تبليغاتX
مادر...معشوقه ...همسر - دل نوشته ها

مادر...معشوقه ...همسر

نمیدونم یک ترس مبهمی تو وجودم هست  که منو وادار میکنه پشت سر هم به نوشتن داستان ادامه بدم اما گاهی هم واقعا دلم میخواد با دوستانیکه میدونم به دیدنم میان خارج از قالب داستان حرف بزنم اما نه مثل سابق چون تقریبا همه میدونن روزگار من چطور میگذره  روزگاریکه اخ....بهتره نگه سر دردل ادم که باز بشه عین یه نخ کامواست که از یک شال بافتنی دراز بیرون اومده باشه همچی که بکشیش دیگه هی باید بکشیش بکشیش تا کل شال بشکافه تازه اخرش چی  سع یمیکنم گاهی اگه چیزی بنظرم اومد اینجا بنویسم
یعنی چقدر میتونم دووم بیارم؟ یک روزُ یک ماهُ یک سال ُ چقدر خنده داره ُحتی نمیتونم زمانشو حدس بزنم . فقط یک چیز طاقتشو ندارم کسی روی فرزندم دست بلند کنه وا ی خدا این زندگی منه نه باورم نمیشه مگه من فقط چند سال دارم شهریور ۳۶ ساله میشم این روزا خیلی دخترا به سن من ازدواج نکردن شغل واستقلال دارندو هنوز امید دارند یک عشق واقعی توزندگیشون پیدا بشه . خدایا من از هرچی ریموت کنترل  ولیوانه میترسم بنظرم اینا اشیای بی جانی هستند که با یک اشاره شکنج جان میگیرند به پرواز در میان و به من صدمه میزنن   توفراموشخانه ی پدرم که بوی مریضی و در ماندگی رو گرفته کی به یاد من هست عجیبه خدایا من چقدر  تنها و غریبم  من ماد رخوبی نیستم هیچ وقت نبودم من نمیتونم از فرزندم مراقبت کنم اینو تو چشماش میخونم درسته که هر روز باهاش نمایش نامه بازی میکنم درسته که همه ی پولا ی ناچیزمو براش لوازم تحریر میخرم من میخوام حفاظتش کنم اما نمیتونم امشب به شکنج گفتم میخوام باهات شفاف صحبت کنم جشاش گرد شد پوزخندی زد اونم دست منو خوندهو با مهارت تمام داره نقششو باز ی میکنه این بار دیگه یک بازی اگاهانس  نمیدونم شایدم فردا همه چیز فراموش بشه و باز قسمتی ا زوجود ازرده ی انا بمیره   میدونین چرا اینا رونوشتم چون هیچ کس این موقع شب نیست که بهش تلفن بزنم چون هیچ کس نیست که قصه ها ی من براش تکراری نباشه عین سریالای قدیمی که اخر شب پخش میشه چون هیچ کس رغبتی به دیدن اونا نداره اما  نه من هنوزم برای شاد بودن ظرفیت دارم اما مگه این همه اضطراب میذاره مندارم کجا میجنگم تو کدوم سنگر یعنی رزمند  ه هام اینقدر میترسیدن که هر ان یک گلوله به مغزشون اصابت کنه یا بمب بریزه سرشون اما اونا حد اقل یک امیدداشتن که شهید میشن اما من چی من اصلن دین وایمان حسابی ندارم من خدا ی خودمو گم کردم فردا چی میشه هوم شاید هیچی مثل همیشه دخترم امتحان داره ریاضی ومن نگرانم  من خستم من ا ز روشنفکر بازی خستم من از ادا ی توکل دراوردن خستم من حتی ادم فداکاری نیستم بابا من حتی ادم خوبیم نیستم من حسودم چون از من دریغ شده  چون از دست دادم من تنبلم چون حس و انرزی ندارم  ولی همیشه یک شادی نامتقارن بااین همه مشکل تووجودم هست چون من هنوز بچم  چون هنوز عاشقم

 

دیگه این قوزک پا  یاری رفتن نداره

لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

چشای همیشه گریون دیگه شستن نداره

 

تن سردم دیگه جایی واسه خفتنن نداره

 

من فقط میخوام این قصه روتموم کنم   نه برا ی خوندن دخترم یا هر کس دیگه  که در کنارم بود و با من نبود  برای یک صدائی تو خلا برای یک اهنگ ملایمی در دور  برای برای  


شکنج ۴۴ ـ۴۵ ساله است قد متوسطی دارد   و  مرد چاقی به حساب میاید  از اینکه عنوان دکتر را با خود به یدک میکشد بسیار راضیست و یک ضرب المثل معروف دارد که میگوید اسم دکتر را روی سنگ بگذاری اب میشود در همه ی مکانها بسرعت خودش را باعنوان دکتر... معرفی میکند و امان از وقتی که چشمش به یک زن یا دختر ۱۴ الی ۴۵ سال بیفتد   البته ۱۴ تا ۲۵  رابعلت جوانی  میپسندد و زیاد هم برایش اهمیت ندارد که شیک پوش تحصیلکرده یا حتی زیبا باشند و از ۲۵ به بالا را بخاطر خوشتیپی عنوان تحصیلی  و دست اخر بخاطر زن  بودنشان دوست میدارد .   خیلی دلم میخواهد یک روز دوربینی به دست بگیرم و از رفتار او مقابل زنها فیلم بگیرم زستهایش تعارفات اغراق امیز و صمیمیت  غیر منتظره ا یکه  ان زنها را گیج میکند . او سعی میکند در مقابلشان بسیار فروتن باشد و اگرمن در کنارش باشم حتما  چند بار تکرار میکند ایشان سرور  من هستند و خدا شاهد است چندین بار نزدیک بوده من از این تعریف اعجاب اور پقی بزنم زیر خنده  او دوست دارد لارج جلوه کندو تاکید میکند که مته بخشخاش گذاشتن در مورد مسائل مادی بی کلاسی است البته  دروغ نگویم  که در مورد خرید چیزهائی که در چشم مردم میتواند به مفهوم  ثروتمند بودن  و زیگول زندگی کردن غنای بیشتری بدهد  ابائی ندارد

ولی در عوض در طی این سالها هرگز نشده  حتی ۱۰۰ تومن به حساب همیشه خالی من بریزد     یا به عادت سایر مردها طلا یا جواهری خریداری کند یا  اجازه بدهد من رانندگی کنم  او عاشق پوشیدن لباسهای رنگارنگ و شیک است و مدل ماشین و موبایلش را با ان که چندان هم پولدار نیست عوض میکند    او برای خانوداه اش بسیار فرزند خوبیست و یک تار موی گندیده ی مادر براد رو خواهرش را با هزاران چون من عوض نمیکندو عقیده دارد زن همیشه پیدا میشه ماد رپیدا نمیشود . اگرهمین ساعت به او خبر بدهند که من جایزه ی ادبی نوبل  یا پولیتزر را از ان خود کرده ام و در حرفه ی خبرنگاری رو دست اوریانا فالاچی یا کری س تی ن   ـام ان پور زده با کامران نجف زاده رقابت میکنم   و بجای یک شخصیت محبوب تلویزیونی حرف میزنم و   یا حتی مریل استریپ با تواضع  نام مرا برای به عنوان بهترین اکتریس اعلام کند ایشان به....ش هم حساب نکرده پوز خندمیزند و میگوید بابا اینم شد کار زنا ی هنرمند همشون....... هستند  و ادره ی شما هم.....خانه  خلاصه چه برسد به حالا که بیکارو بی استفاده و بی درامد  حتی جایزه ی بال مگس را هم برای شروور هایمان بدست نیاورده ایم 

 هر کس از زیبائی مستعمل و  چون بقایای  تخت جمشید در حال ویرانی تعریف کند میخواسته من را گول بزند   یا سرکیسه کند و اگردیوانه ا ی در خیابان با چوب برسر من بزند حق بااو بوده وای ییییخدای  من این مرد عاشق من است


   مثلث من شکنج .زن ارمانی او

 

