم

هلو: شاید زمانی دور

تحصیل: نمایش

خارج: فقط دبی رفتم

خواب: نیازدردی دوا نمیکنه

 اینترنت: یه دریچه شیاد

مجلس: کارم از این حرفا گذشته

سال 88: دوتا کوه کنار هم

کلم پلو: کد بانو

کتاب: مرغ خار زار-- بر باد رفته ---بلندیهای بادگیر-----دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

 ---

 نه با تو هیچ چیز جواب نمیده نه صبر نه سکوت نه مبارزه اگر هزار بار معماهای طرح شده یتورو حل کنم اگر از صدها پیچ وخم و کژی های روح دهشتناکت به سلامت بگذرم باز چنگالتو دراز میکنی و یک جا اسیرم  میکنی  تو کی هستی یه هیولا هر چی فکر میکنم میبینم هیچ جوری با هیچ الگوئی ننمیتونم تورو ادم خطاب کنم اینو میدونستی که در حالیکه زیر بار زورگوئی های تو له میشم تو همون نفس بریدگیو درد عمیق بهت حسرت میخورم که چه بی تفاوتو با اقتدار منو نادیده میگیری 

راستشو بگم نمیخواستم امروز چیز خاصی بنویسم چون میترسیدم با وجود تمام تلاشم برای مسخره بازی و شادی کردن و برف شادی پاشیدن و کیک خوردن لایه های غم و نا امیدی وسیعی که در وجودم هست درست  عین تکه های عظیم یخ پنهان از  اقیانوس وجودم بزنه بیرون و نوید یه کوه یخ گنده بده که زیر این سطح ابی خاکستری  خفته اما نبریک نسرین و نسیم و ماندانا   باعث شد بنویسم و تشکر کنم که بیادم بودن که کم چیزی نیست برام که یه دوست نادیده  یاد تولدم باشه چیزی که شاید عمدا میخواستم نادیده بگیرم  البته دروغ نمیگم که برای این روز نقشه هائی داشتم حقیقتش میخواستم یه سفر خیلی کوتاه به تنهائی به مشهد برم    واگه نشد لا اقل به بهانه ای دخترم رو به مادرم بسپرم  و از صبح تا شب برای خودم بچرخم و به همه جا سر بکشم  و برای خودم کلی کادو های ریز بخرم مثل یه ماتیک خیلی خوشرنگ چند تا تک سایه ی اعلا چند جلد کتاب دو سه تا سی دی  اهنگ خیلی خوب  دوست داشتم برم تیراژه تندیس گلستان بچرخم امام زاده صالح هم جزو برنامه هام بود خوب رفتن به سینما البته نمیدونم باز باشه یانه بخصوص فرهنگ و ازادی هم جز دلخواه هام بود طبق معمول که خیلی بچه هستم به هیچ کدام از افراد خانواده بروز نمیدم که تولدمه به شکنج که ابدا که چی با این همه اذیت ازار بیاد بگه تولدت مبارک مسخره نیست   البته از شما پنهان نباشد که فکر های خلافی هم به ذهنم خطور کرد  گه خوب جراتشو ندارم بنویسم ولی حقیقتا دلم میخواست یه قرار خاص داشته باشم    اصولا من بعضی وقتا خیلی خطرناک میشم وتصمیمای ناجوری میگیرم  خلاصه بهر حال اندیشه های من چندان پاک و پیور نبود  بهر حال این روزها یعنی این دو سه تولد باقی مونده خیلی خاصه   البته دیشب دستم پیچید همینطوری ها موقع پیچوندن فرمون و مچم خیلی درد میکنه کلا خیلی دیگه زپرتی شدم  ولی دیشب با خودم حل کردم واصلا نمیخوام بترسم بهر حال این زندگی من بوده من نمیتونم ازش فرار کنم من باید اونو بپذیرم باید با خودم اشتی کنم    بدنم داره کم کم تاوان سختیا رو میده بهر حال امیدوارم بتونم دوباره نرمال بشم و این رو از کسیکه شاید این گوشه کنارا بخواد صدای منو بشنوه و یکی از ارزوهامو براورده کنه  میخوام   ............بهر حال فعلا هیچ کدوم این برنامه ها قابل اجرا نیست نه سفر نه بیرون رفتن والبته مهم هم نیست  ...خوب چیزای دیگه ای هم شاید اضافه کنم  

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------

 خوب روز ساده ای بود نسبتا اروم گذروندیم البته شکنج که از طریق دخترم مطلع شده بود سعی کرد یه جوری حال گیری کند اما محلش نذاشتم  دوتا نامربوط گفت خودش ساکت شد .بعد از افطار یه کیک خیلی کوچیک گرفتم  تو یه پارک خلوت با دخترم دوتا برش خوردیم شمع روشن نکردم بقیش رو هم به دوسه تا دختر که کارمون بودن تعارف کردیم  حقیقتش بودجه نداشتم برای خودم کادو بگیرم چون کارای مهمتری دارم که انجام اونا عین کادو میمونه برام دخترم هم  بهم کادو یک بالش کوچیک قد کف دست  داد که خودش با پارچه دوخته بود که  شب بذارم روی بالش کنار فکم اخه تازه جراحی کردم دندونمو درد میکنه روشم با ماژیک نوشته بود لاو شب شکنج اومد ساکت میوه بردمو چای خورد و خونه هم ساکت بود  منم خودمو تو اشپزخونه مشغول کاری کردم  تا اخر شب اومد گفت چیه شبیه مرده ها شدی منم یه لبخند سرد زدم با خودم گفتم بهت فرصت نمیدم روزمو از این خرابتر کنی گفتم ای خستم ولی چیز مهمی نیست بعد یه کمی جلو عفب رفت دستشو کرد تو کیف بغلش با تردید یه چگ پول پنجائی دراورد بیرون گرفت جلوم ونرسیده به دستام نگه داشت چک پولو تو هوا لرزوند و با یه نگاه خیلی تلخو زننده گفت نمیخوایش میخوستم نگیرمو بهش بگم دیگه اینقدرم....که یهو الارم تو وجودم زنگ زد گولشونخوریا

