ممنونم ممنون
نه لازم نیست چشمهایت را باز کنی
چون من هم پلکهایم را بسته ام
چون با تمام وجود میخواهم
این خواب ادامه پیدا کند
طولانی دل انگیز
خیلی وقتها به بعد از تو فکر کرده ام
به همه ی ان عشق و محبتی که دریغ شد ...که از بین رفت
من بدون تو به بازیم ادامه دادم
تنها تلخ سرد
در تاریکی بدون هیچ تماشاچی
بدون هیچ صدائی حاکی از تحسین
در این پیس تراژیک
من ازدواج کردم
مادر شدم
زخم برداشتم
نه نمیتوانم به تو دروغ بگویم
شرم اور است من حتی دوباره عاشق شدم
من تا خیلی جاها رفتم
خواستم امتحان کنم فراموش کنم
من به همه چیز فکر کردم
به سقوط به ۵۰ قرص دیازپام به یک تیغ تیز
من در هیاهوی زندگی
به پائین میغلطیدم
باور کن باور کن در این سقوط
من مقصر نبودم
باور کن هیچ دست اویزی نبود
نه صدائی گرمو نوید بخش
نه حتی امید یک معجزه
همه چیزم هیچ شدو هییچم همه را فرا گرفت
نه فرصت فریاد بود
نه کمک خواستن
میدانی بخاطر داری
من ضعیف بودم
اما من هنوز زنده هستم
جائی ان دور ها گوشهایم میشنود
دستم در گل و لای مشت میشود
این نفس های کوتاه
ضربان لنگ قلبی که بارها شکسته
افتاب پشت پلک هایم را گرم میکند
اما جرات ندارم چشم باز کنم
من نمیخواهم ببینم
امیدی که در راستای نور میمیرد
نه بهتر است بخوابم
هنوز رویاهایم ناتمام است
نا تمام
ناتمام
سلام دوستان عزیزم تمام کامنتهاتونو خوندم
عاشقی زحمت بسیار کشید109
14 سال پیش
دینای عزیز از من خواسته در یک بازی شرکت کنم به نام ۱۴ سال پیش در همین روز
خدایا ۱۴ سال پیش یعنی بذار حساب کنم بگذار چشمانم را ببندم و بگذارم ورق بخورد این تقویم
کهنه ی عمرم
سال ۱۳۷۴
تنها زندگی می کنم دور از پدر و مادر در یک اطاق کوچک در خانه ی یک زن پیر از ترس تنهائی شبها
دیر میخوابم وصبح ها ی زود از خواب بیدار میشوم و ارام ارام از پله های باریک اهنی و پیچاپیچ پائین
میایم وخود را در انتظار شروع روزی دیگر به اغوش کوچه های تنگ وباریک با دیوار های کوتاه وکهنه
میاندازم . خود را نانوائی نسبتا خلوت میرسانم انگشتانم بی تاب داغی نان سنگگ بلندو بزرگ و
خشخاشیست .
وقتی به اندازی کافی از استنشاق هوای خنک صبح گاهی راضی شدم و در ایوان بزرگ خانه که به خانه
های اطراف مشرف است روی یک میز کهنه ی اهنی زنگ زده مینشینم و در حالیکه به سینی های
بزرگ لواشک نمک زده که دارد کم کم قرمز میشود نگاه میکنم صبحانه میخورم . توجهی به عقب رفتن
روسری وپیدا شدن موهایم که کم کم بلند شده است ندارم .
دفترچه یاد داشت نسبتا بزرگی در کنارم است لای ان ۱۰ تومان گذاشته ام کرایه ی اطاق کوچکم است
خیلی زود با خوردن یک کف دست نان و نصف قوطی کبریت پنیر ویک لیوان چای بدون قند سیر میشوم
دستم را روی جلد چرمی دفتر میگذارم و به یک نامه فکر میکنم که بر اساس ان باید متنی بنویسم و
به استاد ادبیاتم تحویل دهم................
چقدر میترسم وپریشونم...........
