X
تبلیغات
عشق با طعم خیانت

عشق با طعم خیانت

راستی همینالان که داشتم وبلاگو مینوشتم از تی وی صدای اهنگ رقص اوری شنیدم راستشو بخواین موزیکو شاد بودن و رقصوخیلی دوستدارم یک زمانیم رقاص ماهری بودم

خلاصه خانما و اقایونی که اهل شادی هستن یک موزیک دلنشین بذارینو کمی حرکات موزون انجام دهید

بله چی خیال کردین انا تپله که همیشه دست به چونه تو مود دپرسیون نیس گاهی وقتام موزیک میذاره میرقصه بخصوص که الان شکنج به یک بهانه واهی رفته بیرون که اصلا برامم مهمنیست کجا میخوام یک اهنگ مشتی بذارم عشق و صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:50  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام عزیزان دیگه چیزی به پایان سال هشتادو پنج باقی نمونده  من امروز تصمیم گرفتم تا پایان تعطیلات    هرجوری هست همشو خوش بگذرونم البته با شناختی که از شکنج دارم کار بسی مشکل خواهد بود ولی چه باک که این بنده خدا به انجام ان اهتمام خواهم ورزید

خلاصه بهر حال بعضی ادما عوض شدنی نیستن که هیچ حتی احتمال داره بد ترم بشن و باید قبول کنم که دس من بستس و بهتره حسابی روی کارای شکنج چشمامو ببندم

بهر حال در سالیکه میادبرای همتون ارزوی سلامتی دارم

از خدام بجز سلامتی خودمو گل سرخ چیزی نمیخوام چون این چند روزه بد جوری نگران سلامتیمم که امید .وارم مشکلی برام پیش نیاد

حالا جهنم سگ خورد شکنجم بلا ملائی سرش نیاد که حال نعش کشی و بی پولی و مریض داری رو ندارم

خلاصه از تو هم خبری شد شد نشد اونم بجهنم که خیلی نامرد بودی(عین پیرزنا هست میکوبن به سینشون)

خانومهای همسن خودمم هم خوب اره یک کمی سخته یک کوچولو اپسیلونی  سنمون رفت بلا ولی خوب هنوز جوونیم

  بالاخره بقیشم با میک اپ میشه کار ی کرد نه خدام پدر بوتاکسو جراحی پلاستیک بیامرزه

خلاصه نمیدونم بازم کی بیام اگه شب این بندگان خدا بخوابند شاید بشه اومد و یک جوری خلاصه داستان دخت ردانشجو رو بنویسم قول میدم تا پایان تعطیلات حرفای جدیو تلخ نباشه   اگرم مشکلی باشه با طنز بگم فعلا بای تا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:41  توسط اندیشه فرزانه  | 

حالا بااین اوصاف میفرمائید من چطور خودمو دوست داشته باشم

ا  سخته دیگه قبول کنید 

منم که هر وقت میخوام رژیم بگیرم عیده باور کنید نمیدونم چرا 

در جواب کامنته یکی ازدوستان عززیزم هم که فرموده بودن فکر کردیم شکنج وزیر وکیلی چیزیه اولا از کجا میدونید............

دوما بدانیدو اگاه باشیدایشان بقدری دچار خود شیفتگی ومفرط میباشند که احساس مینمایند از عرش اعلا به زمین نازل شده اند واینجانب را در یکی ازاین سطل اشغال گنده ها هست شهرداری میذاره همسایه ها همه زباله شونو ریزن پیدا نموده  اند   اخه   نیست تپلم وبارها در مراسم مرثیه خانی خویش به من فرموده  اند که خداازت نگذره که زندگیموتباه کردی  احتمالاایشان باید با پرنس دایانای مرحوم وصلت مینمودند

بله ایشون خیلی قصه دارند

البته بنظرمن بهترین شغل برای شکنج مسئولیت مستقیم بازداشتگاه اشویتس یا داخائو بوده اره

همونا بودن سگها مینداختن جون زنای حامله   وجریان شیر گازوکوره ادم سوزی و واین حرفا

و البته اعتماد به نفس بالای بنده هم که بر همه واضح و مبرهن است نگاهی به پستام بندازیم

خلاصه جور جوریم با هم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 4:56  توسط اندیشه فرزانه  | 

در اخرین کتابی که برای مبارزه با  چاقی خواندم  تاکید موکد شده بود که برای   اینکه لاغر   شوید سعی کنید خودتان را دوست داشته باشید    ای بابا اولش خیلی اسون بنظر میرسه ولی بعد که کمی فکر کنی میبینی خیلی هم سخته  اخه چطور میتونم خودمو دوست داشته برای اینکه

۱-  خودمو نفرین میکنم که چرا درستو حسابی درس نخوندم یا حد اقل نرفتم رشته تاتری سینمائی چیزی بخونم که حیلی علاقه داشتم رفتم رشته مهندسی...... که هیچ علاقه ای بهش نداشتم

۲-دوم چرا سعی نکردم اندام خوبمو نگه دارم  و هر وقت ناراحت شدم عین معتادا رفتم سراغ شکلات

۳- چرا وبه چه علت به قلبو دلم نگاه درست حسابی نکردم چرا خودمو فدای جاه طلبیهای سطحی کردم و  کسانیکه به من علاقه حقیقی داشتن نادیده گرفتم

۴-  چرا اینقدر احساساتیم هوم  فکر کنم نسل امثال من در حال انقراض باشه   

۵- چرا نتونستم از حق خودم تو زندگی دفاع کنم واینقدر ترسیدم و محتاط بودم که نادیده گرفته شدم 

۶-  چرا  هنوزم با فرمول مهروری تو زندگیم کا رمیکنم واینقدر صادقم ای بابا دیدم اینا کاربرد نداره که

۷- چرااینقدر ولخرجم

۸-چرا تنبلم

۹- چرااینقدر به دوستام وابستم

۱۰- چرا هنوز شیادو دوستدارم  این دیگه سنگینترین جرممه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 4:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

دیروز به مناسبت    ۲۸ صفر مادر شکنج میهمانی معظمی درقالب دعا بر پا کرده بود

بنده هم که یکیاز تفاریحم  (جمع)تفریح رفتن به ارایشگاته میباشد فوری پریدم به ارایشگاهو با بیخیالی خودم را سپردم به دست ارایشگرو گفتم جانم ازادی هر بلائی دلت میخوادبرسر من بیاور  اون هم نامردی نکرد   اول یک های لایت مشتی  دوم ترمیم ناخن   سوم  یک ارایش خلیجی نازو یک شینیون معرکه جون تو( با نازنین ومینام ) خیلی قشنگ های لایت کرد منهمیشهاز ارایش خلیجیوعرب یبدممیومدولی دستش دردنکنه در عین حال کهمن روی صندلی شبه  یونیت      دندانپزشکی دراز کشیده بودم وبهتنها چیزیکه فکرنمیکردم چاقی و زندگی نکبتم بودو باهم گپ میزدم اونم ارام وبا دقت صورنم را ارایش میکرد  خلاصه از اونجا که من در صمیم شدن با ادمهاتبحر زیادی شدم شروع کرد به تعریف خاطراتش    تازه اینقدر مهربون شده بود مدام ا زمن تعریف میکرد قابل توجه مینااین همون زنس که به من گفته بود فکرنمیکنم شوهرت زن به این چاقی رودوستداشته باشه خلاصه این خصلت ارایشگراس یکی به نعل میزنن یکی به میخ از یک طرف از کار خودشون تعریف میکنن گاهی هم لابه لا از مشتری خلاصه از قبول شدن دانشگاه همزمان بابله برونش گفت از تنبلی بیشا زحدشو اینکه همیشه غذااز بیرون میگیره که خیلی خوشم اومد ادرس یک جا ی توپم داد که غذاهای خانگی میپزه خلاصه  وقتی کارم تموم شد  دیدم واقعا خیلی هنر بخرج داده    تا اانجائیکه اصلااز رقم نجومی که گفت تعجب نکردم و با کمال میل اسکناسهای نازنین شکنج را دادم خدمتشون   بعد وارد دعا شدم دعا که نگو زنا با شیکترینو اخرین مدلباسهای مشکی و ارایش حضور یافته بودندو منهم که سکندمیزبان بودم با مهربانی خوشخلقی پذیرائی میکردم

و هیچ کس ابدا هیچ کس نمیوانست تصور کند  که ممکن است در زندگی من به عنوان عروس اول خاندان........   مشکلی وجود داشته باشد 

گردن بند جواهریکه به مناسبت اگاهی یافتن از اخرین خیانت شکنج   بدست اورده بودم به گردن داشتم

 اعتراف میکنم که عاشق جواهرم واز طلا بیزار و هیچ عذاب وجدانی نداشتم

  کم کم بازار اه و نالهو گریه بالا گرفت راستشو بخواین ان جا کمی جو گیر شدم ونزدیک بود چند قطره اشک از لابهلای مژه هام لیز بخوره که با بخاطر اوردن ارایشم مسیر اشکهارو عوض کردم تازه من چه دعائی بکنم خیلی ادمخوبیم  خیلی مومنم از خدا چی بخوام میگه دختره پر رو هر  کار دلش میخواد میکنه تازه طلبکارم هست

تازه ممکنه خیلیهام بهم بگن اهای خانم چاقه بروته صف   راستم یگن اینهمه زن بی رپرست یا بد سرپرست اینهم بیافرائی قربانیان قاچاق انسان بچهه ای بیگناه کنار خیابون نه نه من اصلا حق ندارم ببخشید من میرم ته صف کی برسم خدا میدونه شاید تا اخردنیا طول بکشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

  خوب سلام او  لا ز همه قبل از فرا رسیدن سال نو. مناین عید سعید باستانی را به ما تبریک میگویم   یادتونه دوره دبستان کارت تبریکا

بخصوص خدمت مینا  عزیز و نازنین  مهربونم که خیلی ماهن و دوسشون دارم امیدوارم سا ل خوبی داشته باشنو در اولویت بعدی تمام کسانیکه به این کلبه فقیرانه سر زدن   ببخید نبودم ازتون پذیرائی کنم

امیدو وارم که بتوانم در فرصتهای مقتضی   داستان دختردانشجو رو ادامه بدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:31  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