اینم یه روش تازس با لبخند پولو گرفتم و تشکر کردم بعد گفت اگه نمیخوای بده پولو گفتم نه دست درد نکنه تا بالاخره خوابیدو صدای خرو پفش از اطاق بغلی بلند شد   و من نفس راحتی کشیدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این دوستای عزیز تولدمو تبریک گفتن دوستون دارم خیلی

بقیه دوستامم همینطور

شیلا ی عزیز-تپلک-داداشی-حمید-شیده-مینا-نیکا-بانوی عزیز-ستاره 2-سارا2-نسیم-پریسا-ستاره-فروغ خانوم-تینا-خانوم خونه-سولماز –باران-مسافردنیا-نورث-مینو-فریدا-دینا خانومی-نسرین

---------------------------------------------------

هنوز کامنتا بیجواب مونده منو ببخشید همشونو با عشق خوندم جواب میدم

بالاخره خودم را افتان و خیزان به اینترنت رساندم

 

اه سلام منو ببخشید           (   ایکون نفس بریدگی وسرفه)  سلام دوستان عزیزم من اومدم خداوندا نمایش زن مطیع و  خانگی حوشبختانه پایان گرفت  و من این پست عجولانه را که مخصوص نیمه شبهاست برایتان میگذارم که بدانید دلتنگتان بودم  ...بله همه جا یه ابر کوچک نامرئی خوشایند از یاد شما همراه من بود...مسخرس ولی یک جور احساس مسئولیت میکردم که به زور هم شده به  خودم خوش بگذرانم به عوض ان همه پست های غم انگیزی که نوشتم و خواندید و خوب بعد از این هم مینویسم و نمیدانم باز هم میخوانید یا نه

البته غلو نمیکنم تقریبا ۵۰ درصد موفق شدم

 

و حالا شرایط  وقوانینی که برای خودم گذاشتم

۱- با خودم عهد کردم که به هیچ خاطره ی غم انگیزی فکر نکنم  تقریبا موفق شدم

۲-  به شکنج به عنوان مرد زندگیم فکر نکنم بله ایشان احتمالا مرد خیر پولداری بودند که من را به همراه دخترم به یک سفر کوتاه میبردند و تصادفا پدر فرزندم بودند ولی هیچ نسبتی با من نداشتند

بنابراین چند فکر حذف شد دوست دختر داشتن ایشان به من مربوط نیست اس ام اس ها و تلفن های کوتاه به من ربطی ندارد و همچنین برانداز کردن دیگران   ۳

۳-  من فقط با مسیر زیبای سفرم اشناوهمخون بودم نگاه من بدون هیچ فکر اضافی تنها با رنگ های درخشان سبزو ابی طبیعت می امیخت و رنگ سیاه ناکامی های من باید حذف میشد

۰(یک نسخه ی کوتاه درمانی( همه چیز را به بعد واگذار کن انا تمام رنج و از دست رفتگی را حقیقت این زندگی از هم پاشیده ) هر شش ساعت یک بار به ذهن تزریق شود

 

۴- خاله زنک باش عزیزم  روشنفکری ممنوع افکار   خاص ممنوع فقط ا زهمه ی تجمل  وزرقو برق واین ویلای لوکس لذت ببر  درست مثل یه دختر فقیرو ندید بدید (  چون در واقع هم توز ن فقیری هستی )

 

۵- میتونی شکلات بخوری بدون عذاب وجدان  اوهوم به تموم ادمهائیکه میون این همه باربی ژیگول  از چاقیت تعجب میکنن  لبخند بزن اصلا مهم نیست   مهم نیست  فکرتو مشغول نکن  قرار نیست کسی تورو بپسنده

 

۶-اوه بذار شکنج نه ببخشید این اقای غریبه با حسرت از مردهائیکه با فراغ بال  همراه با   مترس های اکبندشان 

 

به سفر اومدن یاد کنه بهر حال این مسئله به تو مربوط نیست  چون تو قصد رقابت با کسی رونداری

 

۷- با تمام قوت خنگ باش اره تو  اصلا حرفا ی ناراحت کننده رو نمیشنوی

۸- برای دخترت بهترین باش تو تنها همبازیش هستی

۹- خرید کن عزیزم خرید ملاحظه ی هیچ چیزو نکن شاید این بلوزها کمی تنگ باشن اما عوض خیلی خوش رنگن این قلمبه سلمبه های چزو بدن تو هستن