و حالا انچه من ا لا به لای سخنان شکنج در بارهی زن رویائیش برداشت کردم

او در مورد زنها سلیفه ی خاصی دارد و محبوب  دل ارمانی او زنی بلوندو چشم زاغ است که

 وقتی میخندد ردیف دندانهای سپیدش چون مروارید غلطان میدرخشد  این زن که یحتمل دکتر یا مهندسی با درامدی میلیونیست اشپز ماهریست که در مدت بسیار کوتاهی غذاها ی عجیب و غریبی درست میکند و خانه اش از پاکی و تمیزی برق میزند  زن مربوطه پدر بسیار ثروتمندی دارد که  با نفوذاست و سفارش اورا در کادر پزشکی کرده و احتمالااورا به ریاست  بیمارستانی برساند این زن در عین حال بسیار قانع است و د رمسافرتها د رچاد رمیخوابد و با گاز پیک نیکی  غذا درست میکند این زن مادری دارد که مسئولیت  بزرگ کردن فر زند اورا بر عهده گرفته  و مانند یک کلفت میشویدو میروبدو ترشی و مرباهایش معرکه است خانواده ی زن ایده ال شکنج هر شب جمعه میهمانیهای مفصل میگیرند که در ان بساط عیش ونوش بر قرار است و  هیچ کس مانع لاس زدن او با دختران کم سال زیباروی فامیل نمیشود  البته همسر او چند فرقه فامیل د رخارج از کشو رهم دارد که هرساله با چمدانی از سوغاتی به ایران میایندو سهمیه شیک پوشی و  لباس و لوازم بهداشتی او را مهیا میکنند. و در پایان برای او دع.وت نامه میفرستندو  هزینه ی بلیطش را میدهند  این زن همیشه و د رهمه جا حتی بی توجه به چشمان هوشیار یک بچه برای .......    حاضر است.  و اخرین تکنیک های فیلمهای پ......را اموخته اندامش د رمایه های سوفیا لورن میباشد.   . این زن در کف  صندل های پاشنه ی بلند یکه  د رخانه به پا دارد یک ماده ی جهنده ی اعجاب اور دارد تا  با مهارت یک گارسون حرفه ا ی مدام اب میوه کیک   وحدود ۴۰۰ با رچایی و اب یخ بیاورد و بلافاصله بعد از صرف شدن توسط شخص شخیص شکنج  انها را ا زجلوی دست بردارد تا شکنج بتواند پایش را روی میز دراز کند این زن ماسازور ماهریست  که با حرکات نرمو لطیف دستانش عضلات کوفته ی شکنج را ریلکس میکند او انقدر با تدبیر است که قبل

ا زورود شکنج با ساندویچی در دست روی یک صندلی چرخ دار مانند انها که در دندانپزشکی ها  میبینیم منتظر است تا به محض ورودش سینی حاوی ساندویچ را تقدیمش کند و البته بچه را خوابانده و همه چیز در ارامشو رویا فرو رفته است  او نباید زن زود رنجی باشدو از فح شهای + ۱۸ شکنج به اقوامش یا تحسین از  زنان فامیلو دوست اشنا   برنجد او نباید به صدای عذاب اور اس ام اس حساس بوده ود رهیچ شرایط نباید انها را بخواند  او باید طوری فرزندش را تربیت کند که در نه سالگی درایت دخترهای ۲۷ ساله را داشته باشد و هرگز نمره ی غیر از بیست نیاورد و مانند اجدادش مستقیما وارد دانشگاه پزشکی شده و فی الفور با یک فوق تخصص میلیاردر ازدواج کند  .  این باید دوستو فامیل را  فراموش کرده و تمام برنامه های سامان گلریز  به خانه برمیگردیم و  راتماشا کندو سعی کنددر اسرع وقت نوشیدنیهای خاص و غذاهای خوش طعمشان را برای نشاط مزاج او تهیه کند. بد نیست این زن زودتر ارث خود رااز پدرش بگیردو تقدیم شکنج کند و در پایان بهتر است بعدا زچند سال که فرسوده وبی طراوت شد بی سرو صدا دمش را روی کولش گذاشته و بدون طلب مهریه و حضانت  بچه  به شکل مرموزی نا پدید شود .

 

خوب من کاملا این حق را به او میدهم که از من بیزار باشد چون من هیچ کدام از خصوصیات زن رویائیش را ندارم


چرا قرصاتو نخوردی

دکتر بهم نگاهی کرد نگاهی رقت انگیز چیزی در مایه ها  ی مشاهده ی رنج یک حیوان در حال مرگ و گفت چرا قرصاتو نمیخوری؟حق داشت اخر خوردن یک قرص لووتیروکسین که کاری نداشت  وبقول معروف احتیاج نبود شاخ غولو بشکنم یا کوه جا به جا کنم و بعد سعی کردم یادم بیاد که قرص نخوردن ا زکجا شروع میشه البته این همیشه برمیگرده به زمانی که یک مدت از مصرف منظم قرص میگذره و یک سیستم ناخوداگاه یکه در بدن من میل داره نظم رو از کار بندازه بدون اینکه من بفهمم اول چند روز درمیان و بعد بیشتر خوردن قرصو فراموش میکنم چون کم کم یادم میره که من یک انسان هستم و باید سالم باشم و زندگی کنم البته   بروز بحرانهای جدی زندگی منکه مثل وقوع طوفان های ترنادو میمونه  منو شکسته و زخم خورده به کیلومترها دور تر  از مسیر معمولی زندگی که به سختی تو غبار سنگین مشکلات میتونم پیداش کنم  به یک جا ی دور و  بعید پرت میکنه بعد روزها میگذره که من خودمو یادم میره وپشت سرش علائم میان خستگی درد بی حالی عقب جلو شدن پریود  که  بی جهت منو تا حد مرگ  از فکر بارداری ناخواسته   وسختیهای  سقط جنین  میترسونه و اخرشم یکدست انداز تو جاده  سلامتیم منودوباره میکشونه سوی دکتر تا باز ازم بپرسه چرا قرصاتو نخوردی؟


نقاشی های کودکانه

واقعا هیچ چیز  لذت بخش تر از ان نیست  که پشت یک میز مستعمل پلاستیکی سفید  رو به دریا بنشینی  و  برحاشیه ی کتاب یا فضای خالی بعد از اخرین پاراگراف یاد داشت بنویسی .  در حالیکه موجهای دریا ارام به پاهایت بوسه میزنندو پایه ی صندلی زیر فشار وزنت و تحلیل شنها  بر اثر نفوذ اب در ماسه ها فرو برود. دریا مقابل توست طوسی تیره با همه ی وسعت و پاکیش  دخترت همان موجود سرکش  و موبلندی که تنها شباهتش با تو موهای اشفته و درهم و رویا پردازی ب انتهایش است میان موجهای کوتاه ساحل ایستاده و کایت رنگارنگش را به هوا برده است  یک ان باتمام وجود دلت میخواهد به سبکی کایت به اسمان سفر کنی    این همه زیبائی تورا افسون میکند و این واقعیت تلخ را که شکنج د رکنا رتوست از بین میبرد .    یک ان هوس میکنی طرحی از دخترت بکشی  بر کنار ساحل   به کتابی که نزدیک بازار ساحلی از بساط یک کتاب فروش دوره گرد خریده ای  نگاه میکنی ببینی چقدر جای خالی داری بله کافیست  و شروع میکنی از  اب متلاطم و کف های ریزو درشت با خود کار انگوری رنگ روی کاغذ پدید میایند وبعد ساقهای کودکانه و چاق دخترت میان انها بالاتر میایی تا جائیکه طرح اندامش کامل شودو کلاه حصیری لبه پهنش را که با یک دست نگاه داشته بکشی   کارت که تمام میشود کتاب را برمیداری  وکمی ا زخودت دور میکنی و نرم میخندی  چه نقاشی بچه گانه ای از اب درامده درست مانند تصاویر کتاب شازده کوچولو شبیه ان ماریکه یادم نمی اید چه چیز را بلعیده بود که تصویرش شبیه یک کلاه شده بود  بله ابدا ماهرانه نیست اما بیانگر احساس پاک و بخش کودکانه ی توست که د روجودت نبض میزند  و در قالب همین خطوط ساده و عاری از ظرافت  بروز میکند  درست مانند معانی غامض زندگی که در دل اتفاقات ساده و پیشو پا افتاده جا گرفته است  شکنج از دور به تو نگاه میکند به یک زن عجیب غیر عاد یکه بجای فراهم کردن بساط چا یی و بیسکوئیت      دارد کتابش را با نقاشی و نوشته کثیف میکند    به تو میگوید چیکار میکنی از  گل یک عکس بگیر نه او نمیداند تو از عکس نفرت داری  عکس همه ی واقعیت را  با وضوح مشخص میکند د رحالیکه همین نقاشی کودکانه  برا ی تو دنیایی از وهم و خیال را فراهم میاورد درست مانند کارتونهائیکه  در بچگی میدید ی و  باورش برایت از دیدن فیلمها اسانتر بود چون هیچ هنر پیشه ای نداشت همه چیز حاشور بودو خط و سایه و رنگهای تندو درهم    وتو با چشمان کودکانه ات ان ها را میلبعید ی و حقیقی تر از حقیقت میپذیرفتی   گل کایت را در اسمان رها کرده است و بی خیال   با یک دمپائی که پر از صدف های شن الود است به سوی تو میدود  وقتی به تو میرسد با شتاب به میز میخوردو کتاب برز مین میافتد  بدون انکه غر بزنی کتاب را برمیداری و با تمام وجود تکه ای از هستیت را در اغوش میگیری  .................  


