دوستان عزیزم سلام

خیلی خوش اومدید  در این جلسه دوست دارم کمی در مورد طرح داستان با شما صحبت کنم البته باز میگم که نکاتی رو که اینجا مطرح میکنم خیلی حرفه ای و بینقص نیست فقط برداشتی هست که خودم از طرح داستان دارم البته میدونم که برای هر کدوم از شما هم تعریفی برای طرح داستان که مهمترین شالوده ی شکل گیری اون هست وجود داره  . البته صحبت در باره یطرح داستان خیلی طولانیو مفصله و  من فقط مقدمه یکوتاهی از اون رو میگم چون میخوام داستان یکی از دوستان عزیزم دینا خانومی رو  تو این پست بذارم

   طرح داستان....1

 

    طرح داستان چیست ؟      اشخاص اصلی و اتفاقات مهمی که انها را به هم وصل میکند، حس عمده ای که در داستان موج میزند  و میتواند  مربوط به یک ویزگی خاص کاراکتر یا محصول  اتفاقات خاصی باشد که برا یاو افتاده   ..میتواند چار چوبی را تشکیل بدهد  که ما ان را طرح مینامیم .... برای امتحان میتوانید داستان کوتاهی بخوانیدو خلاصه ای از ان را بر کاغذ بیاورید اگر با تمام وجود به داستان دل سپرده باشیدو حوادثو اشخاص تاثیر گذار را در خلاصه بیاورید ، یک طرح ایجاد شده است .

 

برای مثال  او.هنری  بر پایه ی  فداکاری زنی نسبت به شوهرش  طرح داستانی ریخت و  این فکر را بسط داد ، او در داستانش زن زیبائی را تصویر کرد که میخواهد به همسرش به مناسبت کریسمس هدیه ی مناسبی بدهد اما پول  ندارد. بنابراین تصمیم میگیرد، موهایش را که بسیار زیبا هستند بفروشد  .  خوب تا اینجا داستان زیباو البته متاثر کننده است اما قبول کنید که ساده است. بنابراین هنری تصمیم دیگری گرفت و به داستان یک گره یا پیچ  اضافه کرد که فکر کنم اغلبتان ان را بدانید بله   در همان حال که همسر زیبا با شوق و در عین حال تاسف   موهای بسیار زیبایش را برای خرید زنجیر ساعت   برای همسرش، میفروخت ..همسر عزیزو عاشقش هم ساعت  خود را  برای خرید یک دست شانه ی گرانبها ی جواهر نشان که  متناسب موهای زیبای همسرش باشد، به معرض فروش گذاشته بود. ( الهی بمیرم درست عین شکنج!!!!!!)   جالب است بدانید از این قصه یک نمایشنامه ی رادیوئی هم در ایران تهیه شده است .

  نکات  اساسی طرح

طرح داستان باید متشکل از یک سری وقایع پیوسته بهم باشد و به نتیجه ی معینی بپیوندد .به هر کدام از این وقایع بحران داستان  میگویند.بحران ها همانطور که از اسمش هم پیداست نقاط تغییر و بروز حادثه  یا پیدایش یک احساس و تفکر جدید هستند و خلاصه  درست مانند پیدایش یک موج بر سطح ارام اب در ریتم کلی داستان از نظر احساسی برجستگی بیشتری داشته باشد و  البته مشخص است  که یک داستان میتواند نقاط بحران متعددی داشته باشد  و د رنهایت همه با هم مارا به ان بحران اصلی که نقطه ی اوج داستان باشد هدایت کند.  تسلسل یا بهتربگویم تداوم  این وقایع اکسیون   داستان را تشکیل میدهد .  در یک نوشته خوب این بحران ها بتدریج با پیشرفت داستان شدیدتر میشود تا انتظار مخاطب به حد اعلا میرسد ..خوب مشخص است که کاربرد این بحرانها چیست  حفظ رغبتو علاقه ی خواننده به پی گیری داستان یعنی خواننده دلواپس بماند و در موقعیتی قرار بگیرد که نداند بعدا چه خواهد شد  .