در استانه سال نو چرا چنين فسرده اي

به كدام سبب دست به گلوگاه عشق فشر د ه اي

هر وقت به تو مينگرم زمزمه نگاه ترت

خاموش فرياد ميزند كه بريده اي

بي شك هنوز دردلت سوداي عشق هست

حاشا مكن ز چه رو اين راز نهفته اي

دل نبريده اي زدنيا تمنا نياز مهر

در تاريكي فريب رشته رويا گسسته اي

هنوز هواي رهائي تورا مست ميكند

اين خواب مرگ است چرا تن سپرده اي

بازجوئي انا ناظر از انا (نميدونم لابد تو موددپ بوده)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

در یک فرصت کوتاه که شکنج  بیرون رفته شروع به نوشتن میکنم یک چیزی بگویم که شاید کمی جالبو غم  انگیز باشد و انهم یک عادت جدید شکنج مرحوم است میگویم جالب و غم انگیز چون قرار است ازاین به بعد به همه مشکلاتم بخندم 

اره دیگه فکر کنم این از نشانه های بارز مخلس شذن باشد به تازگی شکنج از من میخواهد که در کنارش بنشینم و در باره زیبائی قسمتهای مختلف اندام زنان ........ که به لطف بشقاب های فلزی و لعابی در معرض دید تمام مدران دون ژوان ایرانی قرار گرفته  اظهار نظر کنم  و بسی لذت بخش است که من با بیتفاوتی خاص خود به وی پیشنهاد دادم که برای جستجو وتفحص بیشتر در این باب سفری مجردانه به خارج از کشور نموده وبا خرج نمودن اندکی دلار از نزدیک با این بانوان محترمه اشنا گردد که بتحقیق این روش برای بررسی و نقد انها مفیدتر خواهد بود

ولی مرحوم کار شنائت را به جائی رسانده که بعداز مشاهده این صحنه های دل انگیر به بنده پیشنهادات انچنانی از قبیل پیشنهاداتی  که در شهر به باقر زاده شده مینماید  و من نیز با لبخند فرمودم عزیز نازنینم  بهتراست از اجناس استاندارد استفاده کنید نه بدلی  وبالبخندی ملیحی ایشان را ترک

نمودم

مرتیکه.............

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:29  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 21:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:32  توسط اندیشه فرزانه  | 

راستی یک مطلبی هم میخواستم بنویسم در مورد سریال زیر تیغ تا یادم نرفته معلومه هنرمند بیچارهرو خیلی زیر فشار گذاشتن که پایانت کلیشه ای نباشه و مثل تمام داستانها این تیپی که اخرش به شکل معجزه اسائی معلوم میشه کارقتل کا رمحمد نبود  اخرش حدس زدنی نباشه

اونم نگذاشته نه برداشته یکسری سکانس های رویائیو سوررئالیستی درباب استحالهو دگرگونی یک روزه پسر انهم بر سر قبر پدر نزدیک شدن دوعاشقیکه تا چند وقت پیش به سر روی هم چنگال میکشیدند و کوتاه امدن ساده مادر ای بابا   ما  گفتیم کلیشه ای نباشه ولی قرار نبوداینقدر بدون منطق وبا اسمون ریسمون بافتنهای عرفانی سریالو ناقص کنید اگرم بهتون گفتن ای بابا دیگه اخر ساله یک جوری جمعش کن پس این همه حس و حالو وقتو درگیر شدن ذهن بیننده چی میشه واقعاکه شعور مخاطبدر سریالهای ایرانی به بازی گرفته میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

بازم   يک روز تازه         دنيا برات ميسازه

بازم يادت بمونه        عشقت تو سينه رازه  

بازم شوق دويدن       به اغوشی رسيدن

تار موهات رو شونش      گرمی زبر گونش 

دلت ميخواديه لحظه برات يک قرنی بشه           دلت ميخواد تا ابد عقربه ساکن بشه  يکدفعه زنگ موبايل    تورو از جا ميکنه        

برای حجم شاديت       تموم دنيا کمه

با ديدن شمارش     عاشق گوشيت ميشی

 

دلت ميخواد ببوسيش    بعد رو گوشت بذاری 

اما پاشو عزيزم      اينا همش يه خواب بود

اون رفته و خاطرش       فقط پر از گناه بود 

  تو موندی وزندگی    کسل کننده و سخت 

اما بايد بسازه    همينه رمز بازی     ببخشيد خزعبلات ذهن بهم ريخته من در فاصله د شارژ موبايلم

 دومین مطلب   وبلاگ دیگرم     من در استانه یکسالگی وبلاگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام نمیدونم تو این ایام چقدر فرصت باشه که بتونم بنویسم ولی میخوام حالا که ۵  -۶ روز به پایان سال اومده مطلبی بنویسم 

درست بخاطر دارم که از همین تاریخ بود که وبلاگ نویسی را شروع کردمالبته یک وبلاگ دیگر را با نام دیگری    یادم هست که پار سال این موقع تا اخرین روزهای باز بودن دانشگاه ها منتظر بودم که دلت ذره ای برایم   تنگ شود و حداقل یک اف برام بذاری یادم میاد ان روزها هم همین حس حالا را نسبت به تو داشتم این حس که دیگر جرات عاشق شدن را ندارم وووعلاقهام به تو با وجود همه سختیها اتفاقی شیرین در قلب مرده ام بود واما سال تمام شد فروردین امدو من حتی یک تبریک ازتودریافت نکردم  پارسال همنی موقع بطور جدی کارم رادر بخش......شروع کردم وه که چههیجان انگیزوزیبا بود دری تازهب رویم گشوده شده بودودر خلال هیجانات کار خودم را خوشبخت حسمیکردم هنوز هم کارم رادوستدارم ولی نمیدانم چقدر میتوان بهاین کار ادامهداد با مردم بیشتر اشنا شدم به دنیای جدیدی راه یافتهام والبته محدودیتها چه بسیار میتوانم قسم بخورم که در این سال لحظهای شکنج در ارتباط با کارممرا یار ینکرده بلکه مرا به عقب رانده  هر روز درست سر ساعت ۱۲ زنگ میزند وبا صدای خشنش طلبکارانه مرا مورد شمات قرار میدهد اعتراف میکنم که در سال گذشته حتی لحظهای به این موجود پست مهر نورزیدمو کوچکترین علاقهای به این زندانبان بیرحم نداشتم دودوست پیدا کردم وارتباطم با یکی ازدوستانم کمرنگ شد و بعد در کمال ناباوری در ۲۲ خرداد ماه زمانیکه برای همیشه از امدنتناامید شده بودم دوباره امدی دوباره قلب شکستهام را با نور وجودت گرم کردی ۲ ماه در سرور در حالیکه به حدی رسیده بودم که میتوانستم همههستیم را نثارت کنم دوباره غیبت زد همزمان با رفتنت کتک سختی ازهمسرموردم و تمام انچه بین منو او بود ازبین رفت البته او هزگز چیزی از محبت و علاقه ای که در بطن من بود   نمیدانستباوجودیکه همیشه مراازار میدادو تحقیرم میکردو گاهی هم خشونت فیزیکی ولی برای اولینب ار حس کردم بکلیاز مندل بریده اری اولین بار پارسال بود کهخ مرتب ریبائیم را به مسخره میگرفتو مرا زشت میخواندو برایم عجیب بود   که بعدا دلیلش را فهمیدم    پارسال گل سرخ به مدرسه رفتم چهار ماه بعداز رفتنت بود که تازه داشتم عادت میکردمکه دوباره پیدا شدی چه از جانم میخواستی نمیدانم ولی انگار به پول احتیاج داشتی با همین درامد اندکم با تما وجود بهتو کمک کردم ولی میدانستم که تنها هستمو ..خیلی حقایق دیگر باز هم رفتی و گم شدی ادرست را میدانستم ولی دیگر مهم نبود....... غصه خوردم وزنم اضافه شد و همزمان پی به خیانت اشکار همسرم بردم و چه روزهای تلخی   فریاد کتک تحقیر و همه چیز چون گردابی مرا به کام خود برد   شاید بگوئید تو حق اعتارض نداشتی ولینه نمیدانم من تنها گم شده ای بودم که یک همزبان میخواستم فقط همین   میدانم هرگز شکو تردیدم به پایداری بهاسواری به برجا ماندن هیچ چیز از بین نخواهد رفت میدانم که همیشه شکنج همسرم را دراغوش زنهای متفاوت تصور خواهم کردو میدانم او برای همیشه مرده است  

و تو نمیخواهم هیچ حدسی بزنم ولی میدانم محبتت ازدلم بیرون رفتنی نیست  

یاد گرفتم که خیلی چیز ها را ازدست بدهم بدون انکه بتوانم شکایت کنم     و به این نتیجه رسیدم که تنها کسیکه میتواند مرادوست داشته باشد خودم هستم خودم  

ولی حالا که انگشتانم بر دکمههای کیبورد میدود با وجود دردی که گوشه چپ سینه ام را میازارد نمیخواهم اجازه دهم شیرینی بهار از وجودم دور گردد ار ی انا انای تپل یعنی خیلی تپل  میخواهد خودش رادوست داشته باشد

انا یک مادر است و این عشق اورا زنده نگه میدارد

در اسلی که خواهدامد بیشتر با گل سرخ باز ی میکنم در سالیکه خواهد امد  بیشتر خواهم نوشت شاید رمان نیمه کارهام را به پایان برسانم و در سالی که خواهد امداز هیچ کس توقع نخواهم داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:9  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز تمام عوامل برنامه ایران سلام دور هم جمع بودند بخصوص از چند نفر از این عوامل بسیار خوشم می اید

شهیدی فر با ظرافت فرانسویش

ضابطیان با استعداد خاصش در مصاحبه و ذوق نسبتا خوبش چون از اون بهتر خیلی داریم

مرادی زیاد پای حرفاش ننشستم ولی بقول یک خانمی که امروز زنگ زد به نسبت قشر خودش متفاوته والبته کمی هم خوش قیافه

بدم نمیاد ازش مشاوره بگیرم البه بعید میدونم جوابمو بده چون اعتقادم به مسائل معنوی نیاز به یک مرمت اساسی داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 9:48  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:51  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

