ازت دلگیرم .چرا؟فکر نمیکردم قامت  ایمانت اینقدر کوتاه باشه که هرکسی بتونه با جستی خودشو به دژ محکم احساسات و منشت برسونه . چی شده نکنه مقام ومنصب تورو عوض کرد .از اون ادم مظلوم وبیگناه که ترس ا زگناهو میشد از نگاهش خوند ادم دیگه ای ساخته.یادته با پای پیاده میومدی اداره لباست چه ساده بود وحالا شنیدم سوا رماشین انچنانی میشی یعنی تغییر کردی نه دلم نمیخواد باور کنم تو این مدت بارها شد که وسوسه شدم بهت زنگ بزنم ازت کمک بخوام تا کاری هر چند بی درامد برام پیدا کنی اما ترسیدم نخواستم به خودم گفتم حالا اگه یکی داره راهش درست میره من نباید براش چراغ چشمک زن باشم به نا کجا اباد  یادته به من گفتی به من هم نمیشه اعتماد کرد با این ظاهر مومن منم ممکنه یک لحظه خطا کنم  این روزا خوابای عجیبی میبینم سه روز قبل از اینکه بشنوم اون دختر پر رو که قصدی جز بهم زدن زندگیتو نداره به عنوان کارمند استخدام کردی   خوابتو دیدم تو خواب بهم گفتی حاضرم با هر کی تنها باشم جز تو چون ازت خیلی میترسم هوم جمعه ی بعد تولد امام زمانه  خوشحالم که فهمیدم این کورسوی علاقم به امام غایب وابسته به تو نبوده  میدونی من هیچ وقت جمکران نرفتم حتی قمم نرفتم دلم گرفته خدا کنه اشتباه کرده باشم  کتابای امانتیت پیشمه دیگه نمیخوام نگهشون دارم  دلممیخواد برسه بدستت بدی به ادم دیگه که اونم راهشو پیدا کنه    شاید ندونی هر وقت بچه ها میرن جمکران انگار دلم اگاه بشه زنگ میزنم به گوگوش (اسم مستعار دوستمه )

دیشب گوگوش میگفت زرین دفعه ی قبل گریش گرفت گفت اخه چطوره که هردفعه انا به ما زنگ میزنه انگار دلش اینجا مونده    باشه  میرم میرم چون تو بدل بودی و اصل اونه

 


محدثه جان ایمیلتو ندارم خانومی به دستم نمیرسه

 


پریشونم تمرکز  ندارم پر از التهابم از خوددم میترسم عین یک معتادم که مواد بهش نرسیده به خودم میپیچم انگار توی یک سرمای سخت گیر کرده باشم بیموقع خوابم میاد 


 

والا تو این وضع خجالت میکشم داستانمو تعریف کنم  اما چاره چیه  ...کی میدونه شاید یه روز منم تو این وبلاگ بنویسم 

 من از این حقیقت اگاه نبودم که زن لاغر وخوشبختی هستم که همیشه مورد علاقه ی همسرم بودم

 

امضا

شکنج شکنج خانی

تاریخ ۱۲ مرداد