که عشق اسان نمود اول   ولی افتاد مشکلها88


ادامه نوشته

قد وبالای تو رعنا رو بنازم 87

.

 

 

 

ادامه نوشته

بد جور دلم گرفته بود داغ کرده بودم همونطور که تو خیابون شلوغ تاریک منتظر تاکسی بودم خطو نشون میکشیدم که امشب یک پست مفصل بنویسمو خیلی چیزا رو که تا بحال دلم نیومده اینجا رو کنم بریزم رو دایره خدائیش رحم ومروتم از یادم رفته بود  نصقه شب بیدار شدم اومدم سراغ وبلاگم عین کشتی گیرا که قبل از بر داشتن وزنه دستشونو تو اهک گچ یا خلاصه نمیدونم چی میزنن تا اماده ی وزنه برداری بشن انگشتامو با لمس دکمه های کیبورد ورز دادم قاطی کرده بودم میگفتم بادا باد الان  مینویسم از همه ظلمای وحشت ناک زندگیم اره  خلاصه هی تو دلم عین مستای اخر شب که تا خرخره ع رق س گی خوردن عربده میکشیدم  که یک هو کامنت یک عزیزی رو خوندم  اخ انگار یک لیوان شربت عرق بید مشک خنک دادن دستم اروم شدم   نشستم بقیه ی نوشته مو تکمیل کردم  به خودم توپیدم هی چته زن با زمیخوای بساط ننه من غریبمتو پهن کنی  اروم باش اره این بنده ها ی خدا خواننده های وبلاگت گناه دارن دختره از اون سر دنیا میاد نوشته های اجق وجق تورو بخونه هی میخوای غم و مصیبت بریزی تو دلش   بسه دیگه اشک ملتو در نیار این قصه ی پر غصه ی تو سر دراز داره خدا رو خوش نمیاد وسط عقد کنون ملیکا ضد حال بزنی به رفقات . بذار نرم نرم همه چیرو میگی همونطور که نرم نرم واسه خودت اتفاق افتاده

 بهر حال   به عادت رسانه ایها که از بچه های نودال - امپکس - صدابردار و غیره تشکر میکنن از این دوستان تشکر میکنم که پشت صخنه ی پست قبل بودن

شاینا  -مهربانو-ناز منگولا-مجتبی-مارال-زهرا مامان عسل-حمید-نسزین-نانی-شقایق-حیال تو-سارا – سهیل-گندم-صمد-بانوی شمشیر بدست-ازی-جز تو تمومه دنیا پر-فرزانه-اسمان-سرو ناز-مریم گلی=دلباخته تر از تو-حوا-

  .......خوب هوو چیکار کنم از دستت از تو هم تشکر میکنم

شب دهم

ساعت تقریبا هشت و نیم شب است ما در مطب تازه ی همسرم هستیم که با ذوق بسیار ما را  بدانجا اورده تا شاهد تکمیل شدن اخرین مراحلش باشیم. اعتراف میکنم که زیبائی و دکوراسیون با سلیقه و گران مطب مرا غافلگیر میکند. کمی با تحسین و تعجب در مطب راه میروم . ان چوبهای دیوار کوب وسقف کاذب که با اضافه کردن طرحی ساده زیباتر شده است. نور ملایم و دارچینی رنگی که در فضای مطب پراکنده است پنجره های بلندی که به چهار راه شلوغ   و پر چراغی مشرف است  که نشاط و  سر زندگی را به رخ تو میکشد  و تو خیلی راحت میتوانی صندلیت را کنار ان بگذاری و راحت اجناس شیک و پر زرق و برقی را که در ویترین های سراسر شیشه ای به نمایش گذاشته اند ببینی   مثلا ان کیف ورنی سرخابی رنگ را با ان کفش پاشنه بلند دلربای کنارش  وه که ادم با ست کردن انها چه لوند خواهد شد . شومینه ی براق قهوه ای رنگ که اتشی ملایمی در دل ان میسوزد فضا را شاعرانه کرده است   ومن به این فکر میافتم که چه کسانی به این اطاق زیبا خواهند امد و چقدر این دکتر باسلیقه را که دکوراسیون اطاقش نشان دهند ه ی روحیه  ی ظریف و زیبا پسند اوست تحسین خواهند کرد به معشوقه ی جدیدی فکر میکنم که همسرم باب اشنایی با او را در همین فضا باز خواهد کرد اورا تصور میکنم در حالیکه ژست روشنفکرانه ای به خود گرفته و جملات پر طمطراقی راکه  بدون دانستن معنایشان از این جا و ان جا قرض گرفته بر زبان میاورد حتما لحنش ملایم خواهد بود و سعی میکند به صدایش عمقی ببخشد  در حالیکه صد در صد حواسش به اندامهای جنسی زنانه معطوف است و هوسش جائی درون شلوارش جا خوش کرده است او شاید گاهی از من هم صحبت کند شاید نمایش یک مرد زن دار که به همسرش احترام میگذارد به دیگران امنیت  و جذابیتی القا کند که در سایه اش بیشتر جذب او شوند .

