عشق با طعم خیانت

ای بابا اخه این چه وضعشه دوتا خانم با شخصیت (خودم و دوستمو میگم)  یکیشون جراحو متخصص با قیافه روبه راه و اندام قشنک زحمتکش از خانواده حسابی یک دختر نازو مهربونو خیلی خوب    و یکیشونم که من چاقالو با یک مدرک حالا جهنم کار پیدا نکردیم ولی مهندسی با خانواده تحصیل کرده تقریبا ادم حسابی   بجای اینکه تو این سنو سال  ۳۵ بشینیم راجع به اینده دخترامون دوتامونم دختر داریم برنامه ریزی اقتصادی اجتماعی فرهنگی و خلاصه خیلی چیزا  و خیلی کارای مهم  فکر کنیم باید بشینیم ببینیم  این دو دکتر ابله و عوضی که  که از قضا شوهران ما میباشند با کدوم ننه قمر  کلفتو نوکر یا کدوم زن مطلقه  موند بالا خلاصه همه چی تو بساطشون هست رفیق شدن  حالا نه اونم واسه اینکه خاطرشونو میخوایم واسه خاطر ننگو ابرو ریزی که ممکنه ببار بیاد و ویلون سیلون شدن بچه هامون بعد از طلاق برنامه ریزی کنیم که به اون ننه قمره چی بگیم که با دارو دسته  چاروادارش نریزن سرمون یا بلائی سرمون نیارن یا با  اون خانم موند بالاهه   چی بگیم که نه سیخ بسوزه نه کباب  و مناسب شخصیتشون باشه  خلاصه ها حالم از خودم یکی که بد جور بهم خورد  خدا شاهده فقط بخاطر ای یکی دخترمه  که میدونم شوهرم بعد از طلاق چه بلائی سرش میاره وگرنه ها هر بلائ یکه تصو رکنین وگرنه هیچ بدم نمیاد این مرتیکه رو تو خواب گوش تا گوش سرشو ببرم  این دوستمم نمیدونم چش شده بابا تو که دکتری پولداری شوهرتم یک نیم چه فهمی داره بکن برو دیگه  خلاص گور بابای خودشونو معشوقه های دوزاریشون 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