۱۰-  متاسفم میدونم دیدن زوج های عاشق باعث شد یادت بیاد یه زن هستی اما فراموشش کن عزیزم فراموشش کن

 راستی در اخرین شب سفر خواب عجیبی دیدم من کنار یک ادم ناشناس بودم کسیکه بدون اینکه بدونم کیه اما خیلی دوسش  داشتم  عجیب بود من چقدر واضح احسا س گرم عشق رو توی خواب حس میکردم 

 

پی نوشت سریال ویکتوریا رو دیدم و بسی مستفیض شدیم بخصوص با ظهور جرونیمو

اجازه برای شروعی جدید

 تاکسی نرسیده به میدان تجریش  کنار پست خانه توقف کرد و  انا  چادر به سر از ماشین پیاده شد  زیر چادر یه زنبیل حصیری دستش بود که حلواهای لقمه ای رو لای نون بستنی گذاشته بودو میرفت به امام زاده اسماعیل تا بین مردم  تقسیم کند مقنعه ی بلند مشکی زده بود و ارایش نداشت  قبل از اینکه ا زخونه بیاد بیرون نگاهی به ایینه کرده بود مثل یک دختر دبیرستانی چشم وگوش بسته  فارغ از عشق پرهوس بنظر میرسید. ارام ارام از راهروهای طویل بازار گذشت ومثل همیشه سعی کرد ارام زیر لب ذکر بگوید الا بذکر الله تطمئن القلوب   اخر برایش سخت بود هر بار گذشتن از این مسیر  بی انکه به یاد بیاورد نخستین قرار با مهرشاد را در روز تولدش  همهمه ی نشاط بخش بازار بوی تمام ادویه ها رنگ درخشان میوه ها در میدانچه ی بازار با وجود انهمه لامپ برایش گم ونابود میشد.  دیگر مردم را نمیدید که با عجله و شتاب میان جمعیت برای خود راه باز میکردند و مثل همیشه به ارامی به مست کوچه یباریکی که به حیاط امام زاده باز میشد میرفت و درست در استانه ی ورود قلبش میگرفتاشک در چشمش حلقه میزد و اه بلندی از ته دل میکشیدو بعد ارام به حیاط پا میگذاشت چون دوست نداشت چادرهای غریبه ونا شناس بسر کند از همان ابتدای راه با چادر به محل قرارش میامد محل قرارش با مهرشادی که دیگر نبود محل قرارش با خدائی که گرچه بین او وخودش فاصله ورنجش احساس میکرد اما در این شهر بزرگ که هیچ گوش شنوائی برای ناله و گریه ی او وجود نداشت  تنها  پناهگاه بود قبلها بعد از زیارت مرقد و  لمس پنجره های مشبک فلزیو رازو نیاز وناله   در گوشه ای مینشست پشت به دیوار مرمرین چادرش را تا روی صورت پائین میکشیدو با هق هق گریه هایش تنها میشد جا ی خوشبختی بود که انجا هیچ کس به کار انا کا رنداشت  انجا همه به نوعی دل گرفته بودند  یکی برا شفای مریضش  میگریست یکی خسته از ظلم روزگار بود یکی بدهکار و در مضیقه یکی از بیممهری همسر رنج میبرد و بسیاری هم برای  صفای روح و باطنو تجدید عهد با خدایشان به انجا میامدند    انا زیر چادر برای خود عالمی داشت اهسته و زیر لب با معشوق رفتهاش حرف میزد درد ودل میکردو گاهی این وسط پای خدا را وسط میکشید مینالید اعتراض میکرد کمک میخواست خلاصه اش این بود که بالاخره بعد از این همه رنجو تعبو قهر با سرنوشت با خدایش از در اشتی در امده بود این بود که نذر کرد نذر کرد که اگر توانست از این گرداب هولناک اذیت ازار هایاستاد راهنما و مدیریت گروه وسختگیری هاو باز بینی ها رها شودو فارع التحصیل شود به تعداد زیادی حلوای لفمه ای درست کند ودر حرم پخش کند انا سینیسفید را به سمت مردم میگرفت دستها دراز میشد نظرتان قبول و حاجت روا شوید میشنید و  بعضی هم میگفتند خدا رحمتش کند خدا بیا مرزدش و دل انا میلرزید ....او هیچ وقت به مزار مهرشاد نرفته بود او ان نقطه ان مکان محبوسو تنگ را برای سکنی گزینی همیشگی مهرشاد لایق نمیدانست جا یمهرشاد ان بالا بود درست وسط اسمان ابیو صاف حرم امام رضا همان جائیکه کبوترها دانه برمیداشتندو به سمتش پر میکشیدند  همان حرمی که قرار بود خطبه یعقد دوبارشان دران خوانده شود ودست در دست هم برای وصل به سمت هتل هایت مشهد بروند جائیکه انا  دوست داشت در خیابان دکترا مشهد قدم بزنندو از ان بوتیک معروف خرید کنند بروند زیست خاور و طرقبهو کلی جاهای دیگر  این خیال بقدری برای  انا قوی بود  بالاخره  مادرش را راضی کرد که اجازه دهد به همراه راضیه خانوم دایه  یترک پیرشان به سفری دورزه با هواپیما به مشهد بروندو ماد رکه نیت اصلی انا را نمیدانست چقدر افتخار کرده بودو پز داده بود که دخترش مهربان ومعتقد است  ... خدا میداند که ان روز در حرم  امام رضا چه شکوه هاو گله ها کرده بود  چقدر نالیده بود که اخر ما نذرتو که کرده بودیم چرا جدا کردی از من نیمه یوحودم را و خلاصه بالاخره با شفای نسبی از غمو الام برگشته بود که پشت بندش سریع  نتیجه ی قبولی در تست صدایش امده بودو انرزی حرکت به جلو   و حالا هم امده برای ادای نذر و یک کار سخت سختو طاقت فرسا  چون قول داده بود به دکت رمهربانش  به خودش به مهرشاد که دوباره شروع کند که از جا بلند شود و بپذیرد رفتن عزیزش را  و نه اینکه اورا از قلبش براند که نشدنی بود بلکه بپذیرد که زندگی ادا مه دارد   .............

