تبليغاتX
عشق با طعم خیانت

عشق با طعم خیانت

 

 مدتهاست که د رذهنم نقشه اش را میکشیدم که به سراغ ان ساک مشکی  پنهان شده د رگوشه یخانه بروم حقیقتا زمانی دور وسایل عمدهو مهم زندگیم و ه رچه برایم ارزشنمد بود در این ساک جاسازی کرده بودم که اگر روزی مجبور به فرار یا ترک این خانه شدم این ورو اونور به دنبال به لوازم خاطره انگیزو اساسی زندگیم نگردم یکی از عزیز ترین چیزهای زندگی همان چند دفترو یک بسته کاغذ اچار است که محتوای رمان نصفه نیمه ام را که زمانی دور حدود ۷--۶  سال پیش در سالهای تردیدو امید زندگیم شروع به نوشتنش کرده بودم  را در خود جا داده است یادممیاد ان موقع تازه کامپیوتر خریده بودم و شبها وقت یهمه خواب بودند شروع به نوشتن میکردم و از بازی انگشتان کندو تپلم روی دکمه ها یکیبورد لذت فراوان میبردمو احساس خلقت چیزی هب من دست میداد که خارج ازدسترس شکنج بود که هنوز بهش امیدوارم بودم نامش شکنج نبود بلکه  هنوز کامبیز بود  ان موقع ها کامبیز فقط مرد بداخلاق خشنی بود که  هنوز دست به اخرین شاهکارش یعنی خیانت نزده بودو من بیهوده میپنداشتم که مرا دوست دارد ولی اخلاقش تندو بد است چیزی که مادرش به من تلقین کرده بود یا شاید غرور اون موقع من که خود را زن یجوانو زیبا میپنداشت به من اجازه نمیداد خودم را مثل الان بشکنمو کم ارزش تلقی کنمبهر حال مینوشتم و مینوشتم کامبیز کمو بیش ا زنوشتنو من خبر داشتو واکنشی نشان نمیداد

هر چه فکر میکنم نمیدانم چه چیز باعث شد که نوشتن راادامه ندهم شاید یکی ا زموانعم شروع ابتلا من به مرض چت کردن بود که ان موقع بنظرم دنیائی میامد خدا ی من عجب ادمی بودم چرا فکر میکردم در چت  میتوانم ادم خاصی را پیدا کنم که البته دروغ نباشد باعث ورود یکی دو ادم به زندگیم شد که بغیر از شیاد اشنائی من با یک روزنامه نگا رمطرح و فعال بود که تنها در قالب چت باقی ماند  یادم میاید که خیلی حرفهای خوبی به من میزد  و ایده ها ی خوبی به من میداد و حالا که دورادور به سایت خبر یاش سر میزنم میبینم که چقدر موفقو حرفه ای عمل میکند بگذریم

خلاصه اتفاقات زیادی در زندگیم افتاد من وارد یک ان جی اوی هنری شدم و سرم شلوغ شد خلاصه زمانی بود که من به درو دیوار میزدم که شرایطم را تغییر دهم  دنبال کا رمیگشتم همه جا فرم پر میکردم رژیمم رااغا زکردو شرایطی پیش امد که حدود چند ماه کنار شکنج نبودمو همه و همه ی این اتفاقات باعث شد رمانم را فراموش کنو اصلا مدتی از نوشتن درست بردارم  تااینکه ان وقایع اتفاق افتاد ومن بعد از بهم زدن با شیاد شروع به وبلاگ نویسی کردم

وا یچقدر طولانیو مفصل شد میخواستم بگویم که خیل یدلم میخواهد نوشتنش را دوباره از سر بگیرم دلم برا یک اراکتر های تنها مانده و رها شد ه ی داستانم که سه دخترهستند میسوزد بخصوص برای شیرین شخصیت اصلی داستان  که در واقع خودم هستم

اما هر چقد رنوشتن یک داستان واقع یساده و د رعین حال تلاطم برانگیز است نوشتن یک داستان خیال یسختو با دقت ود رعین حال هیجان انگیز است چون تو میتوان یهر بلائی دلت میخواهد بر سر شخصیت اصلی بیاوری  خلاصش اخرش من شیرینو ا زدست شوهر مزخرفش نجات میدم کاریکه تو داستان زندگی خودم نتونستم بکنم