ا الان یک عالمه مطلب جالب نوشته بودما رفت وای خدا امروز چه روزی بود

امروز با یکی از همکارام کهخیلی به زنش حسودیم میشه داشتم صحبت میکردم میگین چرا به زنش حسودیم میشه براتون بگن نمیدونین چه اددم با شخصیت فهمیده و دلنشینیه اینقدر این  مرد چشم پاکه اگه زیباترین زنا با عشوه وناز باهاش حرف بزنن اینمرد همونطور پاک وساده رفتار میکنه اینقدر که تو اداره تنهاادمیه که راحت میتونم تو چشمش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم  هوم خلاصه یک رفتاری داره که ادم خودشو خیلی راحت احساس میکنه همیشه  هم نظراتخوبی در مورد همه مسائل داره خوب اصولا همه سعی میکنن ای ندم عید در مورد خوبی و بخشش و مهرورزی صحبت کنم بین صحبتامون یک دفعه مثال زد گفت محبت یک طرفه بی فایده است اقا مارو میگی نزدیک بود بزنیم زیر گریه که خودمون رو کنترل کردیم  (اخه بد جوری امروز دلم واست تنگ شده بود خیلیا دلم میخواست یک جا بشینم ای گریه کنم که نگو) خلاصه یییهو یاد همه بد بختیای زندگیمو محبتهای یک طرفه افتادم واین حرفش یک جوری توذهنم پیچید که مثل یک شعل ه کوچیک تو تاریکی زبونه میکشه حقیقتی که همیشه خودمم میدونستم برام عیان کرد خلاصه اقا اینقدر اون لحظه دلم میخواست بهش اعتماد کنم که خودم محکم زدم به پام گفتم  انا ادم باش ولی یک لحظه که به چشمش نگاه کردم هم چین یکزنمهزاشک زده بودچشام اه بلندی کشیدم و یک جوری بحثو قطع کردم

اخه دیشب مثل اون دفعه یک میس کال افتاده بود برام با کلی امیدو ارزو زنگ زدم یک صدای زمخت بالحن خشنی حرف تورو تکرار کردم بعدا بهت زنگ میزنم یادته اون دفعه اخ خدا دلم برات خیلی تنگه چقدر دوست دارم من احمق اونم یک طرفه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 18:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام نوشته بوديد که به وبلاگ من سر زديد خوب کمی عجيبه که شما محتويات ان را خوانده باشيد و اما نظر من
بنظر يک سازمان که بتواند مورد های مناسب ازدواج را به هم معرفی کند کار بسيار پسنديده ای انجام داده و ميتواند از بسياری از باند بازی هادرامر ازدواج جلوگيری کند اما به شرطهاوش روطها که افراد خواهان و متقاضی واقعا تصميم به ازدواج داشته باشند  اما در مورد ازدواج موقت اينهم بد نيست اما بشرطيکه از پذيرش مردان متاهل که دارای زنو فرزند هستند خود داری کنيد که در غير اينصورت ثواب نکردهايد کههيج به ازهم پاشيدن خانواده هم کمک نمودهايد من زنی هستم که شوهرم به من خيانت ميکند من چشم ديدن يک رابطه نا مطمئن وغير قانونی وپا در هوا را ندارم چه رسد که شرعيو قانونی هم بشود
اما ازدواج موقت برای جوانانی که استطاعت ازدواج ندارند و نياز جنسی  صرف دارند بسيار هم خوبا ست چون دراين صورت دست از فريب دختران باکره بر ميدارند که لحظه ای باانها خوش باشند نياز جنسی دارند ميدانند کجا بروند
اما بايد مراقب باشيد که دراين بين زنان مطلقه يا کسانی که شرايط صيغه دارند هم به ملعبه ای در دست   مردان تبديل نشوند

 این جواب من به کامنتی است که ادعا میکند به وبلاگ من سر زده و موضوعش در باب همسر یابی است

خوب جواب مرا خواندید

اول از همه من فکر میکنم که اگر واقعا بشه موردهای مناسب روباهم اشنا کرد کا رخوبیهاما به دوشرط که هردو نفر ظرفیت این کارو داشته باشند چون بنظر من دراین جامعهاسلامی با فرهنگ و اداب رسوم خاصش که امکان ارتباطات  ازاد نیس واقعا در حق دخترانی که بعلت مناسب نبودن کیس هایشان بی شوهر مانده اند  ظلم میشود

اما این کار ظرافت بی اندازه میخواهد

امادرموردازدواج موقت من که فکر کنم یکی از متقاضیان پرو پا قرص این قضیه مردان زن دارند که دراین صورت یک فاجعه ملی ایجاد میشود

 ومنجر به از هم پاشیده شدن خانواده ها میشود

اما اگر این فرهنگ جا بیفتد که دختران و پسران مجرد یا پسران مجردو بانوان مطلقه بتوانند در سایه شرع ارتباطداشته باشند بد نیست و ما شاهداینهمه مشکلاتیکه برای دختران جوان پیش میاید نمیباشیم

چرا چون متاسفانه پایه بسیاری ازدوستیهایبین جوانان مسائل جنسیاستدختر بیچاره را با هزار زباننرم میکنند تا پایش را بهوادی ... بکشانند دمی خوش باشند بعدشم بایک بهانه الکی  کات تمام دختر میماندو یک فلب شکسته خوب پسر جان  رابطه میخوای این راهش ....... دست از سر دختر مردم بر دار

امادراین بین نباید خطات زیادی چونابتلا به ایدز هپاتیتو بیماریهای امیزشی راهم از نظر دور داشت خلاصه اینکه کا ربا سایت حل نمیشود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 9:34  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 9:24  توسط اندیشه فرزانه  | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:42  توسط اندیشه فرزانه  | 

فیلم دشنه رو دیدین

یک صحنه  فروزان با یک حوله پیچیده به تنش در حالیکه انگار حاملس به بهروز وثوقی

دروغ نگیها

بهروز وثوقی با لکنت نه دررروغ نمیگم

فیلم اتوبوسی بنام هوس

ویوین لی درواقع بلانش به ماموری که برای بردنش به تیمارستان میاید میگوید من همیشه از مصاحبت افرادناشناس لذت میبرم 

بی وفا

صحنه هماغوشی زن با مرد جوان

اسم فیلمونمیدونم

سوزان هیوارد پشت رل نشسته وبا سرعت د رحال رانندگیست ومرتب با پشت دست اشکهای سریعیش را پاک میکند

بر باد رفته

اسکارلت با پیراهنی   کثیف و چروک میان ویرانه های دوازده بلوط قدم میزند

یک صحنه که خیلی دوسش دارم بازگشت اشلی از جنگ شوق اسکارلت برای دویدن بسویش و دست نانی که محکم اورا نگه میدارد

دوزن

صحنهای که نیکی کریمی از زیر زمی  گونی کتابها را میاورد بیرون و میریزد جلوی شوهرش که خیلی رفیقه با شکنجه گر

نیکی کریمی فکر میکنی میونی یک ادمه کتابخونو از کتاب خوندن بندازی

لیلا 

واگویه لیلا با خودش کنار شمشادها درحالیکه منتظر است شوهرش باهمسر جدیدش از جلوی او رد شود

کی فکرشومیکنه که من اینجاوایسادم تاهمسر جدید شوهرمو ببینم

خلاصه از این صحنه خوشگلا زیاده خیلیهاش تو زندگی من اتفاق ه شاهدو مثالشو تو پست بعدی میارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:26  توسط اندیشه فرزانه  | 

ساده بگم ساده بگم حتی بهشت بهشت نبود

حامی داره میخونه و من دارم به صحنه دوساعت قبل فکر میکنم

من تازه از سر کار اومدم داریم ناهار میخوریم

خدمتکارم جاتون خالی یک خورشت کدوی افتضاح درست کرده

شکنج روبه رومه نمیدانم چی میشود که من بدون هیچ سابقه قبلی یک دفعه یادم میرود با شکنج مثل یک دوست صمیمی میگویم

راستی امروز جای مقنعه شالمو  لبنانی بستم  دوستام گفتن خیلی بهت میاد

خودم هنوز جمله ا زدهانم خارج نشده میفهمم چه خبطی کرده ام

اخه شکنج خیلی بدش میاد من از خودم تعریف کنم

 

 

مثلا اگه با شوقو ذوق برگردم بهش بگم   راستی میدونی امروز چند نفر بگن گفتن خرس یا یک عده گرفتن منو خوب زدن برق شادی از چشماش میباره با ذوق این حرکت زیبای اونا رو تایید میکنه

ولی خدا نکنه مثلا بگم این گدای سر کوچه به من گفت ننه خدا عوضت بده میشه دشمن خونی گداهه

حاشیه نرم یک دفعه براق شد طوریکه انگار به مقدساتش توهین کردم

با تلخی خاصی گفت کی گفتش 

منم باترس و لرز اسم نامفهومی رو زیر لب زمزمه کردم

ولی نمیدانم چی شد که خیلی عرصه بهم تنگ اومدو با نجوا گفتم چرا ناراحت میشی

که اقا بحث شروع شد جزئیاتشو نمیگم ولی یک جمله طل   ائی این بحثو میگم

خوب گوش کن من ده نفرو ........ اگه میخوای باش اگه نه هری

واقعا خودمم میمونم چطور طاقت میارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

ساده بگم ساده بگم حتی بهشت بهشت نبود

حامی داره میخونه و من دارم به صحنه دوساعت قبل فکر میکنم

من تازه از سر کار اومدم داریم ناهار میخوریم

خدمتکارم جاتون خالی یک خورشت کدوی افتضاح درست کرده

شکنج روبه رومه نمیدانم چی میشود که من بدون هیچ سابقه قبلی یک دفعه یادم میرود با شکنج مثل یک دوست صمیمی میگویم

راستی امروز جای مقنعه شالمو  لبنانی بستم  دوستام گفتن خیلی بهت میاد

خودم هنوز جمله ا زدهانم خارج نشده میفهمم چه خبطی کرده ام

اخه شکنج خیلی بدش میاد من از خودم تعریف کنم

 

 

مثلا اگه با شوقو ذوق برگردم بهش بگم   راستی میدونی امروز چند نفر بگن گفتن خرس یا یک عده گرفتن منو خوب زدن برق شادی از چشماش میباره با ذوق این حرکت زیبای اونا رو تایید میکنه

ولی خدا نکنه مثلا بگم این گدای سر کوچه به من گفت ننه خدا عوضت بده میشه دشمن خونی گداهه

حاشیه نرم یک دفعه براق شد طوریکه انگار به مقدساتش توهین کردم

با تلخی خاصی گفت کی گفتش 

منم باترس و لرز اسم نامفهومی رو زیر لب زمزمه کردم

ولی نمیدانم چی شد که خیلی عرصه بهم تنگ اومدو با نجوا گفتم چرا ناراحت میشی

که اقا بحث شروع شد جزئیاتشو نمیگم ولی یک جمله طل   ائی این بحثو میگم

خوب گوش کن من ده نفرو ........ اگه میخوای باش اگه نه هری

واقعا خودمم میمونم چطور طاقت میارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