 

انا با سینی خالی وسط حیاط ایستاده بود با تامل انر ا در سبد حصیری جای داد و اماده شد  برای رازو نیاز اخر برای شروعی سخت و جدید و این نجوای او در پیچ وتا بگریه ها سخت دل کندن از مصیبت چسبنده ی مرگ مهرشادبود

 

 

ای خدای من ایا دوباره میتونم از زندگی لذت ببرم؟!!!  خستم نفسم تنگه احتیاج به هوای تازه دارم کمکم میکنی !!!! دلم میخواد دوباره موسیقی گوش بدم میخوام دوباره رویاهامو در اغوش بگیرم  دوست دارم دوباره بشم اون دختر خیالاتی خدایا قدمام سنگینه کمکم کن  ؟؟؟/  خدایا به تو پناه میبرم دل شکستمو به تو میسپارم          تا تو ترمیمش کنی. فقط خودت نه هیچ کس دیگه ای.....خدایا تمام این بغض سنگینمو تمام فریادا ی نکشیدم وخاطرات عشق نشکفته پر پر شدمو  به تو میسپارم ....دستاش دور پنجره ی ضریح قلاب شد و زیر لب اهسته گفت مهرشاد من میخوام برم اجازه میدی اره   شونه ها ش میلرزید  برم برم  رها کنم دستتو اره     ........عزیزم یه گوشه از قلبم همیشه ما ل توئه ولی همه میگن باید ادامه بدم من نمیتونم طفره برم

میدونم تو هم میخوای که من خوشبخت بشم   اما فکر نکن تنهات گذاشتم هیچ وقت هیچ وقت قول بده بازم بیای به خوابم خوب من میرم میخوام تصمیم های جدید بگیرم   میخوام تموم کنم این عزاداری رو یادت بشه برام شیرین ترین خاطره ی عمرم  نه باعث ناله و گریم میخوام دوباره به خودم شانس زندگی بدم

 

 


 دوستان عزیزم شاید فردا مجبور بشوم به یک سفر دو سه روزه بروم البته همراه شکنج خدا کند سفر ارامی باشد یعنی مرا به حا ل خود بگذارد و خودش هم به چشم چرانی بپردازد    بهر حال اگر توانستم کانکت شوم جواب کامنتهای  شما عزیزانم را میدهم یکی از دوستانم ادرس دکتر جراح بینی خواسته بود  حقیقتا شخص خاصی را که خیلی ماهر باشد نمیشناسم    ولی توصیه میکنم به مجله ی ایده ال مراجعه کند تبلیغات پزشکی دارد یک اسم هم هست براش میل میکنم   شرمنده به دلایل حفاظتی از دوستان پزشک هم نمیتوانم معرفی کنم دوست عزیز دیگری هم دوست داشت با هم صحبت کنیم   اون رو هم فراموش نکردم بهر حال از اول مهر وقتم ازاد میشود و میتونم فکرائی بکنم دوستون دارم    در ضمن برفین خانوم صاحب وبلاگ سالها در حسرت یک  خانه کجائی بابا رفتی یه ادرسی چیزی

 

 

مکالمه ی من با خودم

 

 

 

 

 این نوشته ها خصوصی نیست اما خواندنش خالی از لطف است توصیه میکنم نخوانید

 

ادامه نوشته

انا3

 

 

 

  منشی جدید مطب دکتر بعد از انکه با خونسردی به مکالمه یطولانی اش با تلفن پایان داد تازه متوجه انا شد   و با نگاهی استفهام امیزی به جعبه ی کادو پیچ شده در دست انا پرسید شما وقت داشتین

 دیگه چیزی به پایان وقت کاردکتر نمونده بهر حال اسمتون  انا جواب داد  من شیرازی هستم  وقت ندارم فقط اگه از دکتر اجازه بگیرین یک دقیقه با دکتر کار داشتم خیلی کوتاه  اگه امکان داره وگرنه اصراری ندارم 

 

منشی گوشی را برداشت و  پرسید اقای دکتر خانوم شیرازی اومدن باهاتون ...ا بله بله میفرستمشون تو     

..و در همان حال به مهر بانی   به سمت انابا دست  اشاره کرد که داخل اطاق دکتر شود

 

 