 

 

وا ی چه حا ی میده خیا لی نوشتن

اما نوشتن همزمان داستان حقیقیوو خیالی کار ی هست سخت چون حقیقیه خیلی بهمت میریزه وتوان خیال پردازیو ازت میگیره ول یخوب من تا جائیکه بتونم سعیمو میکنم

اگه میخواین راجع به رژیمم بدونین تا حالا خوب ژیش رفتهو بی حرف ژیش ایشالله موفق بشم سلامتیمو تا مین کنم این رژیم گیاه خواری صرف نیستا مامیزان گوشت و مرغش کمه

اماعوضش دور از جون شما عین یک گاو تپل حنائی  عملا میتونین هر چی رنگش سبزه و کلرو فیل دار ه بخورین

اما  میوه هاش محدوده وهمینطور خرماش که کمی ادمو اذیت میکنه   تا حالا حدود ۵-۶ کیلو کم کردم البته با زمیگم اصلا دلم نمیخواد اسیر وزنه و کیلو گرم بشم اصلا هیچ حالا مفصل در این مورد مینویسم دوستون دارم

بدونید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 10:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

-سکین خانوم اون  زیر  دستیا که گفتم از تو جعبه بیرون اوردی

-مامان این پیرن سفیده ی منو اتو نکردی

-زن این بساطا چیه که راه انداختی خونه بوی پیاز داغ گرفته بابا زنگ میزدی رستووران غذا میاوردن

-نه پسرم این حرفا چیه میخوای از جالا بگن خونوادش بی سلیقن نمیتونن چارتا میهمونو توخونه پذیرائی کنن

-بابا یکی یه تلفن بزنه به این انا ببینه کجا مونده الانن میهمونا میرسن

من اومدم

و چشمهای همه برگشت به سمت انا

و همه ی کسانیکه تا دقایقی پیش هول و عصبی عجولانه مقدمات برگزاری بله برون مفصل انا و شکنج را فراهم میکردند و طبق معمول این مواقع گیج میشدند ، چیزهائی که بنظرشان همیشه جلو چشم بود پیدا نمیکردند یا بیهوده فکر میکردند همه ی کارها به هم گره خورده و کند پیش میرود یا از دیر کردن افراد عصبانی بودند یا قاشق بدست به خوشمزگی غذائی که باسلیقه تر از همهشه پخته شده بود شک میکردند.ایستادند تا با دقت به مهمترین جز  میهمانی یعنی انا نگاه کنند و با رضایت متوجه شدند انا را هیچ وقت زیباترو اراسته تر از این ندیده اند ولی با کمال تعجب هر کدام از انها در میان احساس شعف خود  رگه هایی از اندوهی گذرا که طعم ا زدست رفتگی میداد را میچشیدند  چرا این همان انایی بود که اینقدر برای ازدواج وسرو سامان گرفتنش عجله داشتند این همان انایی بود که از شلختگی تنبلیو خیال پردازیش شکایت داشتند این همان انایی بود که خواستگارانش را بیجهت رد میکرد و انها را بستوه می اورد حالا که امشب برای همیشه پاسخ مثبت میداد چرا همه احساس دلتنگی میکردند

انا از این سکوت ناگهانی تعجب کرد و پرسید چیه خوشگل نشدم

اولین فرد شاهین بود که جلو امد و گفت خواهر کوچولوی من

مادر تند تند زیر لب ایت الکرسی میخواندو فوت میکرد  مادر بزرگ با صدائی بلند تر از معمول گفت سکین خانوم واسه نوه م اسپنددود کن چرا معطلی

و پدر درست وقتیکه انا رو به روی ایینه  ا زمهارت ارایشگر لذت میبردو احساس خود شیفتگی کورش کرده بود  اهسته گفت انا

انا برگشت و با مهربانی لبخند زد و گفت چیه پدر

پدر کوتاهو بریده بریده گفت ببین شاید الان خیلی بموقع نباشه ولی میخوام بدونی بله برون فقط یک مراسم سنتیه تو میتونی بازم فکر کنی اگه شک داری اگه این واقعا کسی نیست که میخوای

