تاکسی نرسیده به میدان تجریش  کنار پست خانه توقف کرد و  انا  چادر به سر از ماشین پیاده شد  زیر چادر یه زنبیل حصیری دستش بود که حلواهای لقمه ای رو لای نون بستنی گذاشته بودو میرفت به امام زاده اسماعیل تا بین مردم  تقسیم کند مقنعه ی بلند مشکی زده بود و ارایش نداشت  قبل از اینکه ا زخونه بیاد بیرون نگاهی به ایینه کرده بود مثل یک دختر دبیرستانی چشم وگوش بسته  فارغ از عشق پرهوس بنظر میرسید. ارام ارام از راهروهای طویل بازار گذشت ومثل همیشه سعی کرد ارام زیر لب ذکر بگوید الا بذکر الله تطمئن القلوب   اخر برایش سخت بود هر بار گذشتن از این مسیر  بی انکه به یاد بیاورد نخستین قرار با مهرشاد را در روز تولدش  همهمه ی نشاط بخش بازار بوی تمام ادویه ها رنگ درخشان میوه ها در میدانچه ی بازار با وجود انهمه لامپ برایش گم ونابود میشد.  دیگر مردم را نمیدید که با عجله و شتاب میان جمعیت برای خود راه باز میکردند و مثل همیشه به ارامی به مست کوچه یباریکی که به حیاط امام زاده باز میشد میرفت و درست در استانه ی ورود قلبش میگرفتاشک در چشمش حلقه میزد و اه بلندی از ته دل میکشیدو بعد ارام به حیاط پا میگذاشت چون دوست نداشت چادرهای غریبه ونا شناس بسر کند از همان ابتدای راه با چادر به محل قرارش میامد محل قرارش با مهرشادی که دیگر نبود محل قرارش با خدائی که گرچه بین او وخودش فاصله ورنجش احساس میکرد اما در این شهر بزرگ که هیچ گوش شنوائی برای ناله و گریه ی او وجود نداشت  تنها  پناهگاه بود قبلها بعد از زیارت مرقد و  لمس پنجره های مشبک فلزیو رازو نیاز وناله   در گوشه ای مینشست پشت به دیوار مرمرین چادرش را تا روی صورت پائین میکشیدو با هق هق گریه هایش تنها میشد جا ی خوشبختی بود که انجا هیچ کس به کار انا کا رنداشت  انجا همه به نوعی دل گرفته بودند  یکی برا شفای مریضش  میگریست یکی خسته از ظلم روزگار بود یکی بدهکار و در مضیقه یکی از بیممهری همسر رنج میبرد و بسیاری هم برای  صفای روح و باطنو تجدید عهد با خدایشان به انجا میامدند    انا زیر چادر برای خود عالمی داشت اهسته و زیر لب با معشوق رفتهاش حرف میزد درد ودل میکردو گاهی این وسط پای خدا را وسط میکشید مینالید اعتراض میکرد کمک میخواست خلاصه اش این بود که بالاخره بعد از این همه رنجو تعبو قهر با سرنوشت با خدایش از در اشتی در امده بود این بود که نذر کرد نذر کرد که اگر توانست از این گرداب هولناک اذیت ازار هایاستاد راهنما و مدیریت گروه وسختگیری هاو باز بینی ها رها شودو فارع التحصیل شود به تعداد زیادی حلوای لفمه ای درست کند ودر حرم پخش کند انا سینیسفید را به سمت مردم میگرفت دستها دراز میشد نظرتان قبول و حاجت روا شوید میشنید و  بعضی هم میگفتند خدا رحمتش کند خدا بیا مرزدش و دل انا میلرزید ....او هیچ وقت به مزار مهرشاد نرفته بود او ان نقطه ان مکان محبوسو تنگ را برای سکنی گزینی همیشگی مهرشاد لایق نمیدانست جا یمهرشاد ان بالا بود درست وسط اسمان ابیو صاف حرم امام رضا همان جائیکه کبوترها دانه برمیداشتندو به سمتش پر میکشیدند  همان حرمی که قرار بود خطبه یعقد دوبارشان دران خوانده شود ودست در دست هم برای وصل به سمت هتل هایت مشهد بروند جائیکه انا  دوست داشت در خیابان دکترا مشهد قدم بزنندو از ان بوتیک معروف خرید کنند بروند زیست خاور و طرقبهو کلی جاهای دیگر  این خیال بقدری برای  انا قوی بود  بالاخره  مادرش را راضی کرد که اجازه دهد به همراه راضیه خانوم دایه  یترک پیرشان به سفری دورزه با هواپیما به مشهد بروندو ماد رکه نیت اصلی انا را نمیدانست چقدر افتخار کرده بودو پز داده بود که دخترش مهربان ومعتقد است  ... خدا میداند که ان روز در حرم  امام رضا چه شکوه هاو گله ها کرده بود  چقدر نالیده بود که اخر ما نذرتو که کرده بودیم چرا جدا کردی از من نیمه یوحودم را و خلاصه بالاخره با شفای نسبی از غمو الام برگشته بود که پشت بندش سریع  نتیجه ی قبولی در تست صدایش امده بودو انرزی حرکت به جلو   و حالا هم امده برای ادای نذر و یک کار سخت سختو طاقت فرسا  چون قول داده بود به دکت رمهربانش  به خودش به مهرشاد که دوباره شروع کند که از جا بلند شود و بپذیرد رفتن عزیزش را  و نه اینکه اورا از قلبش براند که نشدنی بود بلکه بپذیرد که زندگی ادا مه دارد   .............