انا به نرمی به در زد ودستگیره را چرخاند و وارد ان فضای اشنا شد  وهمزمان سعی کرد خاطره ی اولین حضورش در مطب را پس بزند بنابراین با گام های نرم وشاد به سمت میز دکتر رفت   و جعبه ی کادوئی را روی میز گذاشت  وبا عجله گفت

_سلام دکتر ببخشید مزاحمتون شدم میدونم وقت قبلی نداشتم اما تقریبا برای تشکر کردن از شما صبر نداشتم

دکتر روی صندلی کمی جا به جاشد وکمی شق ورق نشست و ارام جعبه را به سمت خود کشید  ودر عین حال به انا نگاه کرد و گفت سلام انا ی عزیز پس بالاخره تموم شد اره ..یعنی الان شما خانم مهندس انای شیرازی هستین   حالا سرپا وایسادی بشین

_ام نه متشکرم دکتر منشی بهم گفت  دارین میرین خونه و وقت ندارین حقیقتش منم که برای مشاوره نیومدم

وقتتونو نمیگیرم گرچه زحمات شما رو نمیتونم جبران کنم

_ اوهوم به خوب نکته ای اشاره کردی پس بشین وعجله نکن

 

و بعد از اینکه انا با تردید نشست ادامه داد  اخه اینکه انصاف نیست  دو سال تموم اومدی ورفتی ابار غمتو گذاشتی رو دوش ما  با ما تقسیمش کردی  اون شکوه ها از روزگار اون اشکای  پایان ناپذیر حالا میخوای خندتو شادیتو دریغ کنی بگی خداحافظ وتموم 

اما با عذر خواهی گفت نه دکتر من بازم میام  یعنی من الان تو این مقطع کمی احساس رهائی میکنم فقط همین هوم این اتفاقی نیست که منو برای همیشه شفا داده باشه  و بینیاز باشم از مراجعه به شما

 بهر حال شما از شر من به این زودیا راحت نمیشین

 

 

دکتر جوابی به انا نداد و در عوض با نگاهی به موهای اراسته ی انا که با دقت از روسری بیرون گذاشته شده بود گفت  میبینم که تغییرات اساسی کردی  با چه بلوند تند وتیزیم شروع کردی

انا نا خوداگاه خندید و گفت نمیدونم چم شده بود   کمی قبل از فارغ التحصیلیم بود یه روز  خیلی کلافه و پکر بودم تصمیم گرفتم یه بلائی سر م بیارم این بود رفتم ارایشگاه گفتم میخوام حسابی تغییر کنم  اونم موهامو این رنگی کرد.

البته قسمت بد ماجرا این بود که سر همین رنگ مو یکی از دوستامو از دست دادم

_ جدا کدوم دوستت

_ نسیم قرار بود تو ترجمه ی خلاصه تزم کمکم کنه رفتم خونشون منو که میشناسید دکتر اعصابم خراب باشه میشینم حسابی  ارایش میکنم

 

_ بله  چند باری دیدم در واقع تو از وقتی گریه هات تموم شد ارایشای متنوع و ماهرانتم شروع شد

_ به رحال خوب مادر نسیم خیلی مذهبیه منو دید و خوب فرداش که با نسیم کار داشتم و بهش زنگ زدم با لحن توهین امیزی گفت ظاهر من ظاهر من

 

- اوهووم نمیخواد ادامه بدی اصلا دلم نمیخواد صحبتای اون زن خشکه مذهبو بشنوم احتمالا فکر کرده تو دخترشو به گناه و فساد میکشونی   خبر نداره که تو اگه صد تا مردم عاشقت باشن اینقدر غرق مهرشاد عزیزت هستی که اصلا متوجهشون نمی شی  حتما گفته نمیخواد به دوستی با دخترش ادامه بدی

_ خوب این چه ربطی به نسیم داره اون دختر مستقلیه

_ اخه بعدش نینا اومد خونه و دید من دارم گریه میکنم سوال پیچم کرد و منو گول زد که به مادر نسیم زنگ میزنه تا بهش بفهمونه من مثلا چه شخصیت خوبی دارمو ظاهرمم بد نیستو خلاصه هیچی زنگ هموناو جنجالو بدو بیراهو دعوای این دو تا زن پشت تلفن  هیچی خلاصه یه جورائی بعدش نسیمو دیدم احساس کردم تو خودشه این بود که هیچی

بهر حال

اونم دختر سختیه میدونید که منم  بالاخره زیاد باهاش گرم نبودم این اواخر و رازامو پنهان کردم فکر کردم بذارم زمان بگذره

خوب حالا انی برنامت چیه-

- خوب اول از همه میرم دنبال کارای فارغ التحصیلی و گرفتن گواهی موقت  که برام خیلی مهمه چون قراره سازمان یه ازمون استخدامی برقرار کنه

و بهش نیاز دارم

_ اوه یعنی دیگه نمیخوای به کارت ادامه بدی

_ نه من عاشق کارم هستم خودتون که میدونید پذیرفته شدن تو ی تست صدا  وورود به جام ...جم تو زندگی من یه اتفاق بزرگ بود اما خوب اقای دکتر من زحمت کشیدم با سختی درس خوندم  بهر حال من نیاز به کار پر در امد تری دارم من در 6 ماه گذشته فقط 7500 تومن در امد داشتم ما تازه کاریم به امثال من کار زیاد واگذار نمیکنن ای تک جمله ای این ور یا 5 دقیقه ای اونور   من احتیاج به پول دارم دوست دارم مستقل باشم  خودتون که میدونید نینا داره ازدواج میکنه  و میخواد اپارتمانشو بفروشه از طرفی شاهیمنم داره بر میگرده فضا یخونه خیلی سخت میشه  خاطره ها بهم هجوم میارن دیونم میکنن انا همزمان با به پایان بردن این جمله های طولانی اه بلندی کشید