انا ۱این روح ناظر برچسم من است

انا۱ـسلام تپلی چیه ناراحتی

من ـخستم ولم کن در ضمن اصلا خوشم نمیاد بهم بگی تپلی

ـ باز چی شده

ـباز مثل همیشه

من با اخم اره مثل همیشه ببینم نمیتونم خوشحال باشم زوره

ـاخم نکن خط اخم میفته رو صورتت ها

بله حالا دیگه همه کارم درست شده نگران این باشم (اما ناخوداگاه به حالت ریلکس تری مینشیند)

خیلی دلم میخواد این کارو با شکنجه گر انجام بدم
نه اول زندانیش میکنم
بعد شکنجش میکنم
 ولی حالا بگذریم جرات این کارا روندارم
فقط ذلم میخواد یک جا زنجیرش کنم که نتونه دستش به من برسه بعدش بهش بگم ازت متنفرم بخاطر همه بدو بیراههایی که به من گفتی ازت متنفرم بخاطر تمام کتکهائی که به من زدی
بخاطر تمام شبهائی که تو خوابیدی و من اشک ریختم
بخاطر تمام محبتی که ازم دریغ کردی
بخاطر اینکه مانع پیشرفت در کاری که عاشقش بودم شدی
بخاطر تمام ان نزدیکیهای حقارت بار بیعشق که به من تحمیل کردی
 بخاطر اینکه هرگز نتوانستم فرزندمو بی اضطراب دوست داشته باشم
و امروز به خاطر نگاه بس ملاطفت امیزی که به منشیت کردی درست در مقابل چشمام  چیز یکه همیشه از مندریغ کردی
و بخاطر تمام فریادهای در گلو ریخته و اشکهای نریختهام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:20  توسط اندیشه فرزانه  | 

سال ۸۵ هم داره تمام میشه کارنامه اعمالمو میذارم جلوم

زیاد نمره هاش خوب نیست تو چند تادرسم تجدید شدم

حتی یک تذکرهم زیر نویس شده که در صورت ادامه دادن به این وضعیت رفوزه میشم

از واحد عشقم که مثل همیشه افتادم

استادشم هر چی بهش التماس کردم محلم نذاشت

خانم شما تواین درس استعداد نداری

اخه استاد این درس پیش نیازه

اگه پاسش نکنم  چطور میتونم واحدزندگی رو بگیرم

من نمیدونم خانم یک فکری واسه خودت بکن 

استاد

ا استاد بی استاد فکر میکنی فقط شمائین از این واحد افتادین 

استاد پوزخند میزنه

بابا من خودمم ازاین واحدافتادم

 ا استاد شما هم

اره درسته

استاد پس یک پیشنهاد چی کا رکنم

رک بگم

خواهشا بله

رشتتو عوض کن

چی

من با علاقه انتخاب کردم

همه اولش باعلاقه میان این رشته ولی هیچکس نمیتوه واحد عشق و پاس کنه اینه که همه تغییر رشته میدن

میرن رشته دغلبازی

بعضی ها میرن تو رشته زندگی گیاهی

بعضیهامیرن رشته دیکتاتوری خلاصه هر کس بنا به ضعفو قدرتش یک رشته دیگه رو انتخاب

  میکنه

بعضیهام میرن عرفانو  روانشناسی و   از این چیزا میخونن تا واحدعشق معنوی رو پاس کنن ولی راستشو بخوای هنوزم ته دلشون دنبال واحد عشق زمینین

نمیبینی چقدر فارغ التحصیلای این رشته کمه

حالا تو هم بشین دودوتا چارتا کن ببین چندمرده حلاجی دیگم مزاحمم نشو من عقده ایم صددفعههم بیای میندازمت

 از جناب استاد سرنوشت روزگار خداحافظی کردم و هنوز توحیاط دانشگاه خوشبختی نشستم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 20:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز

ساعت هشت صبح گل سرخو میفرستم مدرسه

د رحالیکه کاملا لباس نپوشیدم میشینم جلوی ایینه

با نوک انگشت چند قطره کرمپودر شانل با ته مایه زرد رنگ را که فروشنده به من انداخته به صورتم میزنم تالایه نازکی از کرم روی صورتم   پخش شود وبعد یک پر پور میزنم پودر هانی مک بدنیستلیفو صورتی خیلی کم رنک

با دقتی مرموزانه طوری ختم چشم میکشم که هیچ کس ار فاصله نزدیک متوجه نشودو بعدشم ریمل بورژوا

و کمی هم ماتیک به اندازه گذاشتن بر لبو برداشتم وبعد اروم بوسه برکلینکس تا برق ماتیک گرفته شود

تیشرت سورمه ای و بعد بلوز مشکی استین بلند

مقنعه طوسی و چادر ملی

کیف دیزل سنگین و رنگ رو رفته  رو میندازم روی دوشم و به خدمتکارم که تازه وارد شده میگم که چه کارهائی باید انجام بدهد اما ته دل میدانم فایده ای ندارد برای انکه او دیگر طی این سالهای متمادی صاحبخانه شده است

هنگام رفتن به ایینه نگاهی میاندازم اصلا به زنی شکست خورده شباهت ندارم صورت مهربان و کمی تپل  وبیشتر به یک دختر دانشجو کمی دیر وراد شده شباهت دارم

بسرعت سوار تاکسی تلفنی مشوم وبه سمت محل کار از دم در با حملو نقل تماس میگیرم و ماشین میخواهم

توی راه به موضوع کارم فکر میکنم فردا روز درختکاری است فوری انتخاب میکنم برو پارک.......

اهلی این پارک همه مرا میشناسند

زنهای مسنی که بارها با من صحبت کرده اندمرادوست دارندو مرا شیرین و زیبا میدانند و همیشه یواشکی نصیحتم میکنند 

دخترهای جوان هم مهربانندو باهم شوخی داریم و

پسرهاو مردها هم دو دسته اند پیرمردهای مهربان و پسرهای جوان فهمیده که همیشه عقاید خوب یدارندو پسرهای کمی زرنگ که گاهی مرا محک میزنند

راجع به درختو درختکاری مطلب جمع کردم مردم حرفهای قشنگی میزنندو پارک بینظیر است همه چیز به فراموشی سپرده میشود من سبکبالم با شوروحرارت کار میکنم نسیم گونه های مرا نوازش میدهدو حس جوشان جوانی و عشق در من به غلیان درمیاد به یاد تو میافتم همیشه پارک تورا به یاد من میارد

یک زن جوان من عاشق درختام

پیرمرد

درختا مثل اولاد ادم میمونن

یک زن میانسال بدجوری خوشتیپو فهمیده

درختا منومیبرن به گذشته ها  به قدیما منبهش خط میدم یکجوری خاطات شما به درختای این پارک گره خورده اخه پارک قدیمی و پر سابقه ای است  وهمه ازش خاطره دارن

باغبان مسئول نگهداری درختا

درخت خشک شده رو میبینم غصم میگیره

از کنار پارک که میرم یک گنجشک و میبینم بی سر یک گوشه افتاده دلم میزیزه

پیش خودم میگم منم

یک خانماز درختای خونه بچگیاش میگه

از انجیر از به میگه من همیشه درختا رو دوست دارم تو پائیز با برگای زردو نارنجی تو زمستون سنگین شده از برف و تو تابستان سرسبزو بها رهم با شکوفه ها  درختا اونا یاد مادرش میندازن یاد قرارای قدیمی  توی خونه زیر درخت به

 

اینو باور دارم خوب میتونم ارتباط برقرار کنم

دیگران سریع با من صمیمی  میشن احساساتی میشنو گاهی اشکشون در میاد

 

تواین پارک خیلیها بامن دردول کردن

یک روزم یک پسری عاشقم شده بود خدای من   اخه میرفتم انجمن مبارزه بااعتیاد همه تو پارک جمع میشدن با معتادا حرف میزدم دخترو پسر

مسئول انجمن بد جوری رفته بودتو نخ من منم بیهوا بهش بیخندهای معصومانه تحویلمیدادم اخه منهمیشه فکر میکنم چون چاقم همه میفهمن من متاهلم طفلک فکر کرده بود من مجردم

وای فهمید بد جوری پکر شد دیگه خیل با من بد شده بود

برمیگردم سرکار ماشینم تو راه تصادف

کرده خستم وتندوتندکارموانجام میدم میدونید من عاشق کارمم ولی خوب نمیدونم تاکی ادامش بدم شکنج که منومحدودمیکنه و با صدای کلفتش فقط از ۸ تا ۱۲ کی همچین نیروئی میخواد اخه

درست سر ساعت ۱۲ زنگ میزنه محل کارم چارتا فحش چارواداری میده که فلان فلان شده زود بای خونه همه حقوقم میشه خرج اژانس و خیلی چیزای دیگه  وقتی سر کارم فکر میکنم زندههستم و همنیکه میرسم دم باغ مظفر دختر مهربون میمیره  و زن ترسو بیدرا میشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

من به همه راه حل ها فکر میکنم  هر چیزیکه بتونه منو نجات بده

ولی دلم نمیخواد دوباره اشتباه کنم  مندر حق دخترم یکبار ظلم کردمو نمیخوام دوباره اینکارو بکنم این به معنای این نیست که فکر جدائیرو از سر بیرون کنم

نه بهش فکر میکنم خیلی جدی

اما میخوام روز یکه ازدفتر طلاق دارم میام بیرون بدونم اون بیرون یک الونک دارم که شبو تو سر کنم جائیکه نشانی از تجمل زندگی خودم یا پدرو مادرم نداشته باشه اما مال خودم باشه

بدونم اینقدر پول دارم که حداقل تا یکسال بتونم خودمو اداره کنم

اینقدر قوی شدم که بتونم با مشکلات مطلقه بودن کنار بیام

این خیلی واسم مهمه

باور کنید خانم دکتری رو میشناسم طلاق گرفته الان کارش به جائی رسیدهمیره با پسرای ده سال کوچیکتر دوست میشم من نمیخوام اینطور ی بشم

نمیخوام خودم بشم یک بمب ساعتی تو زندگی یک زن دیگه

رک بگم نمیگم من اینجوری میشم ولی الان خیلی زنای مطلقه شدن خانمهای موند بالا

یعنی ادمهائی که در پی تنهائی و کمبود محبت هر چندوقت جسم و روحشون مورد سو استفاده یکی قرار میگیره میخوام اینقدر قوی باشم