نه پدر ..انا حرف پدرش را قطع کرد  الان دیگه نه   الان وقت این حرفا نیست  شما تایید کردین و منم پذیرفتم چیزی بنظرتون میرسه یا این یه شک معمول پدرانس

پدر سرفه ای کردو گفت نه نه هیچ چیز خاصی نیست  اوم نمیدونم خواستم بهت بگم که که هیچی ولش کن خیلی خوشگل شدی بنظرم بیشتر بخاطر اینکه  دلم نمیاد تورو به کسی بدم

انا خندید و گفت ا پس جالا قدرمو میدونین  ....که مادر پدر را صدا کردو این گفتگو نیمه تمام ماند

زنگ در تند تند به صدا در می امدو میهمان های خانوادهی انا که گویی در قراری ناگفته به هم قول داده بودند زودتر از خانواده ی شکنج بیایند سرو کلشان پیدا میشد

اولین فرد نینا بود که تازه 18 ساعت قبل رسیده بود هنوز از خبر ازدواج انا شوکه بود و نیامده از در غرولند را شروع کرد

که یعنی چی پس من چی چرا با من مشورت نکردینو این پسره کیه که با تشر عامدانه و پر جذبه ی مادر بزرگ  ساکت شد

 

و به ترتیب  عمو ها و عمه هاو دائی  انا با همراه همراه همسران و بدون بچه  هایشان وارد شدند  و البته خاله فرنگیس هم هرجوری بود خودش را در لیست میهمان ها جا داده بود

 

 

 

دقیقا ساعت نه شب بود که نوبت به خانواده ی شکنج رسید نفر اول خود شکنج بود که در کنار اصغر اقا خد متکارشان که سبد گل غول پیکری را در دست گرفته و پشت ان پنهان شده بود وارد شد   و انا طبق دستور دیگران با ان لباس بسیار زیبای مدل ماهی  ابی  زنگاری   که رنگش با لنز های ابی رنگش یکی بود  با موهای بدقت حلقه حلقه شده و ارایش طوسیو ابی  به استقبال شکنج اومد

 

شکنج سلام گفت چه خوبی به درگاه خدا کرده بودم  که خدا تورو نصیبم کرد     وبه زبان کشوریکه در ان درس خوانده بودو بعدا برای  انا ترجمه کرد گفت  با این چشمای ابی دقیقا هنوز زنی  هستی که همیشه میخواستم

 انا لبخندی زدو گفت تو که بله رو گرفتی بازم چاپلوسی میکنی

شکنج جواب داد تا اخر عمرت این تعاریف رو از من خواهی شنید برای همیشه . و باعث شد انا با خود پسندی احمقانه ای بخود ببالد

سلام بلند مادر شکنج  به ایمن مغازله ی کوتاه پایان داد  و انا فوری کنار فت و به سلام و تعارف با مادرشکنج، پدر مهربان و عزیزش، برادر جنتلمنو  خواهر دوست داشتنیو ملوسش او و دائی جان تمیسار فوق العاده خوش تیپ و با کلاس شکنج و در اخر   خاله های مسن  با ان نگاه های عیب جو و  برانداز کننده  بپردازد .

 

 

 بله در هیاهوی  بازار تعاریف قربونت برم و ماشالله و احسنت و افرین و تبادل   القاب دکترو مهندس و تیسمارو سرهنگ سیاهه ای که شامل میزان مهریه و شرطو شروط خانواده ها بودو با خط زیبای پدر شکنج نوشته شد، به امضای بزرگان فامیل رسید .

 

و با پخش شیرینی توسط اناو اهدای گلوبند زیبائی به ااز طرف  مادر شکنج و مراسم هلهله و کف و شاد باش و  راهنمائی میهمانان به طبقه ی بالا که میز زیبائی متشکل ا زانواع و اقسام غذاهاو دسرها  بود ،  سرنوشت انا به شکنج گره خورد.