 

 

 

 

 

-  میدونی انی این اه های بلند تو ادمو دیونه میکنه اون حالتی که چشمات پر ازغم میشه میدونی انی حیفه حیف تو خیلی جوونی یعنی واقعا میخوای اینجوری زندگیتو هدر بدی  یعنی تموم یعنی نمیخوای یه بار دیگه به این دنیا بخندی برای یه چیزی بجنگی مضطرب بشی یعنی شوق امید دلواپسی برات وجود نداره نمیخوای هیچ عشقی رو به زندگیت راه بدی

 

 

انا با کلافگی نالید اقای دکتر خواهش میکنم

دکتر ادای انا را در اورد اقای دکتر خواهش میکنم  یعنی چی بخودت بیا

 

به نقشت به عنوان یه بیوه ی جوون و زیبای عزادار برای معشوق با یک کلاه لبه پهن سیاه و تور مشکی روی صورت پایان بده  این فیلم تمومه انا از روی صندلی بلند شو بیا تو واقعیت 

 

_ شین با خشم مودبانه ای غرولند کرد مثلا چکار کنم اقا  ی دکتر تو خیابون از کسی شماره بگیرم یا مثلا برم پارتی اونجا دوست پسر پیدا کنم دانشگاهمم که تموم شد  رفتو امدای خانوادگی ما هم که محدود میشه به یکی دوتا عروسی در سالو دیدو بازدید عیدو چند تا دعای زنونه خونگی که بجز به همراه اوردن چند تا خواستگار مزاحم فایده ای برام نداره   تازه ببینین من اینقدر ادم سازگاریم که دوسه تا خواستگارم قبول کردم بیان خودشون منو نپسندیدن

- بله توهم کم خوشحال نیستی به من نگو که دلت میخواست تورو بپسندن تازه با اون اندام سه رقمی که درست کرده بودی بهشون حق میدم شانس اوردی که رفتی سر  کارو فعالیتهای شبانه روزیت  برای پروزه چند کیلوئی لاغرت کرد

 

انا از همین جمله یدکتر سو استفاده کردو گفت ببینین اقای دکتر شمام قبول دارین که فیزیک مهمه بهر حال من تازگی رزیمو شروع کردمو داره با موفقیت پیش میره وی ه چند وقتی طول میکشه

ببینید من کلی برنامه دارم

 

 

_ نه انا خودتو گول نزن تو هنوز به مهرشاد چسبیدی میدونم بهر حال اگه خودتم نخوای فشار اجتماع و خانواده باعث میشه  تو خودتو لاغ رکنی  اما این مسئله ای رو حل نمیکنه  انا   تو باید رها بشی بارها بهت گفتم فراموش کردم مهرشاد خیلی سختو بعیده بذار باشه همون گوشه گوشه یقلبت اما به ادمای دیگه هم اجازه یورود بده مطمئن باش هستن کسانی اطرافت که دوست داشته باشن وتو متوجه اونا نیستی  بهر حال اگه به این رویه ادامه بده یک روز میبینی نشستی سر سفرهی عقد با کسیکه که هیچ اطلاعی ازش نداریو صرفا یه خواستگاره که تحت فشار خانواده و اجتماع بهش پاسخ مثبت دادی.........

 

 

 

 

بهتر ان باشد که سر دلبران گفته اید در حدیث همگان

ما بی خیال خصوصی نوشتن شدیم نه یعنی انا نمیتونه نمیتونه از خواننده های خاموش وبلاگش بگذره نمیتونه اونائی که عشقشون میکشه کامنت نذارن  ای میل نذارن ادرس وب ندن  رو بی خیال شه

اون حتی دلش نمیخواد خواننده گذری هم به در بسته بخوره

اصلا اون حتی نمیخواد این چند تا دوست ثابتشم تو زحمت رمز وارد کردن بیفتن نه مااینکاره نیستیم اینجا دشمنی ندارم هر چی دلم خواسته نوشتم نه توهین شنیدم نه بی تربیتی مجلس مختلطه محرم ونامحرم قاطی اگه خواستین سری به پست قبلیم بزنین این شرو ورا رو بخونین فقط بدونین الان ساق و سلامتم خد متتون

 

اصلش دیگرانه  ولی شما که جزو دیگران نیستید

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

کامنتها تونو خوندم دونه به دونه باور کنید هنوز ۷ ..۸ تا بیشتر نخونده بودم که یکی دو تا خصوصی بد جور شرمندم کرد  این بود که رایم برگشت پیش خودم گفتم تو ادم بد جنسی هست یهم میخوای دردتو بنویسی هم میخوای همه نخونن هم میخوای یه جوری بقیه یه گوشه از غمتو بدونن   اینکه نمیشه ناراحتی بنویس ثبت موقت بزن اصلا برو تو اون یکی وبلاگ متروکت بنویس    اما بهر حال مجبور میشم یکی دو قسمت از داستانو که اتفاقا از بهترین خاطراتم هستن رو ننویسم که البته بطور خلاصه و ضمنی بهش اشاره میکنم بهر حا لمثل همیشه  تشکر و امتنان به همه تون سر میزنم هر روز ممکنه وقت نکنم کامنت بذارم ولی فراموشم نمیشین مخصوصا شبا که بیدارم  بهر حال دوست دارم یه گوشه ی این وبلاگ شاد بشه امیدوارم بتونم 