دخترم مرا صدا میکند به طبقه ی بالا به مطب سابق همسرم میروم  از لحظه ی ورودم به اطاق با ان اثاثیه ی درهم برهم و خاکی به دنبال نشانه های معشوق قبلی شوهرم میگردم و خیلی زود پیدا میکنم یک جا قلمی مبتذل که از یکی از شهر های زیارتی خریداری شده  مثلا قم یا مشهد  یک قلب چینی صورتی و دو قوی بلوری که در پناه این قلب سر بهم اورده اند و در پشت همه ی اینها ایه ای از قران که روی یک صفحه ی طلائی نقش بسته است  با خودم میاندیشم سا زنده ی این جا قلمی ها هنگام ترکیب و ساخت این جا قلمی به چه فکر میکرده احتمالا طرح جا قلمی را از یک ژورنال کپی کرده و ان ایه ی ارزشمند قران را بی فکرانه برای  خالی نبودن عریضه و تقدس بخشیدن به ان وسیله ی کار بردی بدان اضافه کرده است و حتی فکرش را هم نمیکرده که خانم ملک با چادری بر سر در بازار شلوغ ان را با نیتی پاک برای عشقش یعنی همسرم من خریداری کند .

 کار گر ها مدام از پله ها بالا و پائین میروند  و به من که پشت میز چوبی کهنه که مقدار زیادی پروند ه ی مریضها  و سالنامه های  ی کهنه و کارتهای ویزیت سایر پزشکان  روی ان تلمبار شده     توجهی نمیکنند. چرا من اینقدر بیهوده فکر میکنم که انها هم ماجرا ی من را میدانند داستان کنار گذاشته شدن زنی در انتها ی جوانی را  شاید برای اینکه تجربه به من ثابت کرده که اغلب شوهرم کارگرانش را از میان فک و فامیل اشنایان خاصش انتخاب میکند.

 به سالها پیش فکر میکنم  با چه ذوقی اثاثیه ی مطب را انتخاب میکردم و میچیدم فکر میکردم همه چیز تمام خواهد شد بداخلاقی هایش بی پولی هایمان و به یک عالمه چیز های خوب فکر  میکردم  حتی هنوز هم نشانه های ذوق و سلیقه من اینحاست مثلا ان گلدان پایه بلند با گلهای لیموئی  با سلیقه ی من البته از طرف پدرم خریداری شد انهم به نیت انکه فضای مطب تلطیف شود    گرچه اینده نشان داد که   ترفند من بی تاثیر نبوده و خیلی زود این فضا در ساعات دراز خلوت شبانه میعاد گاه انواع جنس لطیف شده است . نگاهم به دیوار میافتد تمام پوستر های دیوار به نگاهم هجوم میاورند بخصوص شعار تبلیغاتی من مراقبم.... تو چطور؟  و  در میان انها دو قاب چوبی ظریف توجهم را به خود جلب میکند   و

 بی انکه بخواهم اشعار نوشته شده روی انها را زمزمه میکنم

 

مرز در عقل و جنون باریک است

کفرو ایمان چه بهم نزدیک است

 مستم از جام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی

  هوم  پوز خند میزنم خدایا... شب دهم... منو شوق فراموش نشدنی خواندن

و همسریکه به اصرار از من خواست تا این ابیات را برایش یاد داشت کنم  تا بردیوار مطب نصب کند.   دوباره نگاه میکنم و دوباره زمزمه  تقریبا همان موقع ها بود که  احساس بی عشقی مرا میکشت و  صدای بسیار زیبای قربانی مرا بیتاب دنبال کردن ماجرای عاشقانه ی حیدرو شازده خانوم میکرد   

