راستشو بگم نمیخواستم امروز چیز خاصی بنویسم چون میترسیدم با وجود تمام تلاشم برای مسخره بازی و شادی کردن و برف شادی پاشیدن و کیک خوردن لایه های غم و نا امیدی وسیعی که در وجودم هست درست  عین تکه های عظیم یخ پنهان از  اقیانوس وجودم بزنه بیرون و نوید یه کوه یخ گنده بده که زیر این سطح ابی خاکستری  خفته اما نبریک نسرین و نسیم و ماندانا   باعث شد بنویسم و تشکر کنم که بیادم بودن که کم چیزی نیست برام که یه دوست نادیده  یاد تولدم باشه چیزی که شاید عمدا میخواستم نادیده بگیرم  البته دروغ نمیگم که برای این روز نقشه هائی داشتم حقیقتش میخواستم یه سفر خیلی کوتاه به تنهائی به مشهد برم    واگه نشد لا اقل به بهانه ای دخترم رو به مادرم بسپرم  و از صبح تا شب برای خودم بچرخم و به همه جا سر بکشم  و برای خودم کلی کادو های ریز بخرم مثل یه ماتیک خیلی خوشرنگ چند تا تک سایه ی اعلا چند جلد کتاب دو سه تا سی دی  اهنگ خیلی خوب  دوست داشتم برم تیراژه تندیس گلستان بچرخم امام زاده صالح هم جزو برنامه هام بود خوب رفتن به سینما البته نمیدونم باز باشه یانه بخصوص فرهنگ و ازادی هم جز دلخواه هام بود طبق معمول که خیلی بچه هستم به هیچ کدام از افراد خانواده بروز نمیدم که تولدمه به شکنج که ابدا که چی با این همه اذیت ازار بیاد بگه تولدت مبارک مسخره نیست   البته از شما پنهان نباشد که فکر های خلافی هم به ذهنم خطور کرد  گه خوب جراتشو ندارم بنویسم ولی حقیقتا دلم میخواست یه قرار خاص داشته باشم    اصولا من بعضی وقتا خیلی خطرناک میشم وتصمیمای ناجوری میگیرم  خلاصه بهر حال اندیشه های من چندان پاک و پیور نبود  بهر حال این روزها یعنی این دو سه تولد باقی مونده خیلی خاصه   البته دیشب دستم پیچید همینطوری ها موقع پیچوندن فرمون و مچم خیلی درد میکنه کلا خیلی دیگه زپرتی شدم  ولی دیشب با خودم حل کردم واصلا نمیخوام بترسم بهر حال این زندگی من بوده من نمیتونم ازش فرار کنم من باید اونو بپذیرم باید با خودم اشتی کنم    بدنم داره کم کم تاوان سختیا رو میده بهر حال امیدوارم بتونم دوباره نرمال بشم و این رو از کسیکه شاید این گوشه کنارا بخواد صدای منو بشنوه و یکی از ارزوهامو براورده کنه  میخوام   ............بهر حال فعلا هیچ کدوم این برنامه ها قابل اجرا نیست نه سفر نه بیرون رفتن والبته مهم هم نیست  ...خوب چیزای دیگه ای هم شاید اضافه کنم  

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------

 خوب روز ساده ای بود نسبتا اروم گذروندیم البته شکنج که از طریق دخترم مطلع شده بود سعی کرد یه جوری حال گیری کند اما محلش نذاشتم  دوتا نامربوط گفت خودش ساکت شد .بعد از افطار یه کیک خیلی کوچیک گرفتم  تو یه پارک خلوت با دخترم دوتا برش خوردیم شمع روشن نکردم بقیش رو هم به دوسه تا دختر که کارمون بودن تعارف کردیم  حقیقتش بودجه نداشتم برای خودم کادو بگیرم چون کارای مهمتری دارم که انجام اونا عین کادو میمونه برام دخترم هم  بهم کادو یک بالش کوچیک قد کف دست  داد که خودش با پارچه دوخته بود که  شب بذارم روی بالش کنار فکم اخه تازه جراحی کردم دندونمو درد میکنه روشم با ماژیک نوشته بود لاو شب شکنج اومد ساکت میوه بردمو چای خورد و خونه هم ساکت بود  منم خودمو تو اشپزخونه مشغول کاری کردم  تا اخر شب اومد گفت چیه شبیه مرده ها شدی منم یه لبخند سرد زدم با خودم گفتم بهت فرصت نمیدم روزمو از این خرابتر کنی گفتم ای خستم ولی چیز مهمی نیست بعد یه کمی جلو عفب رفت دستشو کرد تو کیف بغلش با تردید یه چگ پول پنجائی دراورد بیرون گرفت جلوم ونرسیده به دستام نگه داشت چک پولو تو هوا لرزوند و با یه نگاه خیلی تلخو زننده گفت نمیخوایش میخوستم نگیرمو بهش بگم دیگه اینقدرم....که یهو الارم تو وجودم زنگ زد گولشونخوریا

اینم یه روش تازس با لبخند پولو گرفتم و تشکر کردم بعد گفت اگه نمیخوای بده پولو گفتم نه دست درد نکنه تا بالاخره خوابیدو صدای خرو پفش از اطاق بغلی بلند شد   و من نفس راحتی کشیدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این دوستای عزیز تولدمو تبریک گفتن دوستون دارم خیلی

بقیه دوستامم همینطور

شیلا ی عزیز-تپلک-داداشی-حمید-شیده-مینا-نیکا-بانوی عزیز-ستاره 2-سارا2-نسیم-پریسا-ستاره-فروغ خانوم-تینا-خانوم خونه-سولماز –باران-مسافردنیا-نورث-مینو-فریدا-دینا خانومی-نسرین

---------------------------------------------------

هنوز کامنتا بیجواب مونده منو ببخشید همشونو با عشق خوندم جواب میدم