....ما    ...ما ....ما...........من  مش حسن نیستم  .......من گاو مش حسنم

سلام  دوستان عزیز   در روزی از روزهای بسیار اسفناک زندگی که ما جان میکندیم  وخیلی دلمان میخواست این زندگی تمام شود    یک دفعه دلمان خواست در خفره ی خصوصی این وبلاگ فریاد بزنیم  که ای ادمها  یک نفر در اب دارد میسپارد جان    .... ما انقدر دیوانه شده بودیم که حدو حساب نداشت

ما می دیدیم که نه دیگر فایده ندارد و ما خسته ایم  ما روز لجنباری داشتیم سراسر دعوا وتوهین  اما نه با سر و صدا چون ما هیچ وقت جواب شکنج را نمیدهیم

 از ان دعواهای درد ناک که ما یک گوشه ی خانه با مانتو روسری نزدیک اوپن  ایستاده بودیم   با لبهای بهم فشرده ایستاده بودیم و   ساکت بی اراده  اشک میریختیم  البته نه با مظلومیت  بلکه با کینه  و شکنج برای ما اوازتوهین امیزی میخواند  

 ....انا.کلفته ..انا.کلفته .انا..کلفته......

 

و در ان لحظه به دختر مان نگاه میکردیم و درست مثل ادمهای لب مرگ با زجمت سعی کردیم لبخند بزنیم که او این صحنه ی فجیع را جدی نگیرد  ما ا زخودمان متنفر بود که اینقدر بیعرضه ایم که زندگی این بچه را تباه کرده ایم

 

بنا براین ما ارام ارام از تیر رس شکنج دور شدیم و به پشت بام رفتیم جای دنجیست  پوشیده از ایزو گام نقره ای رنگ انگار پا بر کره ی مریخ گذاشته ایم 

 

ما رفتیم و به دیوار تک اطاق بام تکیه دادیم و از ان بالا به تهران بزرگ نگاه کردیم البته نتوانستیم زیاد ببینیم  ما همون موقع از خدایمان یک جفت بال خواستیم    و فکر کردیم که اگر این اتفاق بیفتد چه عالیست  ما همان طور که ایستاده به دیوار تکیه داده بودیم   کم کم احساس سبکی کردیم  که ناشی از افت فشار خون بود چون یک امیلو پرس ۵میلی خورده بودیم   بنابراین رامو ارام  بی ترس از گردو خاکی شدن مانتویمان بر زمین نشستیم و پاهایمان را روی ایزو گام دراز کردیم  ما برای اینکه از خودمان بیشتر فاصله بگیریم چشم هایمان را بستیم و سعی کردیم ذهن مان را از همه چیز پاک کنیم و فقط به پرواز فکر کنیم عجب ارامشی  داد به ما این فکر  با خود گفتیم بهتر است همه چیز را رها کنیم این زندگی ماست بهتر است نادیده بگیریم  و یک باره خوشی مانیک واری به سراغمان امد گویی یک صبوح شراب سر کشیده باشیم چه میشد کرد ما مست از غم واندوه بودیم  یک دفعه احساس کردیم به یک نفس عمیق احتیاج داریم که کشیدم وکمی هوای نیمه تمیز به ریه هایمان راه یافت  و بعد بی اختیار به این اوضاع نامتوازن و در برهم برهم که چون نقاشی های کوبیسم هیچ چیز از هیچ چیز جدا نبودو همه با هم امیخته شده بودند خنده امان گرفته بود از همان خنده های که خوب میدانستیم با لرزش شانه ها و جمع شدن زانوها در شکم و سر برانها گذاشتن به گریه وصل میشود اخ این بود زندگی ما زندگی قهوه ای ما  

 

 

 

  این بود که در خصوصی وبلاگمان اینطور نوشتیم

 اهنگ وبلاگ سولمازو گذاشتم وای داره دیوونم میکنه با هر گام موسیقی و هر ضربه اشکهام جاری میشه دلم میخواست زندگیم با اوج گرفتن این موسیقی مهیج تموم بشه پایان بگیره این همه سختیو ذلت

دیگه نه حال نصیحت دارم نه مخالفت   بد جور به این وبلاگ وابسته شدم شده برام مثل گاو مش حسن

یادتونه چشمای وق زده ی انتظامی رو وقتی باازدست رفتن گاوش ماغ میکشیدو میگفت من   مش حسن نیستم   من گاو مش حسنم

 

 

 

 

 