میخوام میخوام خیلی چیزا میخوام ولی او ل میخوام ازاین مدرک مهندسیم استفاده کنم زبانمو قو ی کنم

بعدشم یک حرفه عملی یاد بگیرم

الان نمیتونم حساب نشده کا رکنم

با نقشه پول کشیدن موافقم

رو مهریه بالامم حساب نکردم

چون شاید حضانت دخترمو بگیرم مهروببخشم ولی همه اینا بستگی به شرطای بالا داره

بعدش حتما حتما لاغر بشم

دیروز من بیشتر از لاغر یا ون دختر دق کردم نه صورتش

ولی خدا باید همراهیم کنه

اه خدا چقد رنقشه ریختم ولی اینطور ی حالم بهتر شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:22  توسط اندیشه فرزانه  | 

این روزا بیش ا زهمه چیز توی لحظات ناراحتیم برا ی تسکین خودم اسمتو اروم صدا میکنم

میخندی اره

لابد میگی زن حسابی ما یک مدت تورو سر کار گذاشته بودیم چرا جدی گرفتی

تو چت میکرد ی مام فکر کردیم اهل حالی خواستیم یک مدت هم باتو باشیم دیدی نه بابا نه اهل حالی نه جاو مکان داری

راست میگی حق با تو هست حق با شکنجه گ و رکه فکر میکرد با ازدواج با من صاح بکلی مقامو موقعی میشه حق با رئیس اداره که میگه تو با ناز حر فمیزنی

حق با اونیکه به من میخنده حق با همس   فقط و فقط حق با من نیست

دیگه اینجا کمتر از خودم مینویسم برای کی مهمه که زن تنها کیه و دردش چیه

این مال یک وبلاگ دیگمه بهش کمتر سر میزنم وانجا باشخصیت ترم و اونم ادرسشو میدونه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:59  توسط اندیشه فرزانه  | 

میدونم باید به فکر چاره باشم واسه خودم

دلم میخواد این غده سرطانی رو بندازم دور

اما بی پولو امکانات نمیشه

 اما باید بیخیالش بشم اون خیلی وقته مرده خیلی وقته خوب دیگه من برم یک کمی اهنگ گوش بدم نخندیدیا   با تمام بد بختیام ادم خوشگذرونیم

کتاب فیلمهای خوب

  اینا منو نجا ت میدن

خدا هم که اصله

دیگه فمیدم که هیچ چیزرو نباید به زور ازش بخوام

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:43  توسط اندیشه فرزانه  | 

الان داشتم کامنت مینا رو میخوندم با بعضی قسمتاش موافقم با یکیش نه

من اصلا به اون حق نمیدم نه بخاطر خیانتش اصلا

این مسئله ای هست که  برای خیلی مردا پیش میاد تنوع طلبی تو ذات مرداس

اونم یکی مثل این که اصلا احساسات سرش نمیشه و بقول امین حیائی تو فیلم کما به صادق هدایت میگه صادق حمایت

مادر محترمشون اظهار میفرمایند یونسکو به چه دردی میخوره چرا بابت تخریب بم اینهمه ناراحتن چارتا خشت و گل

وخیلی چیزای دیگه

این وسط دوتااشتباه گنده هست که من مسئولیتشو به گردن میگیرم

اول انتخاب غلط منو ساده انگاریم که مثلا حالا که من اله و بله لابد شوهرم منو رو سرش میذاره

دوم پندار اشتباه که میتونم بامهربونیو صبوری یک ادم مزخرفو درست کنم  فکر نکن نگفتم از همون اول  به خانودام گفتم  

بی بخار تراز این حرفان

بابام که عاشق شوهرمه

مامانمم میگه طلاق بگیر اونم چی ما هیچ کمکی بهت نمیکنیم بیا  تو همین خونه زندگی کن

یا مثلا برو با هزار بد بختیو سختی مستقل باش

این از این 

برم سر اصل مطلب من ازاین ناراحت نیستم که شوهرم خیانت کرده من از خودم ناراحتم که چرا این مرده رو هی از قبر میکشم بیرون چرا بیخیالش نمیشم

چی میخوام از این

دلم میخواد یک ادمی بشم که همین فرا اگه جدی بگه برو من با بیخیالی بلند بشم برم

اینقدر مستقل باشم که دیگه از هیچ کس هیچی طلب نکنم

و به قول شاعر اگه خاطر خالی موند دل به کسی ندم

چون هنوز اونقدر از کار افتاد ه نشدم که مورد توجه نباشم

یک وقتی خدای نکرده نیفتم تو دام ادمای هوسباز

یا بدتر هوس نکنم دوباره برم تو دام ازدواج یعنی یک کلام میخوام قویتر بشم

من باید بفهمم که ارزش من به قیافم نیست چون من الان ۳۴ سالمه نهایتش خیل یخوب بمونم تا ۷ سا لدیگه بعدش میخوام با چی زندگی کنم کنا راین مرد

اینا تقصیر ها ی من وراه حل یکه باید پیدا کنم

اما اون

یک پست فطرتیه که دومی نداره

ا زروز اول خون به جگر من کرده

فکر میکنی عاشق بچشه داره گذشت میکنه بخدا اگه میدونستم پدر خوبیه همین فرا طلاقمومیگرفتم

میگم زن باز یحالا تو شکل عوامانش حقشه ادم زدن چی

زدن یک زن اونی یکی مثل من

زدن بچه  چی

فحشو تحقیر چی

محدود کردن کارم چی

 اینام حقشه فکر میکنی دردش رابطه جنسی هست یا من........ نه مطمئن باش با وجود انزجارم طبعا چون ادم ستیزه جوئی نیستم وزنانگی تو خونمه  مشکلی نداره

منو نمیخواد یالا بلند بشه بره تقاضا بده

بهشم هزار بار گفتم 

نه اقا یک کلفت مفت با پرستیژ اجتماعی و تقریبا خوشگل میخواد با صدای قشنگ حرف زدن خوب ببره با خود ش مجالس اینور اونور پز بده اینطور اونطور

اما توخونه هم شکنجش کنه

بیرونم با هرکی گیرش اومد بلاسه

البتهاینا دیگه همش حر فمفته

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:39  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام خب با عرض معذرت  از میناو نازنین امروز تصمیم گرفتم کمی به خودم فحش بدم اخه نمیدونین که من چه .....هستم امروز یک درد ناگهانی و وحشتناک منو کشید به محل کارش و نوانستم بالاخره اون خانم منشی مزبور که فرموده بودند اضافاتش هم به من میارزد ببینم شکنج  که مخفف شکنجهگر هست دو عدد منشی دارد یکی تو محل کار عمومی و یکی هم خصوصیش منشی محل کار خصوصیش که خیلی مارمولکه رو از قبل میشناسم ولی این جدیدی منوخیل یکنجکاو کرده بود خلاصه رفتم دیدیم یک دختر خوشگل با قد بلندو با اندام بیعیب نه خیلی هوس انگیز ولی بیعیب با ارایش مختصر  کنار شکنجه شکنجم با همون بیرحمی خاصش منونشوندو مشغول درمانم شد اخه شکنج یک دکتره

خلاصه جونم برات بگه اقا ما یعنی منو بیظرفیتو میگی که هزاران دخترو زن خوشگل انچنانی تو عمرم دیدم با هزار تا ادم حسابی و زن چمیدونم استاد و تحصیلکرده خانواده انچنانی امدو رفت داشتم با دیدن زیبائی روستائی و کم هوشانه دختره صدهابرابر به دردم اضاف شد و کم مونده بود بزنم زیر گریه اینقدر که برای شارژ دستگاه وصلش کردم به میکروفن

خلاصه کا ردرمان من تمام شدو به اندازه عمرم طول کشید موقع برگشتناینقدر گیج بودم که یادم نمیومد با کدوم ماشین اداره اومدم که خوددختره راهنمائی کرد گفت اون پاترول توصیه نی البهت د رهمون حال هب هوای نداشتن شارژ موبایل تقاضای موبایل کردم که دختره بیمحابا موبایلشو دراور راستش از این کارش خوشم اومد منم فوری زنگ زدم به دوستم که خوشبختانه تواستودیو بود و موبایل خاموش زنگ زدم خونه گفتم بد نیس شمارشوداشته باشم  خلاصه زاید دختر بدی بنظر نمیرسید شکجم توجه یبهش نداشت  ولی خوب بهر حا لزیبا بود و من تو یک نگاهی که به ایینه انداختم تقریبا خودمو به زشتی دایه اسکارلت حس کردم میبینی اعتماد به نفسو

اومدم محل کارم حالا پشت کامپیوتر دارن اشک میریز البتهاز لاغر یدختره خیلی حرصم دراومده بود

ول یاون لحظه برای خیلی چیزا اشک میریختم برای دخت رمغروریکه جاشو به یک زن بیاعتماد بنفس بیظرفیت داده کهمیره منشی شوهرشو میبینه اونم چه کسی کسک بارها بهش توهین کرده

کرگدن خرس قطبی گاو کلفت با ضمه ک و ل و عنکبوت جادوگر

پاشو برو خونه بابات و هزار تا حر فدیگه اخه چرا من اینقدر احمقم که اهمیت میدم مردیکه منو نمیخواد و خودمم اصلا نمیخوامش با کدوم زن دهاتی هست یانه چرا

چرا چرا

این در شان منه

بشینم بادیدن یک زن زیبای عادی گریه کنم

انگا رمثلاخودم عجوزم

خلاصه .......خیلی بدی فهمیدی ابروی خودتو بردی چراادم نمیشی با خودممما

اخ خدا بعدشم که جلسه اداره بود که یک چیز تازه ارزیاب فرمودند شماخیلی با ناز حر فمیزنین وای ادم چه حالی میشه من بدبخت با ناز حرف میزنم میخواستم بگم اقا من والااینقدر بد بختم که حالشوندارم با ناز حر فبزنم چی میگی صداو لحت من طبیعی هست میخواهید بخواهید نمیخواهید هم نخواهید

حالا خبر مرگم با اینهمه صداو نیمچه قیافه چه گلی به سرم خورده بیام با کی هم دل بدم قلوه بگیرم اونم یک ادم عادی

خلاصه چی بگم مینا جون ناز ی چان اینا منوکشتن خدایا چرا من اخه اینقدر احمقم

نمیدونم چی بگم براتون مفصل ازش مینویسم از اون میگم از ح   چقدر دلم براش تنگ شده بنظرم اگه اتفاقی ببینمش ......هیچی فکر بد نکنین من همیشه دخت رخوبی بودم

