ساعت تقریبا هشت و نیم شب است ما در مطب تازه ی همسرم هستیم که با ذوق بسیار ما را  بدانجا اورده تا شاهد تکمیل شدن اخرین مراحلش باشیم. اعتراف میکنم که زیبائی و دکوراسیون با سلیقه و گران مطب مرا غافلگیر میکند. کمی با تحسین و تعجب در مطب راه میروم . ان چوبهای دیوار کوب وسقف کاذب که با اضافه کردن طرحی ساده زیباتر شده است. نور ملایم و دارچینی رنگی که در فضای مطب پراکنده است پنجره های بلندی که به چهار راه شلوغ   و پر چراغی مشرف است  که نشاط و  سر زندگی را به رخ تو میکشد  و تو خیلی راحت میتوانی صندلیت را کنار ان بگذاری و راحت اجناس شیک و پر زرق و برقی را که در ویترین های سراسر شیشه ای به نمایش گذاشته اند ببینی   مثلا ان کیف ورنی سرخابی رنگ را با ان کفش پاشنه بلند دلربای کنارش  وه که ادم با ست کردن انها چه لوند خواهد شد . شومینه ی براق قهوه ای رنگ که اتشی ملایمی در دل ان میسوزد فضا را شاعرانه کرده است   ومن به این فکر میافتم که چه کسانی به این اطاق زیبا خواهند امد و چقدر این دکتر باسلیقه را که دکوراسیون اطاقش نشان دهند ه ی روحیه  ی ظریف و زیبا پسند اوست تحسین خواهند کرد به معشوقه ی جدیدی فکر میکنم که همسرم باب اشنایی با او را در همین فضا باز خواهد کرد اورا تصور میکنم در حالیکه ژست روشنفکرانه ای به خود گرفته و جملات پر طمطراقی راکه  بدون دانستن معنایشان از این جا و ان جا قرض گرفته بر زبان میاورد حتما لحنش ملایم خواهد بود و سعی میکند به صدایش عمقی ببخشد  در حالیکه صد در صد حواسش به اندامهای جنسی زنانه معطوف است و هوسش جائی درون شلوارش جا خوش کرده است او شاید گاهی از من هم صحبت کند شاید نمایش یک مرد زن دار که به همسرش احترام میگذارد به دیگران امنیت  و جذابیتی القا کند که در سایه اش بیشتر جذب او شوند .

دخترم مرا صدا میکند به طبقه ی بالا به مطب سابق همسرم میروم  از لحظه ی ورودم به اطاق با ان اثاثیه ی درهم برهم و خاکی به دنبال نشانه های معشوق قبلی شوهرم میگردم و خیلی زود پیدا میکنم یک جا قلمی مبتذل که از یکی از شهر های زیارتی خریداری شده  مثلا قم یا مشهد  یک قلب چینی صورتی و دو قوی بلوری که در پناه این قلب سر بهم اورده اند و در پشت همه ی اینها ایه ای از قران که روی یک صفحه ی طلائی نقش بسته است  با خودم میاندیشم سا زنده ی این جا قلمی ها هنگام ترکیب و ساخت این جا قلمی به چه فکر میکرده احتمالا طرح جا قلمی را از یک ژورنال کپی کرده و ان ایه ی ارزشمند قران را بی فکرانه برای  خالی نبودن عریضه و تقدس بخشیدن به ان وسیله ی کار بردی بدان اضافه کرده است و حتی فکرش را هم نمیکرده که خانم ملک با چادری بر سر در بازار شلوغ ان را با نیتی پاک برای عشقش یعنی همسرم من خریداری کند .

 کار گر ها مدام از پله ها بالا و پائین میروند  و به من که پشت میز چوبی کهنه که مقدار زیادی پروند ه ی مریضها  و سالنامه های  ی کهنه و کارتهای ویزیت سایر پزشکان  روی ان تلمبار شده     توجهی نمیکنند. چرا من اینقدر بیهوده فکر میکنم که انها هم ماجرا ی من را میدانند داستان کنار گذاشته شدن زنی در انتها ی جوانی را  شاید برای اینکه تجربه به من ثابت کرده که اغلب شوهرم کارگرانش را از میان فک و فامیل اشنایان خاصش انتخاب میکند.