دوسال بعد


ادامه نوشته

نصفه شبه نخوابیدم  خونه تاریک مطلق .....خیلی چیزا به ذهنم میاد که بنویسم  ام یه چیزی مانعم میشه میدونید بطرز مزخرفی حساس شدم   از روزیکه پست مهرشاد و نوشتم یه جوری شدم   انگار یه چیزی گم کردم یا شایدم گم شدم مثل بچگیام که همیشه موقعیکه میرفتم لونا پارک میترسیدم گم بشم میون اون همه ادم  یه سرمای بدی تو پشتم پیچیده  انگار جا موندم  خیلی چیزا نا گفته موند از ترس از وحشت قضاوت شدن وگرنه بهتر حالمو درک میکردین   دلم میخواد براتون بنویسم که درست از فردای روزیکه در مورد .....مهرشاد نوشتم مجبور بودم تو ی مراسم حنا بندان عقد عروسی و پا گشای یکی از بستگان شوهرم شرکت کنم تصور کنید من تو اون بحبوحه که همه میزدن میرقصیدن کامنتای شما رو میخوندم   دلممیگرفت عصبی میشدم از این زندگی گند اون وقت یه جفت زوج جوون جلوی چشمم عاشقانه تانگو میرقصیدم  فکر میکنم این بزرگترین شکنجه ی زندگیم بود  دلم میخواست داد بزنم بگم منم یه روزی جوون بودم برای خودم قیافه ای داشتم منم میخواستم حنابندونم نامزدیم عقدم همینطور با شورو حال  باشه  تو همین حا لو احوال بود که یه هومادر داماد اعلام کرد اهنگ سلطان قلبها رو بزننو خودشم شروع به خوندن کرد ملتم جو گرفته بود هی زمزمه میکردن   یه دل میگه برم برم   یه دلم میگه نرم نرم طاقت نداره دلم دلم بی تو چکنم   من بیچاره رو میگین    همینطور گوله گوله اشک  از چشمم میرخت پائین    با بد بختی جلوی اشکامو گرفتم     دوست ندارم کسی قضاوت کنه من چشم دیدن اون زوج جوونو نداشتم ولی دل دیوونه من سهم خودشو میخواست    خوشبختانه  خیلی زود مجلس به همون حالت دیسکو تک مانند خودش برگشت و من تونستم برم پائین و تو ی باغ  یه نفسی بکشم     همینطور کنار استخر با اون ابی که به رنگ شب شده بود ایستاده بودمو باد کنکای بنفشو سفیدو نگاه میکردم که روی اب شناور بودن  یه نگاه کردم به اسمون شب با همه ی ستاره هاش  نمیدونم چقدر اون جا موندم باد میزد تو موهام اونم کدوم موها موهای کلاه گیسی که برای پوشوندن موهای کوتاه و کم پشتم به سر گذاشته بودم       یه دفعه دستی اومد رو شونه هام  نگاه کردم خواهر داماد بود  گفت انا جون کجائی دائی فرستاده دنبالت مجلس خصوصی شده بیا دیگه بیا برامون اواز بخون

 

 بعد یه هو گفت چته حالت خوب نیست گفتم نه پریا جون حالم خوب نیست امشب ولی بخاطر مازیار و  پریسا اومدم   این خواه رداماد خیلی دختر گلیه یعنی تو فامیلای شوهرم تکه مهربون یه چیزی ها یه هو بغلم کرد گفت توروخدا به من بگو چی شده   تو که همیشه شادی ادم باورش نمیشه غم داشته باشی

 نمیدونم چی شد یه دفعه گفتم هیچی پریا جان یکی از دوستامو از دست دادم ازم دور شده   به همین خاطر ناراحتم گفت الهی بمیرم رفته خارج  منم گفتم اره عزیزم اره رفته خارج

 

برای عقد بهونه اوردم گفتم حالم خوب نیستو فقط عروسی رو شرکت کردم  این ماجرا گذشت  همش فکر میکردم باید یه کاری بکنم  یه خلا عظیمی  روی همه وجودم سایه انداخته بود      از اون طرف یه کامنتی هم داغونم کرده بود اساسی  خلاصه نمیدونم چطور شد بعد از این همه سال که از گرفتن تصدیقم گذشته بود رفتم کلاس رانندگی   رفتم استخر  رفتم امامزاده    داشتم اماده میشدم یه کار خیلی بدی رو انجام بدم که کم کم عقلم اومد سر جاش   هی نشستم با خودم استدلال کردم جالب بود هم میخواستم برم سراغ مایع سرخ رنگ سکر اور هم دلم میخواست برم  مسجد برم حسینیه ارشاد اخه ماجرا داره   این حسینیه ی ارشاد برام

 

ولی حالا بهترم کم کم دارم بهتر میشم  


  دوست عزیزی سوالی کرده بود در باره ی تخمدان پلی کیستیک تا جائیکه من اطلاع دارم در صورت درمان مانع باروری نمیشه   مگه فاکتور های دیگه ای هم در کار باشن مثل اضافه وزن زیاد یا مثلا اندومتریوز   یا ان اوولیشن   ولی من اون موقع چند تا امپول خیلی قوی زدم   و بشدت وزن کم کردم

 

 ضمن تشکر از سایه ۲    با ایمیلای جالبش و محدثه ی عزیز م مارال عزیزم یه ایمیل فوق العاده برام فرستاده بود هیچی...

 

دوستای عزیزم گاهی سوالا ئی ازم میکنین که نمیتونم جواب بدم منو ببخشین معذرت