قد وبالای تو رعنا رو بنازم 87
بهر حال به عادت رسانه ایها که از بچه های نودال - امپکس - صدابردار و غیره تشکر میکنن از این دوستان تشکر میکنم که پشت صخنه ی پست قبل بودن
شاینا -مهربانو-ناز منگولا-مجتبی-مارال-زهرا مامان عسل-حمید-نسزین-نانی-شقایق-حیال تو-سارا – سهیل-گندم-صمد-بانوی شمشیر بدست-ازی-جز تو تمومه دنیا پر-فرزانه-اسمان-سرو ناز-مریم گلی=دلباخته تر از تو-حوا-
.......خوب هوو چیکار کنم از دستت از تو هم تشکر میکنمشب دهم
دخترم مرا صدا میکند به طبقه ی بالا به مطب سابق همسرم میروم از لحظه ی ورودم به اطاق با ان اثاثیه ی درهم برهم و خاکی به دنبال نشانه های معشوق قبلی شوهرم میگردم و خیلی زود پیدا میکنم یک جا قلمی مبتذل که از یکی از شهر های زیارتی خریداری شده مثلا قم یا مشهد یک قلب چینی صورتی و دو قوی بلوری که در پناه این قلب سر بهم اورده اند و در پشت همه ی اینها ایه ای از قران که روی یک صفحه ی طلائی نقش بسته است با خودم میاندیشم سا زنده ی این جا قلمی ها هنگام ترکیب و ساخت این جا قلمی به چه فکر میکرده احتمالا طرح جا قلمی را از یک ژورنال کپی کرده و ان ایه ی ارزشمند قران را بی فکرانه برای خالی نبودن عریضه و تقدس بخشیدن به ان وسیله ی کار بردی بدان اضافه کرده است و حتی فکرش را هم نمیکرده که خانم ملک با چادری بر سر در بازار شلوغ ان را با نیتی پاک برای عشقش یعنی همسرم من خریداری کند .
کار گر ها مدام از پله ها بالا و پائین میروند و به من که پشت میز چوبی کهنه که مقدار زیادی پروند ه ی مریضها و سالنامه های ی کهنه و کارتهای ویزیت سایر پزشکان روی ان تلمبار شده توجهی نمیکنند. چرا من اینقدر بیهوده فکر میکنم که انها هم ماجرا ی من را میدانند داستان کنار گذاشته شدن زنی در انتها ی جوانی را شاید برای اینکه تجربه به من ثابت کرده که اغلب شوهرم کارگرانش را از میان فک و فامیل اشنایان خاصش انتخاب میکند.
به سالها پیش فکر میکنم با چه ذوقی اثاثیه ی مطب را انتخاب میکردم و میچیدم فکر میکردم همه چیز تمام خواهد شد بداخلاقی هایش بی پولی هایمان و به یک عالمه چیز های خوب فکر میکردم حتی هنوز هم نشانه های ذوق و سلیقه من اینحاست مثلا ان گلدان پایه بلند با گلهای لیموئی با سلیقه ی من البته از طرف پدرم خریداری شد انهم به نیت انکه فضای مطب تلطیف شود گرچه اینده نشان داد که ترفند من بی تاثیر نبوده و خیلی زود این فضا در ساعات دراز خلوت شبانه میعاد گاه انواع جنس لطیف شده است . نگاهم به دیوار میافتد تمام پوستر های دیوار به نگاهم هجوم میاورند بخصوص شعار تبلیغاتی من مراقبم.... تو چطور؟ و در میان انها دو قاب چوبی ظریف توجهم را به خود جلب میکند و
بی انکه بخواهم اشعار نوشته شده روی انها را زمزمه میکنم
مرز در عقل و جنون باریک است
کفرو ایمان چه بهم نزدیک است
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
هوم پوز خند میزنم خدایا... شب دهم... منو شوق فراموش نشدنی خواندن
و همسریکه به اصرار از من خواست تا این ابیات را برایش یاد داشت کنم تا بردیوار مطب نصب کند. دوباره نگاه میکنم و دوباره زمزمه تقریبا همان موقع ها بود که احساس بی عشقی مرا میکشت و صدای بسیار زیبای قربانی مرا بیتاب دنبال کردن ماجرای عاشقانه ی حیدرو شازده خانوم میکرد
منو تنهائی وان بار گناه
تو زیبائی وان چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذرررررر
ساکت میشوم این تیکه خواندنش سخت است و باید صدا را به انتها برد ضمن انکه کارگران با شنیدن صدایم فکر میکنند من دیوانه شده ام احتمالیکه چندان هم بعید نیست زنیکه در همه حالو همه جا در حال تجربه هر چیزی سایه ای از معشوق پیشین و شبحی نا معلوم از معشوق اینده دنبالش میکند نمیتواند زنی سالم باشد.
بهر حال من بقول گوگوش چه دیوانه چه عاقل ذهنم تباه شده است و تمام اندیشه های زیباو امال پهناورم درست مانند گل های ان گلدان طبیعی رو به رو پزمرده اند کی و کجا نمیدانم در همین حال کارگری وارد میشود و یکراست بسراغ ان گلدان گل خشکیده میرود و از من میپرسد خانوم اینو بندازم دور شک میکنم دقیق تر به گلدان نگاه میکنم هنوز جان دارد با کمی مراقبت سبز خواهد شد اما نه بهتر است برود میدانم او هم بسان من در میان معشوقه های جوان و تازه سال همسرم میان ان همه زرق وبرق و تجمل مطب تازه زجر خواهد کشید و به حساب نخواهد امد شاید نهایتا از ان برای باز نگه داشتن درب استفاده کنند . اری بهتر است برود و این چنین سرم را به تایید تکان میدهم. کارگر گلدان را با خشونت در کیسه زباله ی سیاه بزرگ میاندازد و من دوباره به دیوار مطب نگاه میکنم و زمزمه میکنم
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی
صدای بشدت مادرانه ی ثریا قاسمی میپیچید تو گوشم( خوف نکن بچه... خوف نکن)۱
من همان حیدر افتاده بخاکم
۱- دیالوگ ثریا قاسمی موقع مرگ پسرش در سریال شب دهم ساخته ی حسن فتحی
دوستان عزیزم این داستان را قبل از عید نوشتم الانم حالم خوبه سرو مرو گنده تر از همیشه بقول یک ر..و.. س.. پ... ی.. تو یکی از فیلما ادم به کارش خو میکنه واسش میشه عادت
حالا شده حکایت ما شاید بگن بیغیرت اما چه باک حقیقت اینه زندگی تلخه عین ته خیار همچین تردو نازک موقع خوردن بهت حال میده که یک هو میبینی طعم گسو تلخش تمام دهنتو گرفته میخوای تفش کنی بیرون نمیشه خیلی ها ناظرن بخصوص بچت انگار که تو یک میهمونی معذب باشی اینه که قورتش میدی بعدشم با بی خیالی میگی همچینم بد نبود حالا خوبه فاسد نبود
سلام دوستان عزیز
در ادامه دوستانی که تو هر پست بالای صد کامنت دارن بهم نخندینا
اگر برای اولین بار اینجا امده ای لطفا سریع منو ترک نکن... من ا زکنار گذاشته شدن متنفرم میدانم که میگویی وای باز یک زن دیگر با مشکلاتش .... بمان من از مصاحبت غریبه ها لذت میبرم .... اگر داستان شینی که دیگر من نیستم حوصله ات را سر میبرد درخانه ی مجازی من چرخی بزن اینجا و انجا در پیوند های روزانه ام نامه هایی برایت نوشته ام ....