 به سالها پیش فکر میکنم  با چه ذوقی اثاثیه ی مطب را انتخاب میکردم و میچیدم فکر میکردم همه چیز تمام خواهد شد بداخلاقی هایش بی پولی هایمان و به یک عالمه چیز های خوب فکر  میکردم  حتی هنوز هم نشانه های ذوق و سلیقه من اینحاست مثلا ان گلدان پایه بلند با گلهای لیموئی  با سلیقه ی من البته از طرف پدرم خریداری شد انهم به نیت انکه فضای مطب تلطیف شود    گرچه اینده نشان داد که   ترفند من بی تاثیر نبوده و خیلی زود این فضا در ساعات دراز خلوت شبانه میعاد گاه انواع جنس لطیف شده است . نگاهم به دیوار میافتد تمام پوستر های دیوار به نگاهم هجوم میاورند بخصوص شعار تبلیغاتی من مراقبم.... تو چطور؟  و  در میان انها دو قاب چوبی ظریف توجهم را به خود جلب میکند   و

 بی انکه بخواهم اشعار نوشته شده روی انها را زمزمه میکنم

 

مرز در عقل و جنون باریک است

کفرو ایمان چه بهم نزدیک است

 مستم از جام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی

  هوم  پوز خند میزنم خدایا... شب دهم... منو شوق فراموش نشدنی خواندن

و همسریکه به اصرار از من خواست تا این ابیات را برایش یاد داشت کنم  تا بردیوار مطب نصب کند.   دوباره نگاه میکنم و دوباره زمزمه  تقریبا همان موقع ها بود که  احساس بی عشقی مرا میکشت و  صدای بسیار زیبای قربانی مرا بیتاب دنبال کردن ماجرای عاشقانه ی حیدرو شازده خانوم میکرد   

 

منو تنهائی وان بار گناه

 تو زیبائی وان چشم سیاه

  از من تازه مسلمان بگذر

  بگذرررررر

ساکت میشوم این تیکه خواندنش سخت است و باید صدا را به انتها برد ضمن انکه کارگران با شنیدن صدایم فکر میکنند من دیوانه شده ام احتمالیکه چندان هم بعید نیست زنیکه در همه حالو همه جا  در حال تجربه هر چیزی  سایه ای از معشوق پیشین و شبحی نا معلوم از معشوق اینده دنبالش میکند نمیتواند زنی سالم باشد.

 بهر حال من بقول گوگوش چه دیوانه چه عاقل  ذهنم تباه شده است و تمام اندیشه های زیباو امال پهناورم درست مانند گل های ان گلدان طبیعی رو به رو پزمرده اند کی و کجا نمیدانم در همین حال کارگری وارد میشود و یکراست بسراغ ان گلدان گل خشکیده میرود و از من میپرسد خانوم اینو بندازم دور  شک میکنم دقیق تر به گلدان نگاه میکنم هنوز جان دارد با کمی مراقبت سبز خواهد شد  اما نه  بهتر است برود میدانم او هم بسان  من  در میان معشوقه های  جوان و تازه سال همسرم میان ان همه زرق وبرق و تجمل مطب تازه زجر خواهد کشید و به حساب نخواهد امد شاید نهایتا از ان برای باز نگه داشتن درب استفاده کنند . اری بهتر است برود و این چنین سرم را به تایید تکان میدهم. کارگر گلدان را با خشونت در کیسه زباله ی سیاه بزرگ میاندازد  و من دوباره به دیوار مطب نگاه میکنم و زمزمه میکنم   

 

مستم از جام تهی حیرانی

 

باده نوشیده شده پنهانی

 باده نوشیده شده پنهانی

 

صدای بشدت مادرانه ی ثریا قاسمی میپیچید تو گوشم(  خوف نکن بچه... خوف نکن)۱

من همان حیدر افتاده بخاکم

 


۱-  دیالوگ ثریا قاسمی  موقع مرگ پسرش در سریال شب دهم ساخته ی حسن فتحی


 دوستان عزیزم این داستان را قبل از عید نوشتم الانم حالم خوبه سرو مرو گنده تر از همیشه  بقول یک ر..و.. س.. پ... ی.. تو یکی از فیلما ادم به کارش خو میکنه واسش میشه عادت

حالا شده حکایت ما شاید بگن بیغیرت  اما  چه باک  حقیقت اینه زندگی تلخه عین ته خیار همچین تردو نازک موقع خوردن بهت حال میده  که یک هو میبینی طعم گسو تلخش تمام دهنتو  گرفته میخوای تفش کنی بیرون نمیشه خیلی ها ناظرن بخصوص بچت انگار که تو یک میهمونی معذب باشی   اینه که قورتش میدی بعدشم با بی خیالی میگی همچینم بد نبود حالا خوبه فاسد نبود