 

بد جور دلم گرفته بود داغ کرده بودم همونطور که تو خیابون شلوغ تاریک منتظر تاکسی بودم خطو نشون میکشیدم که امشب یک پست مفصل بنویسمو خیلی چیزا رو که تا بحال دلم نیومده اینجا رو کنم بریزم رو دایره خدائیش رحم ومروتم از یادم رفته بود  نصقه شب بیدار شدم اومدم سراغ وبلاگم عین کشتی گیرا که قبل از بر داشتن وزنه دستشونو تو اهک گچ یا خلاصه نمیدونم چی میزنن تا اماده ی وزنه برداری بشن انگشتامو با لمس دکمه های کیبورد ورز دادم قاطی کرده بودم میگفتم بادا باد الان  مینویسم از همه ظلمای وحشت ناک زندگیم اره  خلاصه هی تو دلم عین مستای اخر شب که تا خرخره ع رق س گی خوردن عربده میکشیدم  که یک هو کامنت یک عزیزی رو خوندم  اخ انگار یک لیوان شربت عرق بید مشک خنک دادن دستم اروم شدم   نشستم بقیه ی نوشته مو تکمیل کردم  به خودم توپیدم هی چته زن با زمیخوای بساط ننه من غریبمتو پهن کنی  اروم باش اره این بنده ها ی خدا خواننده های وبلاگت گناه دارن دختره از اون سر دنیا میاد نوشته های اجق وجق تورو بخونه هی میخوای غم و مصیبت بریزی تو دلش   بسه دیگه اشک ملتو در نیار این قصه ی پر غصه ی تو سر دراز داره خدا رو خوش نمیاد وسط عقد کنون ملیکا ضد حال بزنی به رفقات . بذار نرم نرم همه چیرو میگی همونطور که نرم نرم واسه خودت اتفاق افتاده

 بهر حال   به عادت رسانه ایها که از بچه های نودال - امپکس - صدابردار و غیره تشکر میکنن از این دوستان تشکر میکنم که پشت صخنه ی پست قبل بودن

شاینا  -مهربانو-ناز منگولا-مجتبی-مارال-زهرا مامان عسل-حمید-نسزین-نانی-شقایق-حیال تو-سارا – سهیل-گندم-صمد-بانوی شمشیر بدست-ازی-جز تو تمومه دنیا پر-فرزانه-اسمان-سرو ناز-مریم گلی=دلباخته تر از تو-حوا-

  .......خوب هوو چیکار کنم از دستت از تو هم تشکر میکنم


سفر

 

سلام دوستان گلم اول از همه به هرکسی که اعصابی خسته و داغان دارد و بلکل از زندگی بریده و البته پول کافی هم دارد که باز هم البته میدانم در اغلب موارد این دو بهم جور در نمیاید  توصیه میکنم به هتل بزرگ رامسر بیاید  ان هم در فصلی خلوت و متروک  مثلاانتهای زمستان و باز هم البته بشرط انکه هیچ مزاحمی در اطرافتان نباشد تا بتوانید با خیال راحت در پارک مجاور هتل قدیم خاطره انگیز و زیبا روی یکی از نیمکت های سنگی  بنشینید و در حالیکه نیم نگاهی  به کوه مه گرفته ی کاج پوش پر رمز و راز دارید    برباغ قدیمی باان ارایش با سلیقه ی شمشادهای حاشیه ی باغچه های پهن و باریک هم مسلط باشید   البته ممکن است کمی بوی گوگرد حمام های اب گرم هم در مشامتان بپیچد اما نگران نباشید اگر ناراحتتان میکند میتوانید از جا بلند شوید وبه سمت پلکان پهن و کم ارتفاعی که باغ قدیمی را به محل بازی بچه ها وصل میکند حرکت کنید وا ی خدا منظره  و عطر وبوی نارنجهائی که روی پلکان غلطیده اند و گاه له شده اند ادم را دیوانه میکند احتمالا هوس میکنید روی یکی از تاب هائیکه برخلاف همه جا برای اندام برگسالان هم مناسب است بنشینید وبه پنجره های بلندو باریک پرده پوش هتل قدیم نگاه کنید جوریکه انگار انتظار دارید هر لحظه پرده ی یک از اطاقها عقب رود و شما چهره ی کسیکه که از بس دلتنگش هستید و از بس دور است دیدارش به رویائی تبدیل شده پشت پنجره ببینید که برایتان دست تکان میدهد همان جا میتوانید در حالیکه نرم نرم تاب میخورید نوشتن را اغاز کنید مطمئن باشید خاطره های قشنگی در خیالتان زنده خواهد شد مثل منکه بخاطر اوردم اولین پیشنهاد دوستی را در هتل جدید که مجاور هتل قدیم است دریافت کردم ان هم یک ساعت بعد از انکه برای اولین بار از عمه ام پرسیدم عمه من در این سن چه ارایشی میتوانم بکنم که او هم پاسخ داد فقط برق لب  ودرست بعد زا انکه با برق کم رنگی بر لب از اطاق بیرون امدم تا به لابی هتل بروم در راهروی پهن هتل پسر ظریف و بلوندی به من گفتم ببخشید خانم میتونم وقتتون رو بگیرم و با شما اشنا شوم  و من از ترسو وحشت ابلهانه ای که بعدها شرح ان موجبات خنده ی بزرگترها را فراهم اورد به سمت اطاق بدوم   و این تنها اغازی بود بر شروع خواستگاریهای بی پایان ا زمن ۱۴ ساله که چون دختر ۱۸ ساله ای بنظر میرسیدم خواستگاریهایی که ابدا از سوی خانواده ا ی که اینده ی پر طمطراق تحصیلی برا ی من در ذهن تدارک میدیدند جدی نبود ولی تاثیرش بقدری بود که کم کم من را از دنیای کودکانه ام جدا کند    بهر حال من دیگر بدانجا نیامدم اتفاقات زیادی افتاد من بزرگ شدم دانشگاه رفتم پدرم مریض شد وضع مالیش رو به وخامت گذداشت و دیگر نتوانست مسافرت کند ازدواج کردم بچه دار شدم و وبا کودکی سه ساله به اینجا امدم در حالیکه خیلی چیزها را میدانستم و نمیدانستم امیدوار بودم و نبودم شکنج پولدار شده بود و خشن و غیر قابل تحمل اما اما من هنوز عاشق دیگری نشده بودم هنوز ذهنم پاکو وفادار بود هنوز فکر میکردم میتوانم بسازم منتظر بودم چیزی درست شود که نشد که نشد وحالاامدم در حالیکه هیچ نشانی از گذشته در من نیست نه چندان زیبایم با اندامی  ..... نه ازش حرف نمیزنم میدانید و چهره ای غمگین و همسریکه مدتهاست به من تعلق ندارد و خوب میدانم در حالیکه از زیبائی انجا لذت میبرد تاسف میخورد که چرا بجا ی من یک دخترجوان تازه سال جلف و احمق همراهش نیست دختریکه لازم نیست حتی زیبا باشد فقط کافیست تازه باشد فقط کافیست من نباشد در کنار مادخترم راه میرود کم کم دارد زیبا میشود و با شوق همه چیر زا تجربه مکیند شاید زودتر از من بهرحا ل من امده ام که خوش باشم خودم را به امواج موسیقی کلاسیک میسپارم خیلی زود جوانو زیبا میشوم و با خوش خیالی ارزو میکنم ایکاش روزی با بادوستی خاص در بالکن یکی از اطاق های هتل بنشینم و من باشم و او باشدو بخار یکه از فنجان قهوه برمیخیزد چهره به چهره روبه رو و باز فرصتی برای طنازیو عشق ورزی  وه چه خیال شیرینی نه اصلا نمیخواهم غمگین باشم چون هیچ کس نمیداند فردا و پس فردا ها این زمان سریع تباه کننده چه چیزی راازمن خواهد گرفت 

