مدتهاست که د رذهنم نقشه اش را میکشیدم که به سراغ ان ساک مشکی پنهان شده د رگوشه یخانه بروم حقیقتا زمانی دور وسایل عمدهو مهم زندگیم و ه رچه برایم ارزشنمد بود در این ساک جاسازی کرده بودم که اگر روزی مجبور به فرار یا ترک این خانه شدم این ورو اونور به دنبال به لوازم خاطره انگیزو اساسی زندگیم نگردم یکی از عزیز ترین چیزهای زندگی همان چند دفترو یک بسته کاغذ اچار است که محتوای رمان نصفه نیمه ام را که زمانی دور حدود ۷--۶ سال پیش در سالهای تردیدو امید زندگیم شروع به نوشتنش کرده بودم را در خود جا داده است یادممیاد ان موقع تازه کامپیوتر خریده بودم و شبها وقت یهمه خواب بودند شروع به نوشتن میکردم و از بازی انگشتان کندو تپلم روی دکمه ها یکیبورد لذت فراوان میبردمو احساس خلقت چیزی هب من دست میداد که خارج ازدسترس شکنج بود که هنوز بهش امیدوارم بودم نامش شکنج نبود بلکه هنوز کامبیز بود ان موقع ها کامبیز فقط مرد بداخلاق خشنی بود که هنوز دست به اخرین شاهکارش یعنی خیانت نزده بودو من بیهوده میپنداشتم که مرا دوست دارد ولی اخلاقش تندو بد است چیزی که مادرش به من تلقین کرده بود یا شاید غرور اون موقع من که خود را زن یجوانو زیبا میپنداشت به من اجازه نمیداد خودم را مثل الان بشکنمو کم ارزش تلقی کنمبهر حال مینوشتم و مینوشتم کامبیز کمو بیش ا زنوشتنو من خبر داشتو واکنشی نشان نمیداد
هر چه فکر میکنم نمیدانم چه چیز باعث شد که نوشتن راادامه ندهم شاید یکی ا زموانعم شروع ابتلا من به مرض چت کردن بود که ان موقع بنظرم دنیائی میامد خدا ی من عجب ادمی بودم چرا فکر میکردم در چت میتوانم ادم خاصی را پیدا کنم که البته دروغ نباشد باعث ورود یکی دو ادم به زندگیم شد که بغیر از شیاد اشنائی من با یک روزنامه نگا رمطرح و فعال بود که تنها در قالب چت باقی ماند یادم میاید که خیلی حرفهای خوبی به من میزد و ایده ها ی خوبی به من میداد و حالا که دورادور به سایت خبر یاش سر میزنم میبینم که چقدر موفقو حرفه ای عمل میکند بگذریم
خلاصه اتفاقات زیادی در زندگیم افتاد من وارد یک ان جی اوی هنری شدم و سرم شلوغ شد خلاصه زمانی بود که من به درو دیوار میزدم که شرایطم را تغییر دهم دنبال کا رمیگشتم همه جا فرم پر میکردم رژیمم رااغا زکردو شرایطی پیش امد که حدود چند ماه کنار شکنج نبودمو همه و همه ی این اتفاقات باعث شد رمانم را فراموش کنو اصلا مدتی از نوشتن درست بردارم تااینکه ان وقایع اتفاق افتاد ومن بعد از بهم زدن با شیاد شروع به وبلاگ نویسی کردم
وا یچقدر طولانیو مفصل شد میخواستم بگویم که خیل یدلم میخواهد نوشتنش را دوباره از سر بگیرم دلم برا یک اراکتر های تنها مانده و رها شد ه ی داستانم که سه دخترهستند میسوزد بخصوص برای شیرین شخصیت اصلی داستان که در واقع خودم هستم
اما هر چقد رنوشتن یک داستان واقع یساده و د رعین حال تلاطم برانگیز است نوشتن یک داستان خیال یسختو با دقت ود رعین حال هیجان انگیز است چون تو میتوان یهر بلائی دلت میخواهد بر سر شخصیت اصلی بیاوری خلاصش اخرش من شیرینو ا زدست شوهر مزخرفش نجات میدم کاریکه تو داستان زندگی خودم نتونستم بکنم
وا ی چه حا ی میده خیا لی نوشتن
اما نوشتن همزمان داستان حقیقیوو خیالی کار ی هست سخت چون حقیقیه خیلی بهمت میریزه وتوان خیال پردازیو ازت میگیره ول یخوب من تا جائیکه بتونم سعیمو میکنم
اگه میخواین راجع به رژیمم بدونین تا حالا خوب ژیش رفتهو بی حرف ژیش ایشالله موفق بشم سلامتیمو تا مین کنم این رژیم گیاه خواری صرف نیستا مامیزان گوشت و مرغش کمه
اماعوضش دور از جون شما عین یک گاو تپل حنائی عملا میتونین هر چی رنگش سبزه و کلرو فیل دار ه بخورین
اما میوه هاش محدوده وهمینطور خرماش که کمی ادمو اذیت میکنه تا حالا حدود ۵-۶ کیلو کم کردم البته با زمیگم اصلا دلم نمیخواد اسیر وزنه و کیلو گرم بشم اصلا هیچ حالا مفصل در این مورد مینویسم دوستون دارم
بدونید