 

منو تنهائی وان بار گناه

 تو زیبائی وان چشم سیاه

  از من تازه مسلمان بگذر

  بگذرررررر

ساکت میشوم این تیکه خواندنش سخت است و باید صدا را به انتها برد ضمن انکه کارگران با شنیدن صدایم فکر میکنند من دیوانه شده ام احتمالیکه چندان هم بعید نیست زنیکه در همه حالو همه جا  در حال تجربه هر چیزی  سایه ای از معشوق پیشین و شبحی نا معلوم از معشوق اینده دنبالش میکند نمیتواند زنی سالم باشد.

 بهر حال من بقول گوگوش چه دیوانه چه عاقل  ذهنم تباه شده است و تمام اندیشه های زیباو امال پهناورم درست مانند گل های ان گلدان طبیعی رو به رو پزمرده اند کی و کجا نمیدانم در همین حال کارگری وارد میشود و یکراست بسراغ ان گلدان گل خشکیده میرود و از من میپرسد خانوم اینو بندازم دور  شک میکنم دقیق تر به گلدان نگاه میکنم هنوز جان دارد با کمی مراقبت سبز خواهد شد  اما نه  بهتر است برود میدانم او هم بسان  من  در میان معشوقه های  جوان و تازه سال همسرم میان ان همه زرق وبرق و تجمل مطب تازه زجر خواهد کشید و به حساب نخواهد امد شاید نهایتا از ان برای باز نگه داشتن درب استفاده کنند . اری بهتر است برود و این چنین سرم را به تایید تکان میدهم. کارگر گلدان را با خشونت در کیسه زباله ی سیاه بزرگ میاندازد  و من دوباره به دیوار مطب نگاه میکنم و زمزمه میکنم   

 

مستم از جام تهی حیرانی

 

باده نوشیده شده پنهانی

 باده نوشیده شده پنهانی

 

صدای بشدت مادرانه ی ثریا قاسمی میپیچید تو گوشم(  خوف نکن بچه... خوف نکن)۱

من همان حیدر افتاده بخاکم

 


۱-  دیالوگ ثریا قاسمی  موقع مرگ پسرش در سریال شب دهم ساخته ی حسن فتحی


 دوستان عزیزم این داستان را قبل از عید نوشتم الانم حالم خوبه سرو مرو گنده تر از همیشه  بقول یک ر..و.. س.. پ... ی.. تو یکی از فیلما ادم به کارش خو میکنه واسش میشه عادت

حالا شده حکایت ما شاید بگن بیغیرت  اما  چه باک  حقیقت اینه زندگی تلخه عین ته خیار همچین تردو نازک موقع خوردن بهت حال میده  که یک هو میبینی طعم گسو تلخش تمام دهنتو  گرفته میخوای تفش کنی بیرون نمیشه خیلی ها ناظرن بخصوص بچت انگار که تو یک میهمونی معذب باشی   اینه که قورتش میدی بعدشم با بی خیالی میگی همچینم بد نبود حالا خوبه فاسد نبود