کاشکی حد اقل برای عید برام زنک بزنه  نه

وای خیلی بده اصلا عذاب وجدان ندارم منکه شوهرم مرده یا شایدم خودم مردم  من از نظر خودم ازاردم که تو قلبم کسیرو راه بدم

ببخشید یک کمی دییوینه شدم

بعدا براتون داستای خوشگل مینویسم از دخت ردانشجو وا زح

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

الان داشتم تمیز کار ی میکردم  وروزنامه ها رو دور میریختم  میدونید اصولا منخیلی کم کا رمیکنم ولی خوب وقتیم که کا رمیکنم به اندازه ده تا خدمتکا رانرژی میذارم طوری خونه دچار تغییرو تحول میشه که مثلا شگکنجه گر   وقتی میاد تو عذر خواهی میکنه و فکر میکنه وارد یک خونه دیگه شده البته من خوب چهار روز در هفته سر کا رمیرم اونم چکاری حمالی مفت و بی پول باو رنمیکنید که شاید سر جمع حقوقم به ۱۰۰ تومندر ماه نرسه اما چیکنیم که عشق به هنر مارو کشته

حالا بگذریم که همیشه باید حواسمون جمع باشه که یک چیز ی نگیم که مو لای درزش بره بکنار خلاصه تو این چند روزه هزار دفعه این مسعود ده نمکی برگشته گفته من دیگه تو جشنواره شرکت نمیکنم(االبته  در راستای بررسی قسمتای بدرد خور مجلات وروزنامه ها که من نگهمیدارم دوباره چشمم خورد دارم میگم) خلاصه هی میگه من تو جشنواره شرکت نمیکنم خوب به قول اصلان اونم با لهجه خاصش   خوب شرکت نکن اقاجان د    ارام بشین دیگه  یک دفعه اومدی تو جشنواره کل کافه رو ریختی بهم داد فریاد بیداد  بابا خونسرد باش پس این بد بختا مهرجوئی بیضائی کیارستمی چی بگن فیلم بانو بعد چند سال به نمایش درامد شبهای زاینده رود  دایره  و خیلی فیلمای قشنگ دیگه   اصلا کیا رستمی برای طعم گیلاس جایزه گرفت یک تشکر جانانه ازش شد بدتر بهش تهمت زدن که یک پیرزن نمیدونم چند ساله یادممنیست کی بود رو ماچ کردی میدونم احتمالا با نیکی کریمی خوب نیستی چندهزار بار نامزد شد تا اخر سر یک جایزه انداختن سرش گفتن برو خوش اومدی   مثل پوریا پور سرخ اومدهتو برنامه مثل ماه کممونده گریه کنه ای بابا شما ها چقدر کم صبرین حالا جشنواره خودمون به کنار به مارتیناسکور سیزی بیچاره دم مرگه ببعد ار سالها تازه همین پریروزا اسکاردادن تازه فیلمت سیمرغ بهترین انتخاب مردمیه رو گرفت یبااون عشق کن اصل مردمن جانم 

دیگه خودت با اجتماع هنری بیشتر اشنائی خاله زنک بازیه بیا بببین تا کرات گل میکنه اگه زن باشی میگن اوضاش ناجوره مرد باشی یک انگ دیگه بهت میزنن اصلا این جماعت هیچ وقت چشم دیدن همو ندارن

افرین بچه خوب بازم مستند بساز مثل فقرو فحشا

عصبانی هم نشو بیا اینم یک شکلات

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

بعدش یک شب عکستو برام فرستادی اخ عزیز من فکر میکردی خیلی خوشتیپی اره خوب بودی ولی نه به اندازه ادمهای و جوونهای زیادی که دراطراف من فراوون بودند

خواهش میکردی و سعی میکردی منوترغیب کنی ولی ناشیانه بودنش بود که به من لذت میداد وگرنه گوش من پر بوداز حرفای قشنگ و رومانتیک

میدونی چرا ازت خوشم اومد خدای من برای اینکه شبیه جوونای معصومی بودی که تو جبهه های میجنگیدن شبیه بسیجیا

البته خوشتیپاشون ها

معصومیت گمشده ای که تو سالهای زندانی شدنم فراموش کرده بودم میدونستی من اصلایادم رفته بود دل دارم

حتی با تمام زرنگی هام و کاراهاییکه برام تشویق اون ادم رذل به خرج میدادم که باعث میشد بگه تو یک زن خیلی.... هستی من حتی فراموش کرده بودم یک زنم

اخی خدایا انگا رتو بچه من بودی یادمه قبلازاینکه ببینمت گفتی میدونی دلم داره مور مور میشه

چه عبارات فصیحی

من چه چیزائی شنیده بودم و تو  چه ساده حرف میزدی

یادمه بهت گفتم یک روز توی برف تو زمستون تورو میبینم ولی یک دفعه تصمیم گرفتم ببینمت و اولین گناه  رو مرتکب بشم

دوستم کنا روایساده بود ومنو نگاه میکرد تو از من کوچیکتر بودی و با من از همه لحاظ فاصله داشتی

مانتوی بلند مشکی تنم بود برازنده بود ولی خوب چاقی من غی رقابل پنهان کردن بود خب صورتمخوب شده بود یعنی حتیاگر من زن زیبائی نبودم کهخیلی هم نیستم ولی شوق دیدار تو باعث شده من خیلی زیباتراز اون چیزیکه بودم بنظر بیام چشمام میدرخشید ولی یک صدائی بهم میگفت خیلی خوب ...با هش خدا حافظی کن اون حالا تورو با شکل واقعیت میبینه با این قد بلندو اندام چاق  یک روسری ساده سرم کردم

با تیپ همیشگی کلا اینطوریم سادهو سنگین لباس میپوشم ولی صورتمو خوب ارایش کرده بودم همون ارایشی که بهم میاد نه خیلی سبکو نه سنگین ارایش غلیظ چشم و ماتیک پاک شده روی لبهاو عطر اره یک چیری یادم افتاد اون عطرو خیلی خوشت اومد

.و درست کنار ساختمانهای اسکان برای اولین بار منو دیدی و یک اه کشیدم و با خودم گفتم همه چیز تموم شد الان میبینه من چقدر تپلم 

خنده داره خودم برای خودم گریم گرفت عین اون فیلمه که مرده ناظر تشییع جنازش بود واز دیدن اشک و اه تمام مردمیکه فکر میکرد هیچ وقت بهش اهمیتی نمیدادند گریه میکرد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:39  توسط اندیشه فرزانه  | 

گوش کن اینا رو برای تو مینویسم  از اون یکی وبلاگم خبر داری ولی میدونم محاله بهش سر بزنی

ببین میدونی من در مورد تو با هیچ کس نمیتونم حرف بزنم درک میکنی

میدونم برای خودت تعجب اور بود نمیتونستی منو درک کنی و نمیفهمیدی من کیم 

بهر حال دیگه کسی باقی نمونده که باهاش درمورد تو حرف بزنم یکسالو نیم پیش اومدی تو زندگی دربو داغونم

اخ که چقدر خسته بودم میدونستی نه تونمیدونستی من برای تو یک زن چتی بودم  زنی با انگیزه های خاص

نمیدونی البته بهت گفتم با یکی ازدوستام کهماجرای منو تورو میدونست برای همیشه قطع رابطه کردم خودت میدونی چرا بخاطر حرف تکان دهنده ای که به من زد اون یکی دوستم س اونهم از تو خوشش نمیاد تا حرف تو میشه با نگاهی احمقانه به من میگه ای بابا اون خیلی ادم بدی بود ولی نمیدونم چرا من تورو اصلا بد نمیدونم

عزیزم عزیزم عزیزم چیه اینجا که میونم بهت بگم عزیزم اینجا که دیگه کسی نیست منومسخره کنه و بگه من ادم احمقیم اینجا تو خاطراتت برام عزیزه

یادته با من چت میکرد یمنمیخواستم یک حقیقتی رو به یکی ازدوستای چتیم بگم بگم که من ۲۰ سالهنیستم من ۳۲ سالمه و متاهلم اخه طفلی خیلی وابسته شده بودو عجیب اصرارداشت منو ببینه

تو باایدی کی دیگه اومدی و منم برات گفتم یک دفعه فهمیدم یکی دیگه هستی عصبانی شدم بعدش اون روز خسته و شکننده بودم تو ازدانشگاه بامن چت میکردی یک دفعه زدم روی ویس

صدامو شنیدی میدونستم همون لحظه میدونستم یک چیزی میشه  صدام زیادم واضح نبود گریه الود بود روز بدی بود اما از تاثیر صدام خبر داتم دیگههیچ وقت به هیچ کس دیگه ویس ندادم

تا یک ماهربعد مرگ دوستم و دیدار عشق ازدست رفتم روز تولدم بود میدونی من همیشه روزتولدم کارای غیر عادی میکنم یک دفعه دیدیم دم تلفن عمومیم و دارم با تو حر ف میزنم خدایا چقدر بچه گانه

و تو عاشق صدام شدی صدای زیباو نفرین شده من ها اون لحظه چی فکرکردی

شرط میبندم اصلابه ذهنت نمیرسید که صاحب این صدا من باشم اینقدر چاقالو نه

دیگه ول کن نبودی هفنه ها طول میکشیدتا من بهت زنگ بزنم صدای من بد جوری ارومت میکردم ومن تمام جراتو  طنازی ازدست رفتمو پیدا کرده بودم

اصرار اصرارا  و بعدشم یک دفعه اون حرفت

یعنی میشه من تورو ببینم بعیده  خدایا یادته من کلاس روانشناسی بنیان میرفتم بخاطرت یک خط تالیا خریدم  چون من ناز پروردهتراز اون بودم که ازتلفن کارتی زنگ بزنم از کلاس که میومدم برام زنگ میزدی خدایا ساعت ۸ شبو منتو تاریکی خیابون ولیعصر بعداز افطار یکساعت پیاده میرفتموبه حرفات گوش میدادم تمام دردورنجی که بعدش نصیبم شد به تمام اون لحظه های نابی که حرفای صادقانه بچه گانه و چاخانهای ناشیانتو میشنیدم میارزید

اه اون لحظه من همه چیزو فراموش میکردم میدونی همه چیزو تودوباره به من جون میدادی ولی هر وقت صحبت از دیدن من میکردی میلرزیدم چون میدونستم تو عاشق صدای من بودی صدائی که به این هیکل چاقالو تعلق نداشت