نقل و شکلات طعم ایمان نصفه نیمه ام
از جوب بلندو عمیق همراه با دخترم میگذرم و به شیرینی فروشی میروم
دخترنوجوانی پشت دخل است زیاد زیبا نیست اما جدیت خاصی که در جهره اش است بدلم مینشیند .
د رته چشمهایش حالتیست شبیه کسانیکه زندگی را میشناسند . خانوم چیزی میخواستید
-اه بله نخودو نقل
- چقدر
- ا نمیدونم اندازهی ۱۰۰ تا بسته
-کوچیک یا بزرگ
و انا دو کیسه ی بزرگ و کوچک پلاستیکی جلویم میگذارد و میگوید کوچیکش بهتره ۱۲۰ تا برات میذارم
بیانکه عقیده ی خاصی داشته باشم بااو موافقت میکنم چون معلوم است از من خبره تر است.
نا خود اگاه لبخندی میزنم که باعث میشود دختر به سر ذوق بیاید و دلش بخواهد مهارتش را به من نشان بدهد
ببینید خانم مردم نخود بیشتر دوست دارن دو به یک بگیرین این نقل باریکا شیک تره مزش بهتره و قبل ا زانکه چیزی بگویم یک دانه نقل مقابلم میگیرد وخیلی صمیمی و مهربان میگوید بخور ببین چقدر تازس ومیخندد و ردیف سفید و مرتب دندانها ی سفیدش را به نمایش میگذارد ناگهان چقدر زیبا به نظر میرسد .
دخترم کمی انطرف تر به سمت پاستیل های فله ای رفته و ا زهمان جا میپرسد مامان برام میخری وا ی نه اصلا موافق نیستم ولی سرم به علامت مثبت تکان میدهم میدانم که ان ها را نمیخوردو فقط دوست دارد داشته باشد .
دختر ک با نگاهی به دخترم دوباره میگوید شکلاتم قاطیش کنید بد نیست اما کم البته نه ازاونا که اب میشه
همه ی بسته ها را در یک پلاستیک میگذارد
همان جا یک دفعه حس میکنم ا زمنگنه کردن اصلا خوشم نمیاید بنظرم خیلی ماشینیست و من را به یاد فرم های اداری مدارس میاندازد و به همین خاطر ۵ مترروبان سبز هم میخرم . یاد تولدهای قدیمم میفتم بچه گیها با پدرم میامدیم و ساعتی طول میکشید تا من از میان چند شکل معدودو تقریبا تکراری یک مدل برای کیک انتخاب کنم . واخر سر با کلی کاغذ کشی و کلاه و بادکنک ا ب نبات هدیه یبچه هاو ووو با یک دنیا شادیو رویا از مغازه خارج میشدیم .
در منزل پدرم طبقه بالا نشسته ام روبه روی سینی بزرگ وبا حوصله انگار هیچ کاری در این دنیا نداشته باشم کیسه ها را از نقل و نخودو شکلات پر میکنم و با زبان خودم با او حرف میزنم . خیلی حرفها خیلی صحبتها که شاید اگر ......نزدیک نبود برا ی شما مینوشتم گاهی میخندیدم و گاهی گریه میکردم ارام ارام سبک میشدم بالا میرفتم و در این کشمکش ذهنی به همه جا سرک میکشیدم
زنگ زدم به گو..گو...ش با همان صافیو پاک دلی همیشه به دنبالم امد هردو گناهکاریم با ارایشو پیراسته با این تفاوت که گو..گو..ش بسیار خوش هیکل است بینظیر ها
و هردو ی ما زنانیکه به غیر دل بسته اند در تمام طول راه یک درمیان به عشق و مذهب ساخته دست خودمان که همه چیز را توجیه میکندو مارا زیر لوای حضرت مهدی ایمن نگه میدارد نقب میزنیم ....
