نقل و شکلات طعم ایمان نصفه نیمه ام
از جوب بلندو عمیق همراه با دخترم میگذرم و به شیرینی فروشی میروم
دخترنوجوانی پشت دخل است زیاد زیبا نیست اما جدیت خاصی که در جهره اش است بدلم مینشیند .
د رته چشمهایش حالتیست شبیه کسانیکه زندگی را میشناسند . خانوم چیزی میخواستید
-اه بله نخودو نقل
- چقدر
- ا نمیدونم اندازهی ۱۰۰ تا بسته
-کوچیک یا بزرگ
و انا دو کیسه ی بزرگ و کوچک پلاستیکی جلویم میگذارد و میگوید کوچیکش بهتره ۱۲۰ تا برات میذارم
بیانکه عقیده ی خاصی داشته باشم بااو موافقت میکنم چون معلوم است از من خبره تر است.
نا خود اگاه لبخندی میزنم که باعث میشود دختر به سر ذوق بیاید و دلش بخواهد مهارتش را به من نشان بدهد
ببینید خانم مردم نخود بیشتر دوست دارن دو به یک بگیرین این نقل باریکا شیک تره مزش بهتره و قبل ا زانکه چیزی بگویم یک دانه نقل مقابلم میگیرد وخیلی صمیمی و مهربان میگوید بخور ببین چقدر تازس ومیخندد و ردیف سفید و مرتب دندانها ی سفیدش را به نمایش میگذارد ناگهان چقدر زیبا به نظر میرسد .
دخترم کمی انطرف تر به سمت پاستیل های فله ای رفته و ا زهمان جا میپرسد مامان برام میخری وا ی نه اصلا موافق نیستم ولی سرم به علامت مثبت تکان میدهم میدانم که ان ها را نمیخوردو فقط دوست دارد داشته باشد .
دختر ک با نگاهی به دخترم دوباره میگوید شکلاتم قاطیش کنید بد نیست اما کم البته نه ازاونا که اب میشه
همه ی بسته ها را در یک پلاستیک میگذارد
همان جا یک دفعه حس میکنم ا زمنگنه کردن اصلا خوشم نمیاید بنظرم خیلی ماشینیست و من را به یاد فرم های اداری مدارس میاندازد و به همین خاطر ۵ مترروبان سبز هم میخرم . یاد تولدهای قدیمم میفتم بچه گیها با پدرم میامدیم و ساعتی طول میکشید تا من از میان چند شکل معدودو تقریبا تکراری یک مدل برای کیک انتخاب کنم . واخر سر با کلی کاغذ کشی و کلاه و بادکنک ا ب نبات هدیه یبچه هاو ووو با یک دنیا شادیو رویا از مغازه خارج میشدیم .
در منزل پدرم طبقه بالا نشسته ام روبه روی سینی بزرگ وبا حوصله انگار هیچ کاری در این دنیا نداشته باشم کیسه ها را از نقل و نخودو شکلات پر میکنم و با زبان خودم با او حرف میزنم . خیلی حرفها خیلی صحبتها که شاید اگر ......نزدیک نبود برا ی شما مینوشتم گاهی میخندیدم و گاهی گریه میکردم ارام ارام سبک میشدم بالا میرفتم و در این کشمکش ذهنی به همه جا سرک میکشیدم
زنگ زدم به گو..گو...ش با همان صافیو پاک دلی همیشه به دنبالم امد هردو گناهکاریم با ارایشو پیراسته با این تفاوت که گو..گو..ش بسیار خوش هیکل است بینظیر ها
و هردو ی ما زنانیکه به غیر دل بسته اند در تمام طول راه یک درمیان به عشق و مذهب ساخته دست خودمان که همه چیز را توجیه میکندو مارا زیر لوای حضرت مهدی ایمن نگه میدارد نقب میزنیم ....
میگم یه جای سوت و کور پیدا کن مجلل نباشه مال بچه ها باشه .. یه محله ی کهنه میخوام زود پیدا میکنیم اووووه چقدر بچه دورمان جمع شده
اخر شب هردو تو یه پارک خلوت نشستیم دور از شادی دور از شربت زعفرانی گل خوابیده نزدیک ما توماشین
.....نفس عمیقی میکشه و میگه خیلی دوسش دارم
میخندم و میگم زهر مار تو همیشه عاشقی
کج نگاه میکنه نه که تونیستی
کمی فکر میکنم و میگم نه دیگه نیستم نه واقعا نیستم
روز خبرنگارم به اونائی بودنو هستنو رفتن تبریک میگم
اگر برای اولین بار اینجا امده ای لطفا سریع منو ترک نکن... من ا زکنار گذاشته شدن متنفرم میدانم که میگویی وای باز یک زن دیگر با مشکلاتش .... بمان من از مصاحبت غریبه ها لذت میبرم .... اگر داستان شینی که دیگر من نیستم حوصله ات را سر میبرد درخانه ی مجازی من چرخی بزن اینجا و انجا در پیوند های روزانه ام نامه هایی برایت نوشته ام ....