نکته ی مهم :  ایجاد بحران در داستان باید کاملا طبیعی باشد و با منطق و شرایط داستان تطابق داشته باشد    و هر گز برای ایجاد هیجان و غافلگیری خواننده نباید به ماجراهای دروغین  و ایجاد هیجان کاذب بیفتیم چون خواننده ها باهوشندو سریع  دروغ از حقیقت  را کشف میکنندو احساس دلزدگی میکنند چون یک عامل اصلی در  پی گیری داستان این است که خواننده احساس کند ما بااو صادق هستیم  البته منکر بروز حوادث عجیبو غریب در زندگی نیستم که واقعا برای ادمها اتفاق می افتد   که خودم  انها را تجربه کردم   اما حتما باید بستر مناسبی برای وقوع این بحرانها فراهم کرد

 

.  انچه گفتم تنها یک مقدمه ی کوتاه بودو در باره ی طرح داستان زیاد حرف خواهیم زد. بنابر این پیشنهاد میکنم این داستان زیبا را که دوست عزیزم دینا  برایم فرستاده بخوانید و  سعی کنید طرح داستان را در سه الی 4 خط بنویسید ....در ضمن اگر خودتان هم طرح داستانی دارید ،میتوانید  برا ی خودتان یاد داشت کنید

 

 

  

 

جادوی سبز چشم ها       نوشته ی دینا خانومی نویسنده ی وبلاگ باغچه ی کوچک ما

مرد جوان با بی حوصلگی از میان کوچه باغ های روستا رد شد. از دست سنگریزه های ریز ودرشت که گاه زیر پایش می رفت و گاه پایش روی آن می لغزید و راه رفتن را دشوار می کرد، خسته شد بود. روستایی که او برای گذارندن دوره اش آمده بود در اوج زیبایی و بکری هیچ نشانه ای از تمدن شهری که او در آن به دنیا آمده بود و زندگی می کرد، را نداشت. در مدت کوتاه اقامتش تا به آن روز از کسالت و یک نواختی و تنهایی آن جا حوصله اش سر رفته بود. روزهای کش داری که با سکوت و تنهایی به سختی می گذشتند. مثل زندانی مشتاقی که برای رهایی از زندانش روزشماری می کرد، شب ها در بسترش بارها و بارها تعداد روزهایی که سپری شده بود و روزهایی که باقی مانده بود را مرور می کرد. انگار با این کار می توانست دزدکی تعداد روزهای باقی مانده را کمتر کند.

باز سنگریزه ای به درون کفش چرمی دست دوزش رفت و سوزش ناگهانی اش او را به خود آورد. بارها شده بود روستاییان به او گفته بودند این کفش ها به درد کوچه های خاکی آن جا نمی خورد، خودش هم خوب می دانست ولی چه کند که شیک پوشی و مرتبی برایش عادتی شده بود ترک نشدنی. لنگ لنگان خود را به سکوی کنار خانه ای رساند و بر لبه اش نشست و با کلافگی بندهای کفشش را باز کرد. صدای نجوا و خنده های دزدکی دخترانی که از روبه رویش رد شدند توجه اش را جلب کرد. چهار دختر روستایی بودند با آن چارقدهای سفید و گلدارشان. با پیراهن های بلند و محلی که هر یک رنگی و برقی داشت. در میانشان یکی قدبلندتر و رسیده تر بود. دختر نگاهی به جوان شهری انداخت و بعد با شرم رو برگرداند و با لبه چارقدش خنده اش را پوشاند. مرد جوان مسخ شده بود. آن یک لحظه از زندگی اش با دور کند از جلوی چشمانش می گذشت. چشمانی سبز درخشان تر از هر زمردی که می شناخت، زنده تر از برگ هر درختی که دیده بود، تازه تر از جوانه های بهاری و دلرباتر از نگاه دختران شهری، به او چشم دوخته بود و با قلب او بازی می کرد. معصومیت و سادگی روستایی اش آن چشم ها را زیباتر کرده بود. صدای آب او را به خود آورد. دخترکان کوزه هایشان را از چشمه آب کردند و رفتند. در روستا خیره شدن مرد به زنان عملی زشت و قبیح بود، حتی اگر او مردی از شهر باشد. سر به زیر انداخت. صدای خش خش لباس هایشان و زمزمه های همراه با شور خفته یشان به او فهماند که از کنارش رد شده اند. سر را بالا کرد. قدش بلندتر از همه همراهانش بود. مثل بزهای کوهستان نزدیک روستایشان استوار قدم برمی داشت و سر را بالا می گرفت. از سرتاپای وجودش سلامتی و شادابی جوانی می بارید. مرد جوان بدون توجه به بند کفش هایش که باز بود و روی خاک می کشید با حالتی مسخ شده به دنبالشان روانه گشت.

****

  مرد روستایی که چهره آفتاب سوخته و صورت پرچروکش سنش را بیشتر از آنی که بود نشان می داد بلند گفت « گل چهره، گل چهره... برای آقای دکتر چایی بیاور».............

بقیه  ی   داستان در ادامه ی مطلب