میگم یه جای سوت و کور پیدا کن مجلل نباشه مال بچه ها باشه .. یه محله ی کهنه میخوام زود پیدا میکنیم اووووه چقدر بچه دورمان جمع شده
اخر شب هردو تو یه پارک خلوت نشستیم دور از شادی دور از شربت زعفرانی گل خوابیده نزدیک ما توماشین
.....نفس عمیقی میکشه و میگه خیلی دوسش دارم
میخندم و میگم زهر مار تو همیشه عاشقی
کج نگاه میکنه نه که تونیستی
کمی فکر میکنم و میگم نه دیگه نیستم نه واقعا نیستم
روز خبرنگارم به اونائی بودنو هستنو رفتن تبریک میگم
دیشب گوگوش میگفت زرین دفعه ی قبل گریش گرفت گفت اخه چطوره که هردفعه انا به ما زنگ میزنه انگار دلش اینجا مونده باشه میرم میرم چون تو بدل بودی و اصل اونه
محدثه جان ایمیلتو ندارم خانومی به دستم نمیرسه
پریشونم تمرکز ندارم پر از التهابم از خوددم میترسم عین یک معتادم که مواد بهش نرسیده به خودم میپیچم انگار توی یک سرمای سخت گیر کرده باشم بیموقع خوابم میاد
والا تو این وضع خجالت میکشم داستانمو تعریف کنم اما چاره چیه ...کی میدونه شاید یه روز منم تو این وبلاگ بنویسم
من از این حقیقت اگاه نبودم که زن لاغر وخوشبختی هستم که همیشه مورد علاقه ی همسرم بودم
امضا
شکنج شکنج خانی
تاریخ ۱۲ مرداد
تمام روز با پرنیان راجع به ارزش عشق صحبت کردیم تمام مدت کلیپ های عاشقانه به خوردم داد که در این شرایط برام داغون کننده بود اما به روی خودم نیاوردم کلی با هم اواز خوندم حسابی به واگوی ه های عاشقانش گوش دادم دخت رلایقی هست درس خون مدیر باهوش و پول خوبی هم در میاره البته با زحمت زیاد خیلی تلاشگره و حساس دوسش دارم یک پزشک متخصص حاذقه اما از شانسمون شوهرش زودتر از موقع برگشتو بزممون بهم ر یخت و رفتم خانه ی نینا باورتون نمیشه
نینا تمام مدت در مورد سریال ترککی حرف میزد که از یک کانال عربی پخش میشه شما نبودید ببینید هی میگفت توروخدا چه صحنه های لطیفی چقدر همدیگه رو میخوان اخی چقدر زنه بیچارس عشقشو ترک کرد شوهرش عرق خوارو زن بازو خشنه منم با صبوری و علاقه به حرفاش گوش میکردمو میگفتم اره واقعا د رحالیکه میدیدم زندگی خود من خیلی تلخ ترو پر ماجرا تر بوده و برام غمو شکستو درد تازگی نداره
این دوسه شب بد خوابیدم فشارم بالاستو گیج میزنم فعلا سالمم در ضمن تمام کامنتتا روخوندم بهتونم سر زدم ولی جدا بی حالم بازم میام بیشتر از این نمیتونم بنویسم
دوستان عزیزم اگر جواب کامنتتون دیر میشه خواهشا ازم نرنجین وب ه حساب هیچ چیز نذارین دوستون دارم خدا حافظ
دوست عزیزم نیکا خواسته یه بازی خوشمزه ی وبلاگی بکنم اونم از این نوعش
دارم فکر میکنم به یه بازی....
یه بازی وبلاگی...