 

انا با سینی خالی وسط حیاط ایستاده بود با تامل انر ا در سبد حصیری جای داد و اماده شد  برای رازو نیاز اخر برای شروعی سخت و جدید و این نجوای او در پیچ وتا بگریه ها سخت دل کندن از مصیبت چسبنده ی مرگ مهرشادبود

 

 

ای خدای من ایا دوباره میتونم از زندگی لذت ببرم؟!!!  خستم نفسم تنگه احتیاج به هوای تازه دارم کمکم میکنی !!!! دلم میخواد دوباره موسیقی گوش بدم میخوام دوباره رویاهامو در اغوش بگیرم  دوست دارم دوباره بشم اون دختر خیالاتی خدایا قدمام سنگینه کمکم کن  ؟؟؟/  خدایا به تو پناه میبرم دل شکستمو به تو میسپارم          تا تو ترمیمش کنی. فقط خودت نه هیچ کس دیگه ای.....خدایا تمام این بغض سنگینمو تمام فریادا ی نکشیدم وخاطرات عشق نشکفته پر پر شدمو  به تو میسپارم ....دستاش دور پنجره ی ضریح قلاب شد و زیر لب اهسته گفت مهرشاد من میخوام برم اجازه میدی اره   شونه ها ش میلرزید  برم برم  رها کنم دستتو اره     ........عزیزم یه گوشه از قلبم همیشه ما ل توئه ولی همه میگن باید ادامه بدم من نمیتونم طفره برم

میدونم تو هم میخوای که من خوشبخت بشم   اما فکر نکن تنهات گذاشتم هیچ وقت هیچ وقت قول بده بازم بیای به خوابم خوب من میرم میخوام تصمیم های جدید بگیرم   میخوام تموم کنم این عزاداری رو یادت بشه برام شیرین ترین خاطره ی عمرم  نه باعث ناله و گریم میخوام دوباره به خودم شانس زندگی بدم

 

 


 دوستان عزیزم شاید فردا مجبور بشوم به یک سفر دو سه روزه بروم البته همراه شکنج خدا کند سفر ارامی باشد یعنی مرا به حا ل خود بگذارد و خودش هم به چشم چرانی بپردازد    بهر حال اگر توانستم کانکت شوم جواب کامنتهای  شما عزیزانم را میدهم یکی از دوستانم ادرس دکتر جراح بینی خواسته بود  حقیقتا شخص خاصی را که خیلی ماهر باشد نمیشناسم    ولی توصیه میکنم به مجله ی ایده ال مراجعه کند تبلیغات پزشکی دارد یک اسم هم هست براش میل میکنم   شرمنده به دلایل حفاظتی از دوستان پزشک هم نمیتوانم معرفی کنم دوست عزیز دیگری هم دوست داشت با هم صحبت کنیم   اون رو هم فراموش نکردم بهر حال از اول مهر وقتم ازاد میشود و میتونم فکرائی بکنم دوستون دارم    در ضمن برفین خانوم صاحب وبلاگ سالها در حسرت یک  خانه کجائی بابا رفتی یه ادرسی چیزی