 

 


 در ضمن از دوستان عزیزی که روز مهندس رو بهم تبریک گفته بودن تشکر میکنم بخصوص مهربانوی عزیز ونهال عزیز خودم یادم رفته بود چی خوندم


وقتی بازیگر زیبا زشت میشود

 

تنها یک بار دیدمش اون هم وقتی بود که به همراه نینا به پشت صحنه ی یکی از فیلمها رفته بودیم  وارد که شدیم ابتدا فرامرز غریبیان را دیدیم چنان با ادب و احترام با ما سلام و علیک کرد که من ماتم برد زیر گوشی به نینا گفتم لابد فکر کرده منم از اعضای گروهم  ونینا گفت نه واقعا متواضعه . جلوتر تو اطاقیکه اعضای گروه برای استراحت و خوردن چای یا مرور نقششون جمع میشدند برای اولین بار دیدمش    تازه سریال اصحاب کهف که اون توش نقش هلن رو داشت تموم شده بود نمیدونم چرا بنظرم رسید هلن تروا هم باید این شکلی باشه همینطور  قد بلند خوش استیل و فوق العاده خوش هیکل با چشمهای ابی پر نور و جالبتر از همه بی هیچ غروری.......   کمی با نینا صحبت کرد و منم در این فرصت در حالیکه واقعا نمیتونستم ازش چشم بردارم  به فعالیتهائی که گروه فیلم برداری برای هماهنگی صحنه ی بعدی که قرار بود در راهروی نزدیک به همون اطاق کوچیک انجام بشه نگاه میکردم وقتی فیلم برداری اون صحنه بالاخره با مشقت زیاد چند ساعت بعد تموم شد  چیزی به غروب نمونده بود پشت به افتاب روی لبه پنجره نشسته بود منتظر اژانس و موقع رفتن اهسته و خسته برامون دست تکان داد ...وقتی نینا خسته و کوفته سرشو روی صندلی عقب ماشین تکیه داد گفت میبینی این کار چقدر خسته کنندس   اخرشم فقط یک سکانس

همیشه کاراشو دنبال میکردم تو رستگاری در هشت و بیست دقیقه خیلی پسندیدمش  در حس پنهان بیشتر خیلی خوب تونسته بود عصبیت و زجر کشیدگی یک زن خیانت دیده رو به نمایش بگذاره تو زنها فرشته اند ابدا خوب نبود  ولی خوب جدا سفیر صلح بودن بهش خیلی میاد اما نه تو مانتو روسری بیشتر بهش میاد که یک لباس سبک یونانی سفید  به تنش باشه از اونا که یک شانه اش پیداست و تاجی از گل بر سرش و از سبدی پر شکوفه همه جارو مهر پاشی کنه  

 

چند وقت پیش گفتگوشو با هوشنگ گلمکانی که البته خوب استادیه برای خودش موقع نمایش خصوصی یکی از فیلمهاش که انگار به اصطلاح این روزها معنا گرا هم هست خوندم خب طبعا کسی از منتقدین انتظار نازو نوازش نداره ولی خوب خیلی سربه سرش گذاشته بود و اونم خیلی با لطف و پروقار جواب انتقاداشو داده بود اخر دستم گلمکانی گیر داده بود که اگه بخاطر ظاهرتون نبود ...که بازم چیزی نگفته بود

خوب ادب در یک هنرپیشه خیلی ستودنی هست  وحالا خوشحالم که جایزه گرفته ضمن اینکه خیلی به این جوایزی که دیر هنگام و گاهی بدون منطق داده میشن اعتقاد ندارم مثلا نیکی کریمی  شاید برای سارا یا دوزن یا شایدم پری باید جایزه میگرفت اما بعدا تو فیلمیکه خیلی هم درخشان نبود بهش دادن   بهر حال   بد نیست هر هنرپیشه ای کنا رکریستال تو دکورش یکی از این سیمرغا داشته باشه بسته به اینکه کی بهش لطف کنن    

 

(توضیح مهتاب کرامتی بخاطر بازی در فیلم بیست جایزه گرفته که در ان چهره اش با گریم زشت نشان داده میشود )

 

 


 

هدیه ی ولنتاین

ش ـکجا بودی دیر کردی

اـرفتم پول موبایلمو بدم

ش ـخوب میرفتی پول موبایل منم میدادی

ا ـا من نمیدونستم نگفتی

ش-خب میدادی چی میشد مگه چقدر بود  اخه تو چقدر زن بدی هستی ای خدا انوقت میگه تو چرا میری با یکی دیگه.......... و کلیی یبانات زیبا .....

.........


انا دو بعد از ظهرـ خیلی خوب معصوم میز و جمع کن اقا ی دکترنمیاد .معصوم با نگاهی تاسف امیز با اکراه میزو جمع میکنه ومیگه حالا خانم کمی صبر کنین

انا- نه برای من دوتا کوفته بذار بقیشم بذار تو ماکروفر .  معصوم زیر لب غر غر میکند ای بابا این همه زحمت کشیده این زن.....


شکنج سه ـ  ...وای خدا چقدر خستم اصلا اشتها ندارم   اخ یک چائی برام بیارین سلام خانوم چطوری ببخشین معدم درد میکنه میل ندارم غذا

انا: مهم نیست غذا تو ماکروفره  و به سمت اطاق میرود

شکنج ـکجا میری هیچی قلبم درد میکنه دراز بکشم

 


    بعد از ظهر ساعت سه ونیم ـ....عزیزم توروخدا برو گوشی منو از مطبت بردار خواهش میکنم نذار یک وقت ابرو ریزی بشه باشه عزیزم نذار بد بخت بشم من فردا میام ......بیا اونجا گوشی رو بهم بده قربانت......

 

انا نگاهی به شماره ی بالای مسیج میندازد ۰۹۳۶....... ا باریکلا ایول رفته ایرانسلم خریده و شماره را میگیرد اهنگ عزاداری امام حسین طفلک چقدر این بچه مومنه بر نمیداره دوباره دوباره دوباره و بر نمیداره ای بابا این روزا هیچ کس گوشی انا رو برنمیداره  و عاقبت یک اس ام اس

باشه گوشی رو برندار ...

 

شکنج  ـچیه باز قیافت در همه ناراحتی ناهار نیومدم خونه خوب شب شام میخوریم...انا با لبخند ملیحی نگاه میکند.