اسم چند تا رستوران یا کافی شاپ مورد علاقه تون همراه آدرس و نوع غذا![]()
حقیقتش الان کمی عقلم درست کا رنمیکنه فقط بگم یه رستوران خلوتو تاریکو قهوه ا یددوست دارم برمتنها بشینم غذا بخورمو بشکل غیر معقولانه ای هر لحظه منتظر باشم یکی که دوسش دارم از غیب سر برسه بشینه سر میزم
خوب از بعضی جاها خاطره دارم
پیتزا ساندویچ پیشخوان تو مطهری اونم طبقه ی بالاش
سوپر استار نزدیک صدا سیما برای خود ازاری خیلی خوبه بشینی لب اون پنجره بزرگاش هی نگاه کنی به کارمندای خسته که از سازمان میان بیرون
یه ساندویچی هست تومیدون تجریش راس مثلثیه که یه خیابونش میره سمت دربند یکی هم میره سمت مرکز تجاری تندیس که ازش خیلی خوشم میاد هر وقت خیلی ناراحت باشم اول میرم امامزاده صالح بعد میرم ناهار اونجا پیتزا میخورم
رستوران بوف هر جا باشه
سورنتو سابق رو خیلی دوست داشتم با اون اتیش توبشقاباش
رستوران مقابل صدا سیما رو هم دوست دارم برای چلوکباباش
همه ی اغذیه فروشی های کثیف میدون انقلاب رو دوست دارم برای لوبیا هاشون
ساندویچی بزرگیه فلکه ی دوم صادقیه همون جا یک میدون بزرگه ها
بعد توی ونک هم یه ساندویچی هست حاشیش سوسیسا میچرخنا اونجارم دوستدارم
که با من غم زده داشتی رفتی
میخواستی از تنهائی دورم کنی
اما منوتنها گذاشتی رفتی
پس اون همه وعده که دادی چی شد
رفتی و وعدتو وفا نکردی
گفتی تورو خدا به من رسونده
رفتی و شرمی از خدا نکردی
فعلا حالم بد نیست بحران گذشته است تنها خرابی بجاست چون بقایای پیچاپیچ و درهم شکسته ی شکوه و جلال گذشته بعد از طوفان ممنون که صدایم را میشنوید منیکه در خلا در زوایای نامعلوم دنیای
مجازی با شما حرف میزنم همه چیز را حس کردم مهرتان وفایتان دوستان من باز هم ممنون
مینویسم نه برای بیاد ماندن.......
ازانش جلوی خانه ی کهنه ی مادر بزرگ که چون لوکیشنن فیلمهای تاریخی باز سازی کننده ی خاطرات قدیمی بود ایستاد نفس نداشتم کوتاه بودو سطحی غصه در وجودم بیداد میکرد و چون بدن عریان زنی
ز یر چادر سعی میکرد م پوشش ظا هریم را سفت به خود بچسبانم که ان برهنگی زشت پنهان بماند .
نه من بجز یک لایه ی نازک و سیاه چیزی برای حفاظت خود نداشتم .یکی از عمه هایم مشغدل ابدادن باغچه بود و من ارام روی صندلی پلاستیکی مجاور باغچه پهن شدم و به اب تیره ی حوض قدیمی خیره شدم. کم کم داشتم نفس میکشیدم سعی میکردم کمی از این طناب پیچی تنگاتنگ روحی رها شوم که مادر بزرگ نودو چند ساله ه ام با مدرن ترین ابزار شنوائی به گوشو کمر به حیاط امد با او سلامی سرسری کردم و نگاه پوشاندم. گفتم کمی نفس تازه میکنمو بعد به داخل میایم .بله فرصت خوبی بود تا کمی ظاهر سازی را تمرین کنم که در این بین زنگ در بصدا در امدو یکی دیگر از نوه های که به تازگی از همسرش جدا شده با اعصابی خسته ودمغ با یک نیاز مندی پرو پیمان زیر بغل به داخل حیاط امدو در کنا رمن روی صندلی دیگری در ردیف شفا خواهان خانه ی موروثی قدیمی نشست و منتظر معجزه شد تا جلا دهد روح خسته اش را. کوتاه به هم نگاه میکردیم و سوالات بی ربط میپرسیدیم .حقیقت سخت تر از ان بود که به زبان اید و ما طاقتش را نداشت در همین حس و حال که کم کم گرم میشدیم و یخ مان برای گفتگو باز میشد عمه ی بزرگم که همیشه زنی تحمل نا پذیر بوده که تحملش میکردیم با حالتی عصبی و خشن به حیاط امدو به تندی گفت به به خانوم خانوما رو باش نمیاین با مادر بزرگتون یه سلام احوال پرسی کنین . منکه کلا زیاد هم مغزم از اشوب دیشب که مرا به سر حد جنون رسانده بود درست کا رنمیکرد گفتم من حالم خوب نبود با مادر بزرگم گفتم ولی نگاه سخت و توهین امیز عمه نگذاشت حرفم کش پیدا کندو هر دو به اطاقهای قدیمی بی نفسو گرم رفتیم و کنا رمادر بزرگ نشستیم که تازه تاتر عمه ی بزرگ در تقابل با عمه ی کوچک شروع شد.