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:21  توسط اندیشه فرزانه  | 

بله خلاصه امروز بنده یک زن ۳۳- ۳۴ سالم   الان که دارم خودمو از وب میبینم  خطوط محوی رو روی پیشونی احساس میکنم ولی خیلی محو من کمتر از سنم بنظرمیام مخصوصا وقتی سرحال باشم اگه منو تو محل کارم ببینید ابدا فکر نمیکنید نویسنده این خزعبلاتی تلخو سیاه باشم یک صورت خندان بااعتماد به نفسو کمی هم دلبرانه و یک خورده بفهیم نفهمی عشوه گر ذاتی

خدائیش اینا رو باید بگم درست نیس ادم فقط نیمه تلخ زندگیشو به دیگران تعارف کنه

البته د رخانه زیاد خوشحال نیسم چون هیچ زندانی تو زندانش توسلولش خوشحال نیست

عیبای زیادی دارمو بعضی خصوصیات که شاید بهشون بشه گفت حسن

عیب اول اصلا با ورزش بیگانم و این کلمه در فرهنگ لغات من جای نداره

بسته به وضعیت روحیم میتونم کوهو جا به جا کنم یا حتی پر کاهم جا به جا نکنم

ذاتا عشق طلبم  و به عشق خیلی اهمیت میدم

موقعیکه عاشق میشم یک احمق درست حسابی میشم و طرف میتونه هربلائی سرم بیاره الا اون بلای اساسی( شدیدا  ناموس پرستم و پیرو مکتب))) تنها بنگرو لمس نكن

البته دروغ چرا بقول يكي اسمش يادم نيس تو سريال دائي جان ناپلئون دروغ چرا تا قبر اااا

حقيقتشو بخواين من هنوز اون دختر شانزده سالم كه در حسرت يك بوسه عاشقانه مونده

همون حس حريري و اون فرو ريختن وخاك شدن و به اوج رسيدن بينوايان رو خونديدن فانتين ميگه زنها وقتي جسمخود را تسليمميكنند در واقع اين روح است كه به قربانگاه فدا شدن ميبرندالبه دقيقا اينا رو نگفته ولي يك هم چين چيزي بوده اين خيلي جذابهو اصلا زشت نيست اما فرم ديگش كه اكثر زنادارن تجربش ميكنن بنظر من شبيه بيگاريه براي من كه هيچ فرقي باموردتجاوز قرار گرفتن نداره

حس بدو چسبنا كي كه تو گلو گير ميكنه  و ميخواي فرياد بكشي و يك جوري دود بشي  و ناظر بشي به ظلمي كه بهت ميره

اينجوري هست كه كم كم ميشي يك ادم ديگه روحي كه دختره ولي جسميكه زنانس

بذارين بگم كه گاهي واقعا فراموش مكينم تو شناسنامه اسم كسي درج شده

مخصوصا بيرون كه ميرم سر كارم

دلمميخواد يك دختر شيطون باشم دوستداشتني و محبوب و اين حس نشاطيكه دارم باعث ميشه ديگران بگن تو اصلا با قبلا از ازدواجت فرق نكردي

گاهي وقتا پدر سوخته ميشم ولي تا ميبينم كار ممكنه به جاي باريك بكشه فوري ميرم تو لاك دفاعيو پشت سايه سنگينو چاق يك زن متاهل جا ميگيرم اونوقته كه ادما يكه ميخورن

 وبعد به چشم يك ادم مرموز به من نگاه ميكنن

ولي بگم از يك چيز مطمئنم حاضر نيستم هرگز كسيرو مسخره كنم حاضر نيستم عمدا به كسي بدي كنم واقعا دلم ميخوادهمه ادما خوشبختو عاشق باشن از دردو غم ديگران حتي ادمهائي كه نميشناسم متاثر ميشم

اما سوئي زياد ادم متعهدي نيستم فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هردو جهان ازادم

 اره اگه پاي عشق وسط بياد يك عشق واقعي ديگه هيچ حدومرزي رونميشناسم يك قصه هم دارم كه بايد يك روز بهتون بگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 19:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

سلام الان اپیزود سومه کسی که من حالا هستم خوب الان ساعت ۶ هست و من نشستم پشت مونیتورو گل سرخ هم داره اون اطاق تو گو لینو میبینه وب کمم بازه و دارم خودمو میبینم شاید باور نکنید این وب کم فقط برای اینه که من خودمو پای مونیتور تنها حس نکنم از وقتی ا ین وب کمو خریدم به هیچ کس وب ندادم ونه یکبار باهاش عکس گرفتم و به یکی که خیلی دوسش داشتم دادم گاهی نگران اون عکسا میشم و لی نه خودمم میدونم جای نگرانی نیست

بذارین یک حقیقتو بگم من اصلا از خودم بدم نمیاد من اصلا فکر نمیکنم یک زن چاق زشته فقط نمیدونم چرا هیج جا براش لباس پیدا نمیشه  و مجبوره فقط لباسای گرون قیمتو خاص بپوشه  اتفاقا شاید بخنددید من خودمو دوست دارم فکر میکنم شبیه یک نون خامه ای گنده هستم یا یک نی نی که بزرگ شده

اما خوب من چی بگم وقتی شکنجه گر شب تا صبح پای ماهواره زنای لاغرو دید میزنه که با اداو اطوارهای غیر انسانی خودشون به درو دیوار میمالن و افه های جنسی میان نمیدونم شایدم من املم بهنظر من یک زن با لباس زیباو البته خوب بازو کوتاهو مدلهای قشنگ خیلی زیباتره تااینکه خودشو به

وحشی بازی بزنه میدونین بنظر من زنها زیباترین لباسها رو توی قرن نوزدهم میپوشیدن و زنانگی کامل به نمایش میذاشتن

بخصوص لباسهای اسکارلتی البته خوب تو اجتماع امروز که زناتا حدی مسئولیتهای اجتماعی پیدا کردن خخوب بایداندکی چریکی تر عمل کرد

خلاصه بگمدلم میخواد گاهی بی پروا به گناهان خودم اعتراف کنم کسی فکر نکنه من خیلی ادعادارم ادم حسابیم

یا یک ادم دپرسم که دائم داره قصه میخوره

میدونی اولش من اینوبلاگو به نیت چاقا باز کردم دلممیخواست چاقا رو دور هم جمع کنم و همه با هم کلی بگیم بخندیمو شادبا شیم و خوب یواشکی به فکر رژیم گرفتمن بیفتیم دلم میخواست از غمو غصه چاقای مهربون بگم

خوب حاشیه نرم اول ا زهمه بگم که بعضی ادما اصلا برای چاق بودن افیده شدنو چاقی بهشون میاد ولی مناسفانه من جزو ادمهائی هستم که چاقی بهشون نمیاد

چرا چون صورتم بیضیو طرح چهره کلاسیک دارم که وقتی چاق میشه کادر صورت بهم میریزهو صورت از شکیل بودنش خارج میشه مثلا من د رمقنعه خیلی احساس بهتری دارم یا وقت یکه موهامو مدل جمعو باز درست کردمو بادقتارایش کردم  اما کسانیکه صورت گرد دارند این چاقیبه نحوی درمحیط دایره وار صورتشون حل میشه

دوم من زن قد بلندی هستم وادمهای قد بلندوقتی چاق میشن خیلی درشت به نظر میرسن و شباهت به غول برره پیدا میکننن

 در حالیکه وقتی قد کوتاه باشن دیگران میگن تپلی ریزه میزه

از همه بدتر گروه چاقای هستند که ای نیمچه قیافه ای دارندو زمانی خوش اندامی را تجربه کردند به این گروه میگن چاقهای حیف شده همش پیش خودشون میشینن اه میکشنو میگن ویا اگه من لاغر بودم دیگه چی میشدم والبته مردم نسبت به این چاقها بیرحمترن واکثرا با جمله هائی نظیر وای میدونی تواگه لاغر میشدی چقدر ناز میشدی یارو را خوب شکنجه میدن البه تقصیر همه ندارند چون فکرمیکنن لاغر ی اسان است

من تقریباتو گروه چاق های حیف شده قراردارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 18:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

اپیزود دوم

۲۶ ساله هستم  روز عروسی من است بالاخره یکماه پیش موفق شدم بعد از چندین باررژیم های متوالی وزنم را به حد قابل تحمل برسانم  اندام شنازده سالگی من دیگروجود ندارد در ظاهر دراین لباس گرانقیمت زیبا به نظر میرسد  از وقتی که از ۱۸ سالگی بهدلیل استرس قبولیکنکور به شکلات اعیاد پیدا کردم بارها بسیار چاق و لاغر شدم واین بدن بد بخت مثل بادکک مدام باد کردهو خالی شده موفق نشدم پزشک شوم وتنها سه سال از بهترین ایام زندگیم را پشت کنکور تلف کردهو عاقبتوارد رشته مهندسی.... شدم که هیج علاقه بهان ندارم در دورهه ای متناوب چاقی فرصتهای زیادی را ازدست دادم درسم را یکسال پیش به پایان رساندم و تمام وقتم صرف رژیم گرفتن شده دو ماه قبل عقد کرده ام دکتر زنان خصوصی بهمن گفته که احتمال حاملگی من بسیار کم است و باید قید جلوگیری رابزنم

روابط خاص را تجربه کرده ام ودر اولین ارتباطات شوهرم به طرز خشنی به انالیز من پرداخته و همه عیوب وزیبائیها را متذکر شده

هرگز احساس شیرین عشق رادراین روابط منزجر کننده نیافتم و هنوز با لذت بیگانه ام

پی برده ام که همسرم مرد خبیثی است واین راباخانواده در میان گذاشته ام

همه میخندندو میگویندتو بیش از حدناز پرورده هستی  درست میشود

او با ان اندام معمولیو حتی زشتش انتظار داشته یک مرلین مونرو ثانی رادر خلوتش ملاقات کند رفتارش بشدت چوپانیست اما من هنوز چیزی نمیدانم و فکر میکنم زناشوئی یعنی همین

امتیازات شوهرم جاه طلبی من را ارضا میکند پدرم خوشحال استو من بیهوده میاندیشم با دلبری میتوانم دلا ورا به دست اورم

دوستش ندارم اما نمیرم فکرمیکنم مهربانیم پیروز میشود به محض بیرون امدناز ارایشگاه بیملاحظهمیگوید تو خودت خیلی بهتراز این ارایش هستی چقدر برنزه ات کرده و بلافاصله به خواهرش میگوید چقدر زیبا شده عکاس به ما اشاره میکندو میگوید به  دوربین نگاه کنید حالا که عکسم را میبینم متوچه میشوم چه لبخند محزونی به لب دارم