86


ادامه نوشته

85


ادامه نوشته

سلام دوستان عزیز

سلام خب من قاعدتا باید سال نو رو به همتون تبریک بگم و براتون ارزوی موفقیت کنم ولی میدونین بنظرم خیلی کلیشه ای میاد براورده شدن ارزوها وقوع اتفاقات خوش و لذت بخش  در هرمقطعی از زمان میتونه امکان پذیر باشه حتی در اخرین دقایق همون موقعیکه سکوت همه جارو فرا گرفته و صدای  قلب هممون همراه با صدای تیک تاک ساعت میزنه  اما از شما بگم دوستای قدیمی و دوستای جدید کسانیکه مینویسن انای عزیز فکر میکنید برای من سادس یا اینکه نگاه میکنم ببینم تعداد کامنتام چندتاست نه تک تک این عزیز گفتنهای شما رو تو لحظات سخت زندگیم عین حلقه های یک زنجیر بهم پیوند میزنم و برام میشه  یک دستاویز محکم وقتی زیر نگاه تیز شکنج از توی موبایل پیامتون رو میخونم ناخود اگاه میخندم گاهی هم اشک تو چشمام حلقه میزنه اگه میخواین بگین وا چقدر ندید بدید بگید  راحت باشین چون با وجودیکه هیچ سری رو تو دنیای مجازی برای شکنج فاش نمیکنم اما ته دلم بدون اینکه کلامی بگم به شکنج پز میدم که ببین من چه دوستائی دارم منو ندیدن و احتمالا هیچ وقتم نمیبینن اما منو لایق دونستن که صفت عزیز رو کنار اسمم بذارن  و این برا ی من خیلی ارزشمنده خیلی زیاد  اخه فکرشو بکنین مثلا چند دقیقه قبلش یک نفر با صدای ناهنجارش سرت داد زده اهووووی کلفت ج.ا .ک .ش ...خرس بوفالو  ....بعد تو میخونی انا ی عزیز خیلی نوشته هاتو دوست دارم توروخدا شما جا ی من باشین ذوق مرگ نمیشین   ...اون موقس که تو به اون صورت سیاه خشمگین که احتمالا بقول خودش از دوری ۲۵۰ گرمیاش  دلتنگه  پوزخند میزنی و عین یک ادمیکه توی بهمن گیر کرده و منتظره کسی نجاتش بده تو دلت فریاد میزنه اوهوووووووووووووووی   من اینجام من زنده م  و این دیونه ی روانی نمیتونه منو خورد کنه حتی اگه من چاق ترین و زشت ترین زن دنیا باشم ..... خوب اینجا بنویسم که مهربانو خیلی ممنونم برام نوشتی الان داره فیلم زاغه نشین میلیونرو نشون میده تیتا خوشحالم که هستی  و مارال و اگه درست خونده باشم شانای  نگران     فونت فارسی انگلیسی نباشین  من کامنتای شمارو با همون حروف انگلیسی میبلعم  و ای لذت میبرم    پونی حمید عزیز  تینا فرزانه ( بابا سانسوریاشو نمیشه نوشت خواهر مردم حرف درمیارن)خیال تو که منو با اون شعریکه فرستاد کشت اقا ما داشتیم میرفتیم دکتر قلب اقا دورا زجون شما این قلبه اوضاش خیلی ناجوره شعرو دیدم کم مونده بودتو تاکسی بزنیم زیر اواز  دیگه جونم براتون بگه ...اها ..اها یک چیزی خدمت دوستای عزیزم یک نکته مهم بگم اجازه بدین قلم قرمزو بردارم  دوستا ی گلم اینجانب انا میخواد با شما صادق باشه اینقدر صادق چون فرصتها کوتاهه و ارزش پنهان کردن حقایق رو نداره  من اینجا به شمامیگم من خیلی ادم خوبی نیستم  من عیبای زیادی دارم شاید کمی حسود شاید شکمو تنبل و عاشق ماجرا های گناهکارانه اره من مریم مقدس نیستم من اشتباه کردم و بدتر از اون هنوز میل به اشتباه کردن درمن زندس   هنوز عاشقم عاشق ادمای رفته و ادمای مونده و شاید یکی که یک روز بیاد  من زن باعرضه ای نبودم من از خودم دفاع نکردم  من خیلی کارا نکردم اما گاهیم شجاع بودم گاهی هم دل به دریا زدم من فقط غصه ام اینه که چرا این صفحه خنده دار نیست  خانم لنگ دراز با شمام نمیدونم میخونی یانه  اما خدائیش نوشته هات معرکس حداقل تو دیگرون شاد میکنی  اما بچه ها یادتون باشه دلم نمیخواد منو ادم بدبختی بدونین و گاهی برام غصه بخورین اخه من چی دارم تو این دنیا بگم بااین همه فاجعه مگه چقدرش سهم من بوده من نمیتونم پرچم مظلومیتو قربانی بودنو بالا ببرم چون مدارک برعلیه منه اینهمه تعمت استفاده نشده اما بقول اقای شصت چی توان من این بوده چون من خیلی خستم خیلی....من نمیخوام اسم ببرم  اما هرکی این نوشته رو میخونه بدونه این احساس خوب من مال خودشه پایان

 

در ادامه دوستانی که تو هر پست بالای صد کامنت دارن بهم نخندینا

84/1


ادامه نوشته

84


ادامه نوشته