ـای بابا اینا کین دیگه اصلا ادب ندارن نمیان با مادر بزرگشون سلام علیک کنن یکسره میشینن تو حیاط
و بعد ادامه داد تقصیرندارن مادراشون بهشون ادب یاد نداده وحشی و سرخودن اینجا رو با کاروانسرا اشتباه کردن .
تا اینجا ادب حکم میکرد تحمل کنیم اما جملات پاندولی و مدام تکرار شونده کوبنده ی عمه شروع شد که ای بابا این بی کس وکار های وامانده کین دور خودت جمع کردی که کم کم من حس کردم چیزی در وجودم تغییر میکند بنابراین گفتم
عمه جان چرا شلوغش میکند منکه هر روز حا ل مادر بزرگو میپرسم تلفن میزنم زود به زود سر میزنم امروز گفتم حالم خوب نبیست بعدا میام تو
عمه ی بزرگ لبخند تمسخر امیزی زدو گفت برو بابا تو فقط واسه مشکلات دائمی خودت اینجا زنگ میزنی اروم بگیری تو به فکر کسی نیستی و بدون اینکه منتظر جوا ب بماند دوباره عرض و طول اطاق را طی کردو گفت به ما چه شما بی کس و کارای رونده مونده هردقیقه میان اینجا مگه اینجا کاروان سراست محل ادمای شکست خوردس . میخواستین عرضه داشته باشین زندگیتونو جمع و جور کنید اینجا محل ادمای بیکسو کارو ...نه پاندول عظیم با تمام سنگینی اش به سنگینی و ابهت همه ی دردها مستقیم خورد تو صورتم .
یک دفعه دیدم دارم جیغ میکشم که اخرین بارت باشه به من میگی بی کسو کار رونده مونده فهمیدی یا نه تو حق نداری تو حق نداری به من تو هین کنی و پشت سرش چنان جیغی کشیدم که مطمئنم صداش به خونه ی همسایه رفت بعد دیگه حال خودمونمیفهمیدم نالانو خسته از خونه خارج شدم با سرعتی که از یک ادم چاق بعید بود از کوچه ی تنگ گذشتم و بدون ذره ای تامل خودم رادر اولین ماشین عبوری با گفتن کلمه ی دربست جادادم چنان میخکوب بودم که حتی یک سلولم تکان نمیخورد به خانه ی پدرم که رسیدم یک مشت پول که قطعا بیشتر ا زگرایه بود کنار صندلی راننده گذاشتم و و در مقابل چشمان حیرت زده ی راننده چون دیوانه ای از ماشین بیرون پریدم . نرسیده به در تلفن زنگ زد درست همان موقعیکه کلید را در قفل چرخاندم و زنجیر کلفتی که ان را پشت در میبندند مانع باز شدن کامل در شد. برادرم که همزمان در تراس خانه بود به من لبخند زد و لی من که ان زنجیر کلفت را نشانه ای از ناکامی ها ی همیشگی در زندگی که مانع از ورود من به خوشبختی میشد میدیدم همانطور که بر سر شکنج فریاد میزدم در را به زنجیر میکوبیدم. تمام بدنم میلرزید در باز شد برادرم وحشت زده من را به طبقه بالا هدایت کرد تا لا اقل پدر بیمارم وضع هراس انگیز مرا که گریان و جیغ کشان به شکنج فحش میدادم نبیند
به طبقه بالا که رسیدم مادرم با قلبی ناراحت روی تخت دراز کشیده بود اما این فقط یک تصویر محو بودو نمیتوانست سیل خروشان حرفهای بی معنیو با معنی که تهدید امیز به شکنج میزدم متوقف کند
انگا رمن تکه ای بی ربطو نا رنگ از واقعیتی گنگ بودم که به این زمانو مکان بی جهت سنجاق شده بود.