  ش ـ.... رفتم خونه ی مامانم تعارفم کرد نهار ای بابا بگو ببینم دردت چیه

....انا بازهم باخونسردی نگاه میکند ... شکنج ـ بلند شو بریم تو اطاق ...انا کمی میترسد .....  ببین من حال دعوا ندارما

شکنج با مهربانی بی سابقه ای نه عزیزم دعوا چیه میخوام بدونم چرا ناراحتی

 

 

انا ـ برو مسیجتو بخون عزیزم  انگار منشی نازنینت که ادعا میکنی عروسی کرده  وبه ابدیت پیوسته یک سوتی داده ببین میتونی درستش کنی

 

شکنج بهم ریخته  ..وای دختره ی... بخدا ...نه اصلا ... به سمت قران میرود ودست رویش میگذارد  و روبه انا میگوید به خدا که اعتقاد داری  انا با تردید  ـنه زیاد مخصوصا خدا ی تو

کمی بالا و پائین میرود    ...بببین انا من واقعا نمیخوام تو ناراحت باشی ..انا با خونسردی ..نه واقعا ناراحت نیستم .....

شکنج :خوشحالم که با مسائل منطقی برخورد میکنی

 

انا سری تکان میدهد ..اوهوم من از اولشم منطقی بودم عزیزم

شکنج چیزه پس من برم

انا :بله خواهش میکنم تشریف داشتین حالا  

 شکنج تو استانه ی در ایستاده : ببین خودت ناراحت نکن ریلکس باش

 انا با لبخندی مصنوعی چشم حتما برودیگه چرا معطلی مریضات منتظرن

 


 

معشوق اسمانی

سلام انای عزیزم

 

معشوقه  ی زیباو دوست داشتنیم  میدونم که الان موقع خوندن این سطور چشمهات میدرخشه و لبخند شیرینی بر لبت نشسته  که تورو جذاب تر کرده باور نمیکنی اگر بگم که تمام لحظات زندگیم حتی در موقع کارو فعالیت بیادت هستم هر وقت خسته میشم صدای ارامش بخشت تو گوشم  می پیچه     وتورو تصور میکنم که با اندام زیبایت که اصلا هم چاق نیست  نرم نرم اوازی زیر لب زمزمه میکنی و کارهای ظریف خانه داری رو انجام میدی  شاید هم مثل همیشه کنار ایینه نشستیو موهای بلندت رو شونه میکنی و  با دست بالا میبری و  جمع میکنی   شاید هم روی کاناپه دراز کشیدی چشماتو بستی و به باغ اسرار گوش میدی و در دریای زیبای رویاهای ژرفت اب تنی میکنی   عزیزم  دلم میخواست نامرئی بودم و تورو در همه ی لحظات زندگی همراهی میکردم    وقتی غمگین بودی و در تنهائیت ارام ارام اشک میریختی اهسته با نگاه دورادورم اشکهاتو پاک میکردم  ووقتی خودت رو با سرگرمی های عجیب غریبو جالبت مشغول میکردی میخندیدم   همه فکر میکنند تو ادم ساده و   بی دستو پائی هستی اما من میدانم که تو  به پر رمزو رازی یک صندوقچه عتیقه ی خاک خورده هستی منتهی هیچ کس کلید ان را ندارد   دیگران تورا میبینند که اهسته با قدمهای کند با کیسه ی خرید به سو ی خانه میروی ولی من میدانم   که  ان موقع تو به همه چیز دقت میکنی به درازی کوچه...    به پنجره ای باز که پرده اش  به بیرون پرواز میکند... تو سعی میکنی تصور کنی پشت پرده چه خبراست ادمها..  میز.. فنجان چای... صحبتها... لبخند ها و شاید افسوسی که چون مهی دران خانه ی ناپیدا موج میزند همیشه پلکهایت سنگین است چرا انگار هوس یک خواب طولانی کرده ای شاید دراغوش من همراه با نوازشهاو خواهش ها  عزیزم عزیزم  نه بهتر است تو اسم مرا پرکشش و گرم صدا کنی و من بگویم جانم چیزی که میدانم برایش جان میدهی

حالا دقیق به من گوش کن چشمهایت را ببند از دغدغه جسمی که میدانم ان رادوست نداری رها شو  حالا با چشمان بسته تصور کن امروز روز دلباختگان است  ان سبد ظریف تزئین شده با ساتن قرمز را میبینی   تمام ان شکلاتهای قلبی شکل برای توست دستت را دراز کن یکی را بردار زرورقش  را باز کن بچش شیرین است نه هومم میدانم زبان شکلاتیت را بروی لبها میکشی و به همه ی عشقها و هوسهای شکفته و نشکفته فکر میکنی   تلفن زنگ میزند ولی خواهش میکنم بلند نشو همانطور در بستر رویایت  غلت بزن بگذارادمکها در انتظار بمانند  انها همیشه منتظرند تا مچ تورا در حال خوشبختی بگیرند

 


 

زنیکه نود روز وقت داشت..........(این بازی تینا است که  از من خواسته بنویسم اگر فقط سه ماه زنده بودم چکار میکردم)

 

 

خب   خارجی(خیابان)روز حدودا نه صبح –انا در حال بیرون  امدن از یک ساختمان پزشکی معظم  با نمای سنگ گرانیتی مشکی و قرمز  مثل همیشه مانتو ی مشکی به تن دارد و شال گورخری اش را که فروشنده ای در پاساز گلستان ۱۶۰۰۰تومان به او انداخته سرکرده  خیلی  ارام و با احتیاط مسیرش را به سمت سرازیری خیابان  طی میکند کیف سنگینش را  بجای انداختن روی شانه با دستانش گرفته طوریکه نزدیک است کیف به زمین مالیده شود     کمی که راه میرود به باغ فردوس میرسد  خودش را به اولین نیمکت میرساند کیفش را مانند بچه ا ی کوچک در کنارش مینشاند و بیتوجه به نگاه های کنجکاو عابرین ارام و پیوسته اشک میریزد انهم فقط بخاطر دخترش فرزند کوچکی که به زودی بایددر این دنیای تلخ و مهاجم تنها زندگی کند

 

 

داخلی روزـ انا چمدان سیاهی را که همیشه گوشه ای پنهان کرده بر میدارد  به سمت کمد دیواری میرودو به ردیف لباسهای اویخته در کمد نگاه میکند لحظه ای مکث کرده و منصرف میشود نه او به هیچ مانتو ی گران قیمت یا لباس شبی نیاز ندارد بیتفاوت چند بلوزو شلوارو کمی لباس زیر برمیدارد و انها در ساک میچپاند کیف لوازم ارایشش راداخل ان میاندازدو هنگام انتخاب کتابهایی که باید با خود ببرد دچار تردید سنگینی میشود لااقل ده کتاب  را به سختی داخل ساک جا میدهد   و بعد بی انکه حتی نگاهی به درون خانه بیندازد یا از تمیزو مرتب بودنش مطمئن شود خانه را ترک میکند و به ایستگاه راه اهن میرود کجا شاید تبریز هر مسیریکه طولانی باشدو در در راه مناظر چشم نوازی داشته باشد  یک کوپه ی دربست میگیرد و با کلی تنقلات و کتاب و ام پی تری پلیر وارد کوپه میشود   قطار که بعد از ساعتی معطلی به راه میافتد انا با رضایت لبخند میزندو خوشحا ل است که بالاخره خانه را ترک کرده است چند روزی در تبریزو شهرهای اطراف میگردد  و به استارا سر میزند اگرتابستان باشد  با همان لباسی که به تن دارد به دریا میرود کمی شنا میکند و بالباسی خیس در ساحل مینشیندو اخرین نامه را به امام زمان مینویسد  نامه اینطور شروع میشود

 

من منتظرت بودم اما تو هیچ وقت نیامدی

 

 

 

به تهران که میرسد به اطاق کوچکی که در کوچه ی اسدی در یک خانه بسیار  قدیمی اجاره کرده میرودوبا موبایل  با میم تما س میگیرد بستگی دارد که میم گوشی رابردارد یا نه و اگر برداشت با چه لحنی جواب دهد  بعدازانکه میم گوشی را برداشت سلام میکند بعیداست میم اورا بیاد نیاورد اما با زخودش را معرفی میکند  وازاو میخواهد که ملاقاتی یک ساعته در یک مکان خلوت و دنج بااو داشته باشد کتابهایش را که درتمام این یکسال با وسواس نزد خود نگاه داشته تالااقل نشانی ازاو داشته باشد بر میدارد  

