رویشی ازدل خاکستر عشق
وخودش جواب میداد نه خوب نیستم خستم
من تنهام خیلی وعمدا ادامه میداد هیچ کس من چاقو دوست نداره هیچ کس من یه دختر تنهام تنها ی تنها بعد یک دفعه معجزه ای رخ میداد و انا تضمیم میگرفت به این دختر تنهای چاقالو کمک کند بنا براین درست مثل صحنه ی بیدار شدن سیندرلا از خواب و کمک موشها به او، ارام از جا بلند میشد در حالیکه سعی میکرد همه چیز را فراموش کند. عشق از دست رفته اش اندام چاقش..... نه او یک دختر جوان خوش اندام بود ظریف و سبک و بدین ترتیب به انکارو فراموشی روی اورد ... پنجره را باز میکردو از نسیم صبحگاهی لذت میبرد گاهی دوش میگرفت و حسابی خودش را کف الود میکرد و با همان موهای کف الود که بالای سرش فرم داده بود مقابل ایینه میایستاد و به چهره جدیدو بیخبرش مینگریست. میگذاشت امواج گرم سشوار موهایش را پراکنده کند و او احساس کند در جای سر سبزو وسیعیست که باد لا به لای موهایش میپیچد. ناخنهای نرم وشکننده اش را بلند کرد وبه انها لاک اصیل قرمز شادی زد که ترکیب ان با دستهای تپلو سفیدو کوچکش خیلی زیبا میشد . یک کلاس اواز خصوصی خانگی پیدا کرد و شروع به خواندن کرد
بنا براین اگر یکی از این روزها ارام به پشت در اطاق انا میرفتید این چیز هار ا میشنیدید
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد
به رهی دیدم برگ خزان افتاده زبیداد زمان از شاخه جدا بود
دلا نزد كسی بنشين كه او از دل خبر دارد
به زير ان درختی رو كه او گل های تردارد
ای نامت از دل و حان در همه جا به هر زبان جاری
عطر پاک نفست سبزو رها از اسمان جاری
تو نسیم خوش نفسی من کویر خارو خسم
گر بفریادم نرسی همچو مرغی بینفسم
یا دیالوگ های نینا در مرغ دریائی چخوف، یا اتوبوسی بنام هوس ، کلفت های زان زنه ، ویا هر بندی از کتابی که دوست داشت با روانی و تسلط و احساس میخواند
مثلا
{.......تمام این مدت طولانی که توخانه را ترک کردی من درگیرو دار پرستاری از اقوام دورونزدیک بودم که یکی یکی مقابلم جان میسپردندو ان همه مراسم سوگواریو تو کجا بودی کجا بودی که حالا به رفتار من ایراد میگیری......}
-...... انا با نگاهی به فرونسکی که به همراه دختر نجیب زاده سوار بر کالسکه میشد بغض گلویش را گرفت به همه چیز فکر کرد به کودکی که دور از او در خانه ی شوهرش زندگی میکرد و پرستار اجازه ی دیدارش را نداده بود به دختر تازه بدنیا امده اش که هیچ کس منتظرش نبود به رسوائی دامنگیر ارتباط نامشروعش با فرونسکی انا به ایستگاه قطار رفت ولحظاتی بعد در ازدحام جمعیت در ایستگاه قطار کسی فریاد زد ان جلوتر زنی خودش را به زیر فطار انداخته است .... انا کارنینا .
باری روزگار انا با همین ترفند ها و شعبده ها میگذشت او تلاش میکرد که با سختی از عمق باتلاقیکه تا گلو اورا به کام خود فرو برده بود رهائی یابد ناگفته نماند که علی رغم تلاش انا که به چیزی شبیه جان کندن میمانست گاهی تشنجاتی هم وجود داشت طوفانهای سختی که با هجوم خاطرات همراه بود که اورا لخت و کرخت میکرد وساعتها اسیر اشکو اه و بیزاری از دنیا میشد یک گوشه ی تاریک ان طبقه ی متروک مینشست و زانوانش را در بغل میگرفت ومیلرزید و از خدا کمک میخواست تا ارام گیرد . اما تعداد این گرد بادها کم کم رو به کاهش گذاشتو عاقبت جز غبار غمی همیشگیو پاک نشدنی بر قلب انا ودستبند ظریف هدیه ی تولد او بر دستش نشان زیادی از ان همه درد نماند..انا بر سر قولش ماند بعد از کاهش وزن نسبی رو به رزیم پویا کاشانی اورد وپیاده روی و ورزش نرمو سبک در خانه را اغاز کرد و بعد از گذشت 4 ماه همراه با بدست اوردن مدرک گواهینامه ی موقت با از دست دادن 20 کیلو وزن انا بقدری خوش اندام شده بود که با اعتماد به نفس و توانائی بدنی در کلوب ورزشی ثبت نام کند .
انا که دوباره لاغرو خوب شده بود با اعتماد بنفس در تمام مجالس جشن ومیهمانی وعروسیها ورفتو امد ها ی خانوادگی حضور یافت غافل از اینکه این حضور مجدد پیامد های دیگری داشت و ان هم پیدا شدن سرو کله ی خواستگاران سمج بود که انا را با مهمترین بند قرار داد با خودش رو به رو کرد یعنی فکر کردن به یک ادم تازه که البته دردناک ترین قسمت تصمیماتش هم بود
.
------------------------------------------------------------------
عین دیالوگ ها چیز دیگریست انچه بیادم مانده نوشتم
اگر برای اولین بار اینجا امده ای لطفا سریع منو ترک نکن... من ا زکنار گذاشته شدن متنفرم میدانم که میگویی وای باز یک زن دیگر با مشکلاتش .... بمان من از مصاحبت غریبه ها لذت میبرم .... اگر داستان شینی که دیگر من نیستم حوصله ات را سر میبرد درخانه ی مجازی من چرخی بزن اینجا و انجا در پیوند های روزانه ام نامه هایی برایت نوشته ام ....