شکنج برای اولین بار در زندگی از م تقاضا میکرد ارام بگیرم اما فایده نداشت چنان حرفهای بی ربطی میگفتم که حالا در حا ل عادی بنظر خنده دا رمی اید مثل اینکه اورا تهدید به رفتن به سازمان نظان پزشکی میکردم فریاد میزدم و ادعا میکردم همه ی معشوقه هایش را میشناسم و انها را ا زخانه شان بیرون میکشم و به دا رمجازات میاویزم و ا زهمه فکاهی تر این بود که در جواب به حرفهای شوهرم که شب قبل من را عجوزه ی زشت خطاب کرده بود لاف میزدم که هزار عاشق دارم و به راحتی میتوانم با بهتر از او ازدواج کنم نمیدانم کدام معجزه دست مرا گرفت که حرفی از مهرشاد و شیاد و میم نزدم تا رسوا شوم
تلفن را گذاشتم نیم ساعت بعد شکنج دم در بود و التما س میکرد به دم ماشینش بیایم میترسیدم بله نیروی رام نشدنی من تحلیل رفته بودو به دنیای واقعی برگشته بودم .جالب اینجاست که د رتمام این مدت مادرم از جایش تکان نخوردو برادرم به طبقه ی بالا نیامد نه هیچ کس اینجا به خشم من انفجار من اهمیتی نداد حتی در حد یه لیوان اب حتی در حد یک چی شده ی ساده
ساعتی بعد به خانه میرفتیم منو شکنج نگاهم خالی بود .قلبم خالی تر من بی کسو کاری بودم که به جایگاهش بر میگشت.
عصر بود نزدیک شب با موهایی که در اعتراض به نامعلوم به اندازه ی یک سرباز کوتااه شده بود اواز میخوندم
بشنو همسفر من از این قصه ی تلخ راه دشوار
ای تو تک چراغ این شب تار
این که گذشتن ار کنار قصه ها نیست
این که یه تصویر از سکوت ادما نیست
ما بی نفاوت به تماشا ننشستیم
ما خوددردیم این نگاهی گذرا نیست
سفر چه تلخه د رامتداد اندوه
جس کردن مرگ لحظه ی ویرانی کوه
همپای هر بغض شکستن و چکیدن
از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن
دوستان خوبم مدتها بود که سعی میکردم از مشکلاتم ننویسم اما الان حس میکنم ضرورتی هست لطفا خودتان را اذیت نکنید اینها حتی دردو دل هم نیست شرح ماجراست خیلی بهم ریخته بوودم حتی تصمیم داشتم در وبلاک دیگری بنویسم ولی با خودم فکر کردم با شما دوستان نهان کاری قشنگ نیست بهر حال دوره ی جدید در زندگی من شروع شده دوره ی همه یا هیچ در پستهای بعدی توضیح میدم و اما نکته مثل همیشه از نظراتون منونم باور کنید بههمتون سر میزنم چون دوستون دارم همه وهمه اسم نمیبرم تورخدا اینو بحساب تشکر فله ای و رفع مسئولیت نگذارید
اگر برای اولین بار اینجا امده ای لطفا سریع منو ترک نکن... من ا زکنار گذاشته شدن متنفرم میدانم که میگویی وای باز یک زن دیگر با مشکلاتش .... بمان من از مصاحبت غریبه ها لذت میبرم .... اگر داستان شینی که دیگر من نیستم حوصله ات را سر میبرد درخانه ی مجازی من چرخی بزن اینجا و انجا در پیوند های روزانه ام نامه هایی برایت نوشته ام ....