معمولا صبح که از خواب بیدار میشد کمی طول میکشید تا هیکل چاقالویش را که در ان لباس خواب سفید کوتاه استین رگلان با گل های ابی سرمه ای شبیه به عروسک این نی نی های چاقالو بنظر میرسید  از رختخواب بیرون بکشد اکثرا بدنش کوفته بودو حتی گاهی پایش میگرفت  همیشه از اولین تماس پایش با سنگ سرد هراس مبهمی داشت بخصوص از وقتی  پایش دررفته بود و بیتاب برای بازگشت به کاریکه عاشقش بود فیزیو تراپیش را ناتمام گذاشته  و حالا هنوز پاشنه پایش درد ناکه و گاهی با شوخی با خودش میگفت این پا دیگه واسه من پا نمیشود بگذریم داشتم میگفتم بسختی از خواب بیدار میشد البته این سختی ربطی به دل کندن از یک خواب شیرین و طولانی نداشت چون اکثرا خواب درستی نداشت  نمیدانست چرا ولی تقصیر تمام این جابه جا شدنها در طول شب از تخت خواب به مبل تو هال  یا کف اطاق بچه  را به گردن ناامیدیش میانداخت انوقت بود که یکی در گوشش هوار میکشید که برو بینیم بابا توهم که اند لوسی و نازپروردگی هستی بگیر بکپ دیگه حالمو بهم زدی    خوابیدن هم امیدو ارزو میخواد ولی فوری یکی با مهربونی اهسته دخالت میکردو میگفت   وا چرا نمیخواد خوبم میخواد وقتی موقع خواب کسی کنارت نباشه که بتونی قبل از خواب حداقل چند کلمه باهاش حرف  بزنی یا چمیدونم بدون تشویش کمی بهش نزدیک بشی یا اونم شعور اینوداشته باشه که دستتو بگیره یا در حد ارمانیش اونم به تو نزدیک بشه یا نعوذ بالله بدون توقع لذت جوئی  انهم در استیل کاملا داهاتی و چوپانی دوستانه تورو در اغوش بکشه   که یک هو با به یاداوردن صورت سبزه و خشن شکنج و اون هیکل بد فرمی که ادعا میکرد خیلیم خوشتیپه و اخلاقی که چنان که دانمو دانی و تصور اینکه اقا  بقدری از این اغوش به اون اغوش شده که نیازی به اون نداره دلش بهم خوردو پیش خودش گفت  نه همین بهتر که بگیر بخوابه و تا صبح خر خر کنه و چرندو پرند بگه ولی از من دور باشه بعد دوباره همون صدا بانرمی و طنازی و تو گوشش گفت ولی فکرشو بکن بجای شکنج مثلا .... که دیگه نمیذاره اون صدای نرم ادامه بده و چیزائی رو که عین لباسای چرک و بد ریخت که با زور تو کشوجا میدن  از تو دلش بیرون بریزن و خود نمائی کنن ولی نا خود اگاه یک حس شیرینی به سراغش میاد خودشم خوب میدونه که تا ابد از هر چی  ص. ک .ص ه بیزاره و خشم وتنفرش هرگز به او اجازه رهائی نخواهد داد  ولی فکر کرد بد نبود اگه یک جائی میدیدش یک جائی که فرسنگها با تخت خوابو اطاق خواب فاصله داشته  جائیکه بشه راحت تو چشماش نگاه کرد  شاید یک باغ    چمیدونم ... هرچی سعی کرد تو ذهنش جزئیاتو جفت و جور کنه کار به  گرماو نزدیکی  نرسید  چمیدونست شاید خودشم از خودش متنفربود عوضش چشماشو بست و دوباره همون فکر همیشگی به سراغش او مد اون رفته بود دور شده بود ا زتمام افکار نا پاک و خیالاتی که با روح صادقو پاک نخستین او که طالب راستگوی و عشق راستین بود منافات داشت اره چشماشو بست اجازه داد روحش رهاو  بی قید مثل یک قایق بی سرنشین به سمت دریای بیکران ارامش بره و از ساحل پر دغدغه حقایق فاصله بگیره  اری او میرفت و خوشبختی و عشق های پوشالی رو برای تصاویر بدنهای برنزه و اندام های ش.ه.ت انگیز  تصاویر  کانالهای س. ک .س . ی ماهواره میگذاشت اخر او یک عروسک چینی چاقالو بود ک به درد روح پاک بچه ها یی   مثل گل میخورد که با بغل کردنش از ذوق جیغ  میکشید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

دوستان عزیزم سلام مدت زیادی است که به شما سر نزدم  نمیدانم دقیقا چقدر فقط میدانم گذشت این مدت هم کافی نبوده است تا با خودم کنار بیایم وتصمیمات مهم و جدی   برای زندگیم بگیرم و اما یک اتفاق جدید و خوب چیزی که در  طول این سالها رویای من بود و ارزوی تحقق یافتنش راداشتم و انهم جدائی مکانی من از  جمع به هم پیوسته خانواده  همسرم بود  که بعداز سالها به وقوع پیوست البته به همت شکنج و عجله و شتاب خودم خیلی سریع خانهای را پسندیدم  و خیلی با زحمتو بد بختی در طی سه روز بدون کمک هیچ کس مدام این هیکل سه تنی را از پله های این خانهئ ان خانه بالا کشیدم و بالاخره چند ساعت مانده به تحویل سال در خانه بسیار شیکو نازو خوشگلو  کوچولویم  که مخلوطی از رنگهای صورتی والبالوئی است جابه جاشم وای اینا رو که میگم از خوشی تودلم قنداب میکنن   تازشم کلی باسلیقه و خانه دار شدم و کلی چیزهای خوشگل برای خانه خریدم از جمله بعد از نه سال برای خانه ام گل خریدم  خوب هنوزم که هنوزه.......معذرت میخوام دوراز جون شما خیلی مشکل دارم غصه ها سر جاشه  شکنجم اگه یک جووووری رد شه بره خیلی خوشحال میشم درسته من زن خوشبختی نیستم از کار بیکار شدم دلم تا سر حد مرگ برای بعضی تنگ که چه عرض کنم جر واجر شده فهمیدمم که تقریبا هیچ دوستی ندارمو هیچ کسم منو تحویل نمیگیرم ولی خوشم میاد یک بد بخت خوشحال باشم اوکی بای 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:1  توسط اندیشه فرزانه  |