و به حرفهائیکه برای گفتن به او دارد فکرمیکند شاید وقتی اورا دید حتی قبل ز انکه سلام کند بگوید میدانی خیلی دوستت داشتم

 

داستانش را که تمام کرده به دم شرکت ..........  میبرد  و به لیلا منشی شرکت  تحویل میدهد بااینکه خیلی دلش میخواهد حامی را ببیند اما حالا که خسته و شکسته است اصلا دلش نمیخواهد تصویر خود را در ذهن حامی خراب کند  فایده ای هم ندارد که برایش توضیح دهد که چه بر سرش امده بگذار او طنین صدای پر طراوتو تازه اش را بیاد داشته باشد که به او اظهار عشق کرده

 

 بدش نمیاید  از شیاد خبر ی بگیرد اما نه دیگر فایده ندارد ان ارتباط کوتاه مدت ناپیوسته اصلا ارزش یاداوری ندارد

 

 

 با پرنیان و برادرش صحبت میکند و از انها میخواهد همیشه گل را حمایت کنند مادی و معنوی  امیدواراست لااقل مادرش و شکنج چند سالی بعداز او زنده بمانند که  گل بزرگ شود

 واما برای دوستان وبلاگی بدون اینکه به انهادر باره مرگ غریب الوقوعش حرفی بزند رفته رفته باانها قرار میگذارد مهربانو .   لنگ دراز عزیز..تینا ...تیتا ... سارا . و  پردیس   و خیلی ها .ووووووو.و هر دوستی که تمایل دارداورا ببیند...

 و بعد به عکاسی میرود قبلا عکاس هنرمندی را پیدا کرده زیادارایش نمیکندو موهایش را عجیب و غریب درست نمیکند فقط با همان حالتی که مورد نظرش است به دوربین نگاه میکند

   شاید اگر امکان داشته باشد یک وقت از اقای ...بلند مرتبه که نمیداند در ان سازمان معظم با نیروهای مخلص و عاشق چه رفتار توهین امیزی میکنند بگیرد نامهای را به او تحویل دهد

 

خوب تقریبا مرگش نزدیک شده  به ادم مطمئنی که شاید پرنیان باشد شاید هم دانی  ... اخراو ادم زرنگیست.....میسپرد برای انجام کارهای کفن و دفن میخواهد سنگی سیاه داشته باشد و رویش بنویسند این جا مزار زنیست که زندگی کوتاهو تلخی داشت  تا کید میکند برایش مراسم نگیرند و ابدا شکنج خبر دار نشود چون هیچ خوش ندارد در حالیکه او ارام وتسلیم ریزش شن و ماسه را بر پلکهای تا ابد بسته اش حس میکند شکنج با ان پالتوی سیاه  هزار دلاریش با زنهای شیک و لاغر شال گیپوری لاس بزندو از خوبی های زنیکه هیچ وقت نشناخت بگوید میسپرد که عکس و اسم واقعیش رابعد از مرگش در وبلاگ پابلیش کنند  و کسی را که همان دانیست  مامور میکند گل را برای چند روزی بدزد و الحق که دانی این کارا بخوبی انجام میدهد حالادیگر خیلی ضعیف شده و بسیار لاغر  دردناک است زمانی به لاغری که ارزوی دیرینه اش بوددست مییابد که فرصتی نمانده  شاید با این اندام جدید   بد ش نمیادی برا ی خود عاشقی دستو پا کند البته اگر میم اورا پس بزند یا شیاد را گیر نیاورد  از کسی که نمیداند کیست و بر حسب اتفاق بااو دوستی برقرار کرده  خواهش میکند که اورا به اسپیناس ببرد  همان هتل زیبا همان جا خواهد مرد در حالیکه نگاهش به اسمان است وبه خدائی فکرمیکند که اخرین ضربه اش را به زده است 


  امروز در بازگشت از پیش مشاورم  در حالیکه ساعت حدود یک بعد از ظهر بود  به تجریش رفتم و به سراغ کتابفروشی جالبی که همان حوالی نزدیک یک رستوران پیدا کرده ام بسیار محیط جالبی دارد و اکنده از کتابهای زیباست چند کتاب انتخاب کردم   ...این یک فصل دیگر است مرجان شیر محمدی.... تاکسی نوشت ها نوشته ی ناصر غیاثی  .....افتاب و مهتاب نوشته ی شیواارسطوئی همانطور با انگشت با لذت جلد کتابهائی که در ردیف های درا زکتار هم چیده شده بودند لمس میکردم با خود میگفتم یعنی امکان داردیک روز منهم کتابی بنویسم  و بقول  قهرمان کتاب کافه پیانو اگر روزی از دخترم پرسیدند مادرت چکاره است به تته پته نیفتد و بگوید او یک نویسنده ی خرده پا است  وه چه ارزوهائی  بعد ا زخرید کتاب  به رستوران رفتم  تا مثل دوران دانشکده که رژیم داشتم   غذای رژیمی بخورم  میدانید پنجره ی وسیعی به خیابان دارد تک و تنها نشستم و   دفترچه ی کوچکی را که شبیه یک انجیل قدیمی میماند بیرون اوردم و نوشتم

سال دارد تمام میشودو من درتو هیچ ننوشتم تو قرار بود کتابچه ی کوچک رازهای من بشی یا ایده هائیکه خیلی ساده در تقابل بااتفاقات روزانه در ذهنم پدیدار میشود

ولی ننوشتم چرا یک دلیلش ان بود که مدتی تورا گم کردم دلیل دیگر شایداین بود که میترسیدم یاداشتهایم به دست کسی بیفتد و شاید هم اینقدرافکارم تلخ و غم انگیز بود که وحشت داشتم انها را به روی کاغذ بیاورم چون شاید  انها در ذهنم دود و ناپدید میشدند اما وقتی تبدیل به کلمه روی کاغذ میشد عینیت پیدا میکردو من میفهمیدم اوضاع چقدر خراب است  اما فقط یک چیز را میدانم میخواهم رویاهایم   را دنبال کنم روانشناس میگوید انا بنویس ان هم مدام... باید بنویسم چون میترسم تمام شوم اب شوم درست مثل برفی نازک روی شاخه درخت زیر گرمای افتاب . هرروز که میگذرد چیزی در وجودم گم میشودو جائی در خلا به تاریکی میپیوندد و من سنگین میشوم . هزار ادم هزار سرنوشت هزار قصه به ذهنم میایندو میروند وان را مانند کاروانسرائی مرزی شلوغ کرده اند جالب اینجاست که این ادمهائیکه هر یک در لحظه ای از زندگی بمناسبتی در باغ خاطراتم روئیده اند و حرکات و گفتارشان ماجرائی را رقم زده است بی انکه همدیگر را بشناسند به هزا رتوی مغزم سرک میکشند همدیگر را ملاقات میکنندو با هم حرف میزنند شاید هم این قصه دنباله دار زندگی  که درست مانند بافتن یک شال گردن به درازای عمرم طولانیو کشدار است  انها را بهم گره میزند.  از روانشناس زیاد خوشم نیامده انقدر باهوش نیست  مرا تکان نداد من فقط خالی شدم تکه تکه عین حبابی شکسته به من پیشنهاد کرد صدایم را ضبط کند  نمیدانم این معمول است   اما چه کنم  حوصله ندارم باز هم جستجوکنم مثل ادمی در حال سقوط میمانم که علف هرزی را دستاویز کرده تا به قعر دره پرتاب نشود گرچه شاید بخندید من همیشه فکرمیکنم ادمهائی که از بلندی سقوط میکنند قبل از رسیدن به زمین در همان حالیکه در هوا دستو پا میزنند ذره ذره روحشان راازدست میدهند و ان چه ان اصابت سخت را تجربه میکند تنها جسم انهاست چند شمع بلندو رنگارنگ خریده ام  میخواهم وقتی تنها هستم به روشنائی لرزانشان نگاه کنم و باور کنم کورسوی امیدی هست..................

