امروز
ساعت هشت صبح گل سرخو میفرستم مدرسه
د رحالیکه کاملا لباس نپوشیدم میشینم جلوی ایینه
با نوک انگشت چند قطره کرمپودر شانل با ته مایه زرد رنگ را که فروشنده به من انداخته به صورتم میزنم تالایه نازکی از کرم روی صورتم پخش شود وبعد یک پر پور میزنم پودر هانی مک بدنیستلیفو صورتی خیلی کم رنک
با دقتی مرموزانه طوری ختم چشم میکشم که هیچ کس ار فاصله نزدیک متوجه نشودو بعدشم ریمل بورژوا
و کمی هم ماتیک به اندازه گذاشتن بر لبو برداشتم وبعد اروم بوسه برکلینکس تا برق ماتیک گرفته شود
تیشرت سورمه ای و بعد بلوز مشکی استین بلند
مقنعه طوسی و چادر ملی
کیف دیزل سنگین و رنگ رو رفته رو میندازم روی دوشم و به خدمتکارم که تازه وارد شده میگم که چه کارهائی باید انجام بدهد اما ته دل میدانم فایده ای ندارد برای انکه او دیگر طی این سالهای متمادی صاحبخانه شده است
هنگام رفتن به ایینه نگاهی میاندازم اصلا به زنی شکست خورده شباهت ندارم صورت مهربان و کمی تپل وبیشتر به یک دختر دانشجو کمی دیر وراد شده شباهت دارم
بسرعت سوار تاکسی تلفنی مشوم وبه سمت محل کار از دم در با حملو نقل تماس میگیرم و ماشین میخواهم
توی راه به موضوع کارم فکر میکنم فردا روز درختکاری است فوری انتخاب میکنم برو پارک.......
اهلی این پارک همه مرا میشناسند
زنهای مسنی که بارها با من صحبت کرده اندمرادوست دارندو مرا شیرین و زیبا میدانند و همیشه یواشکی نصیحتم میکنند
دخترهای جوان هم مهربانندو باهم شوخی داریم و
پسرهاو مردها هم دو دسته اند پیرمردهای مهربان و پسرهای جوان فهمیده که همیشه عقاید خوب یدارندو پسرهای کمی زرنگ که گاهی مرا محک میزنند
راجع به درختو درختکاری مطلب جمع کردم مردم حرفهای قشنگی میزنندو پارک بینظیر است همه چیز به فراموشی سپرده میشود من سبکبالم با شوروحرارت کار میکنم نسیم گونه های مرا نوازش میدهدو حس جوشان جوانی و عشق در من به غلیان درمیاد به یاد تو میافتم همیشه پارک تورا به یاد من میارد
یک زن جوان من عاشق درختام
پیرمرد
درختا مثل اولاد ادم میمونن
یک زن میانسال بدجوری خوشتیپو فهمیده
درختا منومیبرن به گذشته ها به قدیما منبهش خط میدم یکجوری خاطات شما به درختای این پارک گره خورده اخه پارک قدیمی و پر سابقه ای است وهمه ازش خاطره دارن
باغبان مسئول نگهداری درختا
درخت خشک شده رو میبینم غصم میگیره
از کنار پارک که میرم یک گنجشک و میبینم بی سر یک گوشه افتاده دلم میزیزه
پیش خودم میگم منم
یک خانماز درختای خونه بچگیاش میگه
از انجیر از به میگه من همیشه درختا رو دوست دارم تو پائیز با برگای زردو نارنجی تو زمستون سنگین شده از برف و تو تابستان سرسبزو بها رهم با شکوفه ها درختا اونا یاد مادرش میندازن یاد قرارای قدیمی توی خونه زیر درخت به
اینو باور دارم خوب میتونم ارتباط برقرار کنم
دیگران سریع با من صمیمی میشن احساساتی میشنو گاهی اشکشون در میاد
تواین پارک خیلیها بامن دردول کردن
یک روزم یک پسری عاشقم شده بود خدای من اخه میرفتم انجمن مبارزه بااعتیاد همه تو پارک جمع میشدن با معتادا حرف میزدم دخترو پسر
مسئول انجمن بد جوری رفته بودتو نخ من منم بیهوا بهش بیخندهای معصومانه تحویلمیدادم اخه منهمیشه فکر میکنم چون چاقم همه میفهمن من متاهلم طفلک فکر کرده بود من مجردم
وای فهمید بد جوری پکر شد دیگه خیل با من بد شده بود
برمیگردم سرکار ماشینم تو راه تصادف
کرده خستم وتندوتندکارموانجام میدم میدونید من عاشق کارمم ولی خوب نمیدونم تاکی ادامش بدم شکنج که منومحدودمیکنه و با صدای کلفتش فقط از ۸ تا ۱۲ کی همچین نیروئی میخواد اخه
درست سر ساعت ۱۲ زنگ میزنه محل کارم چارتا فحش چارواداری میده که فلان فلان شده زود بای خونه همه حقوقم میشه خرج اژانس و خیلی چیزای دیگه وقتی سر کارم فکر میکنم زندههستم و همنیکه میرسم دم باغ مظفر دختر مهربون میمیره و زن ترسو بیدرا میشه