نصفه شبه نخوابیدم خونه تاریک مطلق .....خیلی چیزا به ذهنم میاد که بنویسم ام یه چیزی مانعم میشه میدونید بطرز مزخرفی حساس شدم از روزیکه پست مهرشاد و نوشتم یه جوری شدم انگار یه چیزی گم کردم یا شایدم گم شدم مثل بچگیام که همیشه موقعیکه میرفتم لونا پارک میترسیدم گم بشم میون اون همه ادم یه سرمای بدی تو پشتم پیچیده انگار جا موندم خیلی چیزا نا گفته موند از ترس از وحشت قضاوت شدن وگرنه بهتر حالمو درک میکردین دلم میخواد براتون بنویسم که درست از فردای روزیکه در مورد .....مهرشاد نوشتم مجبور بودم تو ی مراسم حنا بندان عقد عروسی و پا گشای یکی از بستگان شوهرم شرکت کنم تصور کنید من تو اون بحبوحه که همه میزدن میرقصیدن کامنتای شما رو میخوندم دلممیگرفت عصبی میشدم از این زندگی گند اون وقت یه جفت زوج جوون جلوی چشمم عاشقانه تانگو میرقصیدم فکر میکنم این بزرگترین شکنجه ی زندگیم بود دلم میخواست داد بزنم بگم منم یه روزی جوون بودم برای خودم قیافه ای داشتم منم میخواستم حنابندونم نامزدیم عقدم همینطور با شورو حال باشه تو همین حا لو احوال بود که یه هومادر داماد اعلام کرد اهنگ سلطان قلبها رو بزننو خودشم شروع به خوندن کرد ملتم جو گرفته بود هی زمزمه میکردن یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم طاقت نداره دلم دلم بی تو چکنم من بیچاره رو میگین همینطور گوله گوله اشک از چشمم میرخت پائین با بد بختی جلوی اشکامو گرفتم دوست ندارم کسی قضاوت کنه من چشم دیدن اون زوج جوونو نداشتم ولی دل دیوونه من سهم خودشو میخواست خوشبختانه خیلی زود مجلس به همون حالت دیسکو تک مانند خودش برگشت و من تونستم برم پائین و تو ی باغ یه نفسی بکشم همینطور کنار استخر با اون ابی که به رنگ شب شده بود ایستاده بودمو باد کنکای بنفشو سفیدو نگاه میکردم که روی اب شناور بودن یه نگاه کردم به اسمون شب با همه ی ستاره هاش نمیدونم چقدر اون جا موندم باد میزد تو موهام اونم کدوم موها موهای کلاه گیسی که برای پوشوندن موهای کوتاه و کم پشتم به سر گذاشته بودم یه دفعه دستی اومد رو شونه هام نگاه کردم خواهر داماد بود گفت انا جون کجائی دائی فرستاده دنبالت مجلس خصوصی شده بیا دیگه بیا برامون اواز بخون
بعد یه هو گفت چته حالت خوب نیست گفتم نه پریا جون حالم خوب نیست امشب ولی بخاطر مازیار و پریسا اومدم این خواه رداماد خیلی دختر گلیه یعنی تو فامیلای شوهرم تکه مهربون یه چیزی ها یه هو بغلم کرد گفت توروخدا به من بگو چی شده تو که همیشه شادی ادم باورش نمیشه غم داشته باشی
نمیدونم چی شد یه دفعه گفتم هیچی پریا جان یکی از دوستامو از دست دادم ازم دور شده به همین خاطر ناراحتم گفت الهی بمیرم رفته خارج منم گفتم اره عزیزم اره رفته خارج
برای عقد بهونه اوردم گفتم حالم خوب نیستو فقط عروسی رو شرکت کردم این ماجرا گذشت همش فکر میکردم باید یه کاری بکنم یه خلا عظیمی روی همه وجودم سایه انداخته بود از اون طرف یه کامنتی هم داغونم کرده بود اساسی خلاصه نمیدونم چطور شد بعد از این همه سال که از گرفتن تصدیقم گذشته بود رفتم کلاس رانندگی رفتم استخر رفتم امامزاده داشتم اماده میشدم یه کار خیلی بدی رو انجام بدم که کم کم عقلم اومد سر جاش هی نشستم با خودم استدلال کردم جالب بود هم میخواستم برم سراغ مایع سرخ رنگ سکر اور هم دلم میخواست برم مسجد برم حسینیه ارشاد اخه ماجرا داره این حسینیه ی ارشاد برام
ولی حالا بهترم کم کم دارم بهتر میشم
دوست عزیزی سوالی کرده بود در باره ی تخمدان پلی کیستیک تا جائیکه من اطلاع دارم در صورت درمان مانع باروری نمیشه مگه فاکتور های دیگه ای هم در کار باشن مثل اضافه وزن زیاد یا مثلا اندومتریوز یا ان اوولیشن ولی من اون موقع چند تا امپول خیلی قوی زدم و بشدت وزن کم کردم
ضمن تشکر از سایه ۲ با ایمیلای جالبش و محدثه ی عزیز م مارال عزیزم یه ایمیل فوق العاده برام فرستاده بود هیچی...
دوستای عزیزم گاهی سوالا ئی ازم میکنین که نمیتونم جواب بدم منو ببخشین معذرت