پی نوشت در راستای بازی تینا یک دفعه هوس کردم به میم زنگی بزنم البته نه برای گفتن ان جمله ی معروف( مطمئن باشید که بسیار نجیب و با وقا رخواهم بود  انهم با یک مرد شریف و بزرگوارمتاهل  ) نا امیدانه سعی کردم بهانه ی پس دادن کتاب را باور کنم   البته بدم نمیاید دست بدامنش شوم تا شاید یک کار کوچک تحقیقی بدون مزد به من بدهد  اما ترسیدم که مقام ومنصب خرابش کرده باشد بخصوص که من یک اخراجی هستم و قطعا موقعیت گذشته را ندارم و خوب طبعا کسی یک ادم بی ابهت شکست خورده را تحویل نمیگیرد بگذریم  بهر حا ل موبایلش جواب نداد من هم از تلفنی ناشناس زنگ زدم   بگذریم اینها همه کارهایی پوچ است کارهای پوچ زنی در حال غرق شدن


ساعت ۱۰ زنگ در میخوره منو گل روی تخت نشستیم و من دارم با علاقه راجع   گرما و اثر اون بر روی حالات مختلف مواد با گل حرف میزنم  قرار میشه یک چراغ الکی و ارلن مایرو بعضی وسایل ساده ازمایشگاهی بخریم و تو خونه با نظر من چند تا ازمایش انجام بدیم در ضمن چند نمونه ی گیاهی یدا کنیم و من روش خشک کردنشونو به گل یاد بدم  اللبته گل باید د رچنین ساعتی خواب باشه اما چون در طول روز پدرشو نمیبینه منتظر میشه تا شگنج البته الان دلم میخواد بگم جنایتکار  اخ که چقدر من این مردو دوست دارم( مخصوصا از وقتی فهمیدم  که ایشون به گروه دوتائی ها پیوستن) {در این مورد توضیح نمیدم تا بوقتش..}. خلاصه  منتظر میمونه تا پدرش بیاد اما همیشه هردو مون وقتی صدای زنگ میاد یک نمه تکون میخورم عین شنیدن ناگهانی صدای رعدو برق من از جا بلند میشم و چای سازو روشن میکنم ظرف میوه رو میذارم رو اون و یک غذای ساده تو ماکرو فرتا گرم بشه سیاهو بدجنس وارد میشه اب ییییییییخ انگاری تو قدیما تو حموم میگفتن خخخخخخشک با یک همچین لحنی از همه بدتر اسم قشنگ منو (اخه بنظرم اسمم خیلی قشنگه) با لحن مزخرفو کشداری صدا میزنه دوتا متکا میخوام و میره خودشو میندازه تو کاناپه منم روی اوپنو نگاه میکنم تا ببینم همشهری جوانی چلچراغی موفقیتی چیزی خریده یا شایدم اعتماد ملی دارم چای میریزم کمرم تیر میکشه عین روز خواستگاری زیر نور چراغ نگاش میکنم البالوئی با طعم هل.. میدونم که این اولیش نیست چای سوم کمرم تیر میکشه برای بردن پارچ بدتر میشه و وقتی میگه برام بستنی بیار دیگه میذارم رو اوپن با قاشق گنده گور پدر سلیقه منکه دارم میرم   گل با زرنگی و عقل صدتا مثل من چسبیده به پدرشو داره بااون چشمای ریزو عاقل اوضاعو بررسی میکنه من دیگه نمیتونم وایسم میرم دراز میکشم رو تخت فردا نوبت دکتر دارم

۲یک لیستی از ارتوپداو متخصصین مغزو اعصاب گذاشتم جلوم

 تصمیم میگیرم خودمو معرفی نکنم و حالا این منم و صدای لوند مصنوعی منشی هائیکه با تبختری صد برابر دکتر وقت های دو ماهه تاشیش ماه رو به من وعده میدن و در ضمن من رو به یاد تمام منشی هائیکه میشناختم میندازن  یادم باشه یک روزی بنویسم در این مورد

بالاخره تسلیم میشم

سلام

ـ سلام خانم دکتر فلانی هستم

ـ بله خانم دکتر  حال اقای دکتر فلانی خوبه داداشمو از کجا میشناسه این..... متاسفتانه چون بابا پیر شده  دیگه جذاب نیست و اینا بیشتر کنجکاو حال داداش خودنما خوشتیپ و خوش سزسرزبون بنده هستن

  ـمن -کی وقت دارین حالم بده

ـ خانم دکتر تشریف بیارین بین مریض

ـمن ـ نه فردا بده ساعتش مشخص باشه

 

 

ساعت هشت طرفای میدون ولیعصر مطب دکتر شلوغ اقا شلوغ میگم یک چیزی میشنوی

 

با درد شدید روی یکی از صندلیای  داغون میشینم دکتره از اوناس که فکر سوسول بازی نیست 

همین وارد میشم معرفی میکنم  منشی میخواد ویزیت نگیره

ـمن ـنه خواهش میکنم اوکی

ـپولو میسرونم تودستش

برای اینکه روحیم خوب بشه یک کمی ارایش کردم  این مسئولین حراستم که انگار همه جا ولن یکدونه از اون پر روهاش جلوم سبز میشه هیچ محل نمیذارم ) (بابا شما که منو رد گزینش کردین اینقدرم شب و روز ازم کار کشیدین ولم کنید دیگه مثلا که چی ارایش دارم که دارم چادرم سر نیست برید بمیرید البته این خودم هستم که بیشتر در معرض مردنم) دستم به پشتمه چه دردی ولی با حالتی خودازارانه به خودم میگم میدونستم کارت به اینجا میکشه

منشی اینقدر منو سریع تو میفرسته که عده ا ی که همیشه برای اعتراض حاضرن و خوب حقم دارن فریاد میکشن یعنی چی فلان بسان منشی هم ریلکس محل نمیذاره

حالا فاجعه اینجاس دکتر سه تا سه تا مریض میبینه اقا من برم کجا شکایت کنم اخه دکترمن عزیز من شاید شوهرم بالگد زده باشه پشتم شاید یک مسئله ایدارم میخوام مطرح کنم پس اینهمه تو کنفرانسای بازاموزی با خانم دکترای قدیمی همکلاسی لاس میزنین میگین میخندین سخنرانیای اخلاق پزشکیم گوش بدین دیگه این دیدن همگانی مریض یعنی چی بقول مارکز تو صد سال تنهائی شرح مریضی  برای بیمار تسکین دهندس

خلاصه از اون جائیکه میگن جمله عیبش تو بگفتی هنرش نیز بگو خوشبختانه دکتره دادو بیداد نکشید سرم که ای چاق ملعون بد هیبره از زیادت وزن است که بدین حال افتادی بلکه با مهربونی زیاد گفت عزیزم برو یک ام ای ار بده فوری هم سه تا امپول دگزا متازون داد برو همین رو به رو و بعد رفت سراغ مریض بعدی گفتم دکتر من از ام اس  خیلی میترسم میشه یکمعاینه کنید که با خوش اخلاقی گفت گمشو به این...خوبیو سرحالی برو داروتو بگیر بیا و ازانجائیکه دکترها به هم نون قرض میداد شماره مرکز ام ای ار راداد نگاه کردم مال پسر دائی مادرم بود جالبه

ا زمطب زدم بیرون درد داره منو میکشه رفتم اون ور خیابون با التماس میگم اقا خیلی درددارم همین جا میخوام تزریق کنم دکتره میگه این جا میگم نه مطب  وبه انگشت ساختمان رو به رو رو نشون میدم دکتره یک نگاهی به من میکنه میگه شما خانم فلانی نیستی میگم چرا  چیزی نمیگه  یک دفعه یاد میاد ۱۸ سالمه اوه اوه با یک دنیا نازو غرور  واخم وتخم وارد اطاق میشم اون سی سالشه تازه گی اطراف اتهران اجازه دارو خانه گرفته با مادرش اومدن و خانومیکه دوست جون جونیه عممه و عمم هزار التماس که اگه اینا رو را ندین میرنجم مامانمم که طبعا میخواد دل همه رو بدست بیاره منم که کنکور قبول نشدم اصلا فکرازدواج نیستم چائی میارم یک نگاه کجکی و سلام احوال پرسی بی تفاوت میرم تو اطاق.......