اینقدر سادهو بیتجربه هستم که فکرمینم چون هویت دخترانه ام را انهم در سایه یک ارتباط قانونی ازدست داده ام دنیا به اتمام رسیده و من شانسی ندارم

حال که میبینم دخترا چقدر ساده و بی پروا دست به تجربه ارتباط قبل از ازدواج میزنند میفهمم چقدر بچه گانه فکرکردم

نه اینکه انها را تایید کننم نه ولی ازادگی از تمام دخترانگی با نشانه هایش بیشتز ارزش دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:45  توسط اندیشه فرزانه  | 

سه اپیزود از یک نمایش

۱۶ ساله ام با اندامی بسیار زیبا ووسوسه انگیز (البته نگاه تیز بین یک ادم با تجربه میتوانست اینده چاقالوئی را برایم پیش بینی کند) موهای مشکی و بلندم به کمرم میرسد و مثل همیشه که زیاد اهل نظم و ترتیب نبودم اشفته است  لباس چسبان بافت ابریشم سرخابی به تن کرده ام که یقه اش سخت دستو دلبازانه باز است وبا رنگ روشن پوستم بقول حرقهایها میجنگد پشت پلکهای خوابیده ام را خطی مشکی به سمت بالا کشیده ام و مژه هایم ریمل خورده مغرور تر از انم که به لبهایم رژ بزنم 

کمی برافروخته ام نمیدانم چرا با اگاهی از اینکه زیبا شده ام (حسم را میگویم نه انچه بودم) به سمت الاچیق کنار استخر میروم  نزدیکهای عصر است  و چندتا از پسرهای دوست و اشنا داخل الا چیق نشستهاندو ظاهرا ارام بنظر میرسند کنار اب میاستم و هوس میکنم خودم را داخل اب بببینم دمپائی پاشنه بلندی به پاهایم است ناگهان فشار ملایم دستیو پرتاب  داخل اب خوشبختانه شنا بلدنیستم و استخر هم زیاد عمیق نیس با بد بختی بالباس سنگین شده از پله های اهنی  استخر بالا میایمو دلم میخواهد مجرم پست فطرتیرا که لابد به تقلید فیلمی من را داخل اب انداخته و کنف کرده پیدا کنم نگاه پسران دوستو فامیل به من دوخته شدهو یکی از خشوتیپ ترینشان که چشمهای سبزی دارد برایم بوسه میفرستد از عصبانیتمیخواهم بمیرم با لحنی شکوه امیز وارداشپز خانه باغ میشومانقدر ساده لوحم کهمیخئاهم گریه کنم همه به من میخندند و من نگران ریختن ریمل هایم بر گونه هستم به ایینه نگاه میکنم و از خجالت اب میشوم

لباسم که سخت به تنم چسبیده به کنار دامن لباسم تا حد زیادی بالا رفتهو  پاهای کشیده وزیبائی را که ان زمان صاحبش بودم به نمایش گذاشته و فاجعه امیز تر از ان دکمه های بالائیست که یکیشان باز شده و از بد بختی لباسهای زیرم مشکیست طاقت این ننگ را ندارم و گریان به اطاقم میروم 

فردا میشنوم که مادر همان پسر خوشتیپ که اون موقع تازه سال اول پزشکیست با خنده به مادرم میگوید عروس خودم است

خجالت مطبوعی میکشم والبته عصبانی هم میشوم

پیش خودم با غرور میگویم نه من خودم پزشک میشوم انهم دانشگاه بهشتی و همان جا با عشق ابدی و  نازنینم اشنا میشوم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:33  توسط اندیشه فرزانه  | 

امروز صبح قرار بود یک مسافرت کوتاه  یک روزه برم که براش نقشه کشیده بودم که متاسفانه به علت مریضی گل سرخ ممکن نشد

خیلی دلم میخواد ادامه ی داستانو بنویسم ولی نمیدونم چرا هیچ وقت نمیکنم فضای ذهنم اینقدر درگیر مسائل بی ارزشی مثل خیانت این شکنجه گره و مسائل و تنگ نظریهای اداره شده که باید با زور این تار عنکبوتهای فسیلی را بزنم کنارو جلو برم

از این لجم میگیره که باید بخاطر گل سرخ بترسم که این ادم هرزه و پست یک وقت دسته گل به اب نده

وگرنه میدونم که برای خودم هیچ اهمیتی نداره بودونبودش

حتی اگه قرار بشه از صبح تا شب کار بکنم و توی یک اطاق زندگی کنم

ولی گل سرخ خیلی حساسه و عجیب عاشق شکنجه گر البته میشناسدش میدونه چه جنسی و لی همیشه عشق بین دخترو پدر بوده

نمیدونم خودم ا زخدا میخوام که بیخیال شم وبرم دنبال هدفهاو کارهای خودم

دنبال لاغریمو بگیرم میدونم هیچ وقت لاغر نمیشم ولی حوصلشم ندارم که کندو کرخت بشم هر کسی به خودش اجازه بده در مورد اندامم اظهار نظر کنه و فکر کنه من یک کانای ناقص الخلقه هستم که مضرات چاقی رو نمیدونم

یا اینقدر بی سلیقه هستم که نمیدونم زیبائی چیه

چاقای نازنینو همدرد خوب میدونن من چی میگم درمان چاقی تنها رژیم گرفتن موقتی نیست بر طرف کردن نحوه مبارزه با استرسهای روحیه بگذریم از اونائیکه عشق خوردن دارندو اصلا هم اهمیت نمیدن به حرفای دیگرون

لباس رنگ روشن میپوشن

توی مهمونیا میرن وسط میرقصن

ببرای ادمای خوشتیپ اشکارا دلبری میکنند

و میگن که اره ما چاقیم و حقمون رو از زندگی میخوایم

نه کسانی مثل من که همیشه سعی میکنند لباسهای متناسبو مشکی رنگ تنشون کنند

مدل موهاشونو متناسب با صورتشون باشه ارایش غلیظو تو ذوق زن نکنندو رفتارشون متین بی ادعا

باشه

و خلاصه یک جوری انگار ازدیگران عذر خواهی میکنند که ببخشین ما چاقیم ها

شرمنده

اینجور ادما که من جزوشونم باید تکلیفو یکسره کنن یا بیخیال یا نه بکش خوشگلم کنو البته سالمم کن

و چون شرایط همونیکه اونا رو از شکلا ولیه به این صورت دراورده هنوز هم قمر در عقربه هی عین یک بچه سوار بر یک تاب بلند جلومیرن عقب میان

حالا این حرفا به کنار

خدایا من کی ادم میشم و این تغییرات مثبتو د رخودم بوجودمیارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:38  توسط اندیشه فرزانه  | 

وایسادم کنار ایینه نگاه میکنم به کبودی گردنم 

اینقدر از خودم بدم میاد که دلم میخواد فریاد بزنم

نگاهم از کنار گوشم سر میخوره رو لبام تازه و بچه گانه و دست نخورده

از ته دل خوشحالم  که اینقدر اهل ظرافت نیست که زیبائی اونا ببینه

یاد اون جمله فیلم زن زیادی میفتم

تا حالا شده زیر دست یک حیوون دستو پا بزنی

دیدینش  خواهرزاده تهمینه میلانی اینومیگه به مریلا زارعی

چه حکایتی  اخ که چه سخته

میدونین همیشه  وقتی به اجبار درونی در کنارشم چشمامومیبندم

یاد فیلم دونده ماراتن میفتم اونجائیکه شکنجه گره سوا ل میکنه سعی میکنم پر بکشم به سالهای دور دخترانگی

یا مثلا یک خاطره قشنگو بیاد بیارم

نمیدونم یک دفعه یادت کردم

اون روز میدان انقلاب سوار اون تاکسی لکنتی

کنارت نشسته بودم با فاصله

خنده داره  شاید پر لذت ترین لحظه زندگیم بود

میدونستی اگه همون جا اراده میکردی میتونستی منو ببوسی

بسکه دوست داشتم شاید فقط اونجا بود که فهمیدم اشتیاق یعنی چی

تو هم که سخت پاک و معصوم بودی

و من از حجبت لذت میبردم

سکوتی  که بین ما بود ازتمام هم اغوشیهای دردناکو خفت بارم زیباتر بود

دستم میره رو کانال ماهواره

یک زنومیبینم که جلو دوربین خودشو به نمایش گذاشته قلبم فشرده میشه وقتی نگاهشو میبینم

انگار زیادی باهم تفاوت نداریم

هردو برده ایم من شرعی اون........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 20:53  توسط اندیشه فرزانه  | 

نمیدونم دوباره کی وقت میکنم ادامه داستانو بنویسم  فعلا که سرم به سنگینی کوهه

امروز بالاخره بعد از یکماه جرات کردمو به شماره مشکوکی که از خیلی وقت پیش روموبایل شوهرم دیده بودم زنگ زدم منشیش گوشی رو برداشت حدس میزدم نمیدونم چرا یک دفعه از همه چیز بیزار شدم 

کوبیدم رفتم خونمون

خسته و عصبانی که بابام حسابی از جلوم در اومد که چیه چرا اینقدر منو اذیت میکنی بساز دیگه همه مردا همینن و اله و بله

مامانم حرف همیشگی طلاق بگیرو راحت شو واقعا که چه تفاهمی  وجود داره بین این زنو شوهر

یک لحظه یاد دخترم افتاد تومدرسه

یاداون منشی دهاتی

یاد همه چیز یاد تو که رفتی سرم گیج میخورد

حالت تهوع داشتم

برگشتم خونه

توی راه شیرینی خریدم عین دیوونه ها

شوهرم زنگ زد چیه چی شده بهت چی گفتن

نگفتم چی کردم فقط گفتم مراقب رفتارت باش

بهم زنگ زدن ازت خیلی چیزا گفتن

رفت تو فکر ناراحت شد خنده ام گرفته بود به همه این تاتر مسخره

گفت تو چی گفتی گفتم ازت دفاع کردم خودمم به حرفای احمقانه ای که میزدم ماتم برده بود

اخ عاشق اینم زنگ بزنی

دلم میخواد صداتو بشنوم

دلم برای نیمرخت تنگ شده

کاشکی میشد یکبار.........

بگذریم

سرم به سنگینی کوه است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:6  توسط اندیشه فرزانه  |