امپول زدم چه درد ی داره بد مصب نمیتونم در کیفمو باز کنم با موبایل زنگ میزنم به شماره اژانسیکه منشی داده  میگه ماشین نداریم خیابون شلوغه بوق ماشینا میپیچه تو سرم تنهام با درد دیگه رودر بایستی نمیکنم شالو از دور گردنم باز میکنم میپیچم دور کمرم به یک ماشین میگم در بست راننده جوونه میگه کجا 

( انگا رمن همین حالاامادگی دارم باهاش برم فرح زادی جائی لبو ی داغ بخورم ....بدی چاق بودن اینه یک ادمای عجیبی جذبت میشن ...معمولا سنو سالشون بالاست۴۸--۵۰  مثلا  از این  مدیرایی  هستن از این پرشیا نقره ای ها و زانتیا سوار میشن   تازه یاد جوونیو عشقو حال افتادن  و طبعا سلیقشون قدیمیه زن چاق میپسندن.............  یا کم سنن   بقول خودشون میخوان به دنیای معصوم خودشون رنگ و لعاب  اشنائی با یک زن پر تجربه بدن  که درد عشق کشیده و معنای هستی رو فهمیده   خیلی هم شیکو انتلکتوئل حرف میزنن ... و البته ولش کن حالشو ندارم توضیح بدم)

 

 

۱۵ دقیقه ا ی کنا رخیابونم پیش خودم فکر میکنم عین بی کسا میمونی ا نا  .....فقط تیترشون بدرت میخوره بتونی نوبت بگیری ۹

بگذریم اقا بالاخره سوار یک پیکان میشم حالا نرسیده یارو رادیو رو روشن کرده صدای مریم نشیبا میاد

 

از رمان تا نمایش

بازیگران رضا عمرانی   احمد اقالو فریبا متخصص  شهین نجف زاده ....

اقا میشه کمش کنین

مرده بیچاره میگه نوار بذارم پیش خودش فکرکرده زنیکه چی میفهمه نمایش چیه

صدام که از درد میلرزه شبیه زنای گداست که پول ویزیت میخوان تو چهاراهها نه اقا مریضم حالم خوش نیست صدا اذیتم میکنه بد بخت مرده خیلی  مودبه حرفمو گوش میکنه سر راه برای گل از مغازه ی فروش نوشت افزار معماری مداد نوکی میخرم عاشق این مغازم و اصلا ارزومه یک روز یک همچین مغازه ای  باز کنم با چند ردیفم کتاب بعد مثل این انتشارات با کلاسام یک میز بذارم هرکی خواست کتا ب بخونه با فراغ بال برداره یه نگاهی بندازه  تازه شایدم بهش قهوه بدم  وای انا.....اروم بشین بااین رویاهای سرکش

 

 نیم ساعت بعد همه دارن فیله اسپایسی مرغ میخورن من میل ندارم ولی هوس میکنم یک تیکه بردارم که شکنج میگه همین دیگه تو بااین اضافه وزنت منو بیچاره کردیم میذارمش زمین میرم روی تخت دراز میکشمو سعی میکنم به چیزای بد فکر نکنم من انام زندگیم بده اما عجیبو پر تلاطمه  خوبیش اینه که هنوز عشق تو رگام جاریه  قلبم اهسته میزنه  مهم نیست هیچ چیز تو ی دنیا مهم نیست یک جوری باهمه ی اینا حا ل میکنم    حتی زن صیغه ای شکنج ..من میخوام به یک چیز قشنگ فکر کنم قشنگ  اصلا من یک سیندرلای چاقالو ام که قراره فردا گنجشکا منو ا زخواب بیدار کنن ......... 

 

راستی یک معذرت خواهی از جامعه ی پزشکان همه جا خوبو بد پیدا میشه اینو میدونم

 


اخرین صحنه مکان استو دیو ضبط تلویزیونی

(مهدی هاشمی )بر روی صندلی چرخدار نشسته و سخت کلافه و محزونه پیداست که باید بین زندگی با خواهر زادش و رفتن به خانه ی سالمندانیکه متعلق به هنرپیشه های قدیمیه یکیرو انتخاب کنه اون به استودیو اومده تا یک جایزه ی ویژه رو که موقع ضبط نیمه تمام تاتر جا گذاشته بر داره ....تق ..تق

(اقالو )وارد میشه مغرور و متکبر تظاهرمیکنه که تنها گذرش به استو دیو اافتاده   و کلی با۰ هاشمی) کل کل های جالب میکنن ولی اخر ماجرا( اقالو )غمگین اعتراف میکنه که چاره ای جز رفتن به خانه ی سالمندان نداره   ..(هاشمی) متفکر نگاه میکنه  خوب میدونه که اونم چاره ای جز رفتن نداره 

همزمان یک صحنه از فیلمی در تلویزیون نمایش داده میشه که در اون دو تا هنرپیشه ی مسن با هم میرقصند (اقالو) خم میشه به سمت (هاشمی) و میگه

ـ میای برقصیم

(هاشمی) بی حوصله میگه نه باشه برای بعد

(اقالو)-تو نمیفهمی

ـ چیرو نمیفهمم

اقالوـ اینکه بعدی وجود نداره 

صحنه ی اخر تله تاتر پسران طلایی

 

 


 

 

به یاد احمد اقالو

حالا دیگه رسما از این زیر نویس های مرموز تلویزیونی که اهسته رد میشن و خبر ای دهشتناک و اروم و مرموزو  بی تفاوت به ادم میدن  میترسم دیشب داشتم فیلم بسیار زیبائی میدیدم بنظرم اسمش شهر برهنه بود و پیش خودم فکر میکردم که فیلمهای ان دهه ی هالیوود  فارغ از صحنه های خشن و نمایش معاش ....قه های بیمقدمه ی بدون عشق  گستاخانه یی  که هنرپیشه ی محبوبت را که بسیار دوست میداری یک باره بدون هیچ پوششی در وضع زننده ای نشان میدهند  و حالت رابه هم میزنند.. چقدر زیبا بوده است  . که خبر را خواندم احمد اقالو هم به میهمانی مرگ دعوت شد  البته این تعبیر من بود وگرنه در خبر از همان جملات معمولی استفاده شده بود که در بیان خبر مرگ همه استفاده میشود

یک دفعه بسرعت به سالها پیش برگشتم ساختمان شیشه ای اطاق تمرین میز دراز چوبی استکان های چای سرد شده و درست نمیدانم کدام یک از بچه های گروه نمایش بود که معنای یک کلمه دورو مهجور را پرسید که احمد اقالو با صدای فوق العاده ای که بدون میکروفن و در فضای غیر اگوستیک هم پر طنین بود سرش را  از روی کتاب قطوری که میخواند برداشت و با همان نگاه  عاقلانه و زیرکی که داشت به سادگی اینکه ما مثلا سزاوار را معنی میکنیم در باره ی معنی کلمه توضیح داد . 

حالا از اینها گذشته سر یال سلطانو شبان را به یاد دارید همان  کسی که روایت قصه را مکتوب میکرد   با ان عمامه خاص نقشش و قلم پر به دست و شاید فرم خاص بینی اش را هم به یاد داشته باشید صدایش پر عمق بود و بدرد ایفای نقش کار اگاه های تیز بین و باهوش  یا ادمیکه عاقبت زیرو بم یک ماجرای مرموز را رو میکند میخورد حالا مرده است   بعد از سالها کار در رادیو تاترو معدود نقشهای تلویزیونی  دلم گرفت  و تازه میخواستم به بهانه ی مرگش کمی اشک بریزم به روزگار سپری شده و ارزوهای خفته ی خودم که شکنج وارد شد و صد البته غم اشکار مرا نادیده گرفت  و مثل همیشه چای و ابو یخو میوه خواست و گفت شو مینه را زود روشن کنم ...  تصویر خاطراتم در پناه شعله های ابی و

نارنجی گر میگرفت .....




ادامه مطلب