 

بله برونه گل میتکونه
دسته به دسته دونه به دونه شادوماد

چه قشنگه موی بافتش
چه بلنده تازه عروس

چه قشنگه چه خوشرنگه
همه رنگه مثل طاووس

خوش به حالش شادوماد

 

---------------------------------------------------

 

دوستای عزیزم سلام اگر از احوالات رژیمم بپرسید خوب پیش میرودو همه چیز بر وفق مراد است بجز مسائل مالی حدودا ۴--۵ کیلو کم کرده ام  به امید انکه لااقل تا عید ۱۲ درصد از وزنم را از دست بدهم که میگویند برای کاهش فشار خونو دردهای کمر که به ان مبتلا هستم مفید است

دوم خیلی مهم بعضی دوستان گل در کامنتها ی خصوصی و عمومی به من گفتن که خوندن ماجراهای من اونا رو کمی نگران میکنه دوستا ی گلم به دوستتون به همسرتون و به عشقتون اعتماد داشته باشیدو همیشه برا ی خودتون اتفاقات قشنگ و عشق پایدا ررو متصور بشین  هر کسی قصه ای داره و هیچ قصه ای تکراری نیست مهارتای زندگی رو یاد بگیرینو حواستونو جمع کنید و خوش بین باشین

در ادامه ی ماجراهام متوجه اشتباهات منو خانوادمو مشکلات عمقی شکنج میشین برا ی همتون ارزوی موفقیت دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 11:13  توسط اندیشه فرزانه  | 

 ان شب انا با زرنگی و ترفندهای خاص دخترانه از دادن جواب مستقیم به شکنج طفره رفت و جواب قطعی را به اخر هفته موکول کرد.

در مرحله ی اول انا با پدرش صحبت کردگرچه بنظر نمیرسید این موقعیت ازدواج به شکل خاصی پدرش را تحت تاثیر قرار داده باشد ولی کلا از فحوای حرفهایش اینطور بنظر میرسید که او این ازدواج و شخص شکنج را تایید میکندو معتقد است که انا باید بطور جدی روی این  موضوع فکر کرده و جواب منطقی بدهد. واضح بود که که پدر برای رد این مورد از انا دلایل خیلی جدی میخواهد .و بالاخره گفتگوی نه چندان بلند انا با پدرش که در فاصله ییک گشت زنی شبانه از خانه به مقصد تجریش انجام گرفت با این جمله به پایان رسید.

انا تو قبلا موردهای بهتر از این داشتی که با لجبازی و دلایل نه چندان مورد قبول به اونا جوا بمنفی دادی اما من فکر میکنم این مورد خوبه تو باید زندگیتو شروع کنی این پسر تحصیلکرد سو اینده ی خوبی داره  خانوادش هم متشخصن نمیدونم دیگه دنبال چی هستی اگر دنبال شوهری خوش قیافه و پزشک میگردی باید بهت بگ مکه باید بیستو چهارساعته دنبالش باشی که زنای ویل اونو قاب نزن اون یه مرد متوسط جا افتادس که بنظر میتونه بعضی خواستهای ولخرجانه ی توروهم پوشش بده.

 

دومین مشاور مادر انا بود که تقریبا هیچ جمله ی مشخصی مبنی بر رد یا قبول شکنج نزد.و بنظر  میرسید که با خیال راحت کاملا مسئولیت تصمیم گیری را برعهده ی انا گذاشته است .

ذکر این نکته لازم است که از خوش شانسی انا در ان زمان دو فرد موثر و دقیقو سختگیر فامیل که سرنوشت انا و نحوه انتخابش برایشان مهم بود هر دو د رامریکا بسر میبردند . نفر شماره اول که حرف شواقعا در فامیل برو داشت و همه رویش حساب میکردند همان عمو عطای معروف بود که بههمراههمسرش به امریکا رفته بودند تا از اخرین وضعیت تحصیلی پسرشان باخبر شوند . نفر بعدی نینا بود که  از طریق تابعیت همسرش توانسته بود ویزای امریکا را دریافت کندو همراه با همسر بسیار عزیزش با هم به امریکا سفر کنند .بله هیچ کدام از این دونفر حضور نداشتند تا گردنکشی کنندو  خواستگار را سوال پیچ کنند و ایراداتش را مورد بررسی قرار دهند.البته مادر بزرگ انا کمی غرولند کرد انهم من باب ا اینکه به ازدواج فامیلی علاقه داشت و  دوست داشت انا با نوه ی دیگرش ازدواج کند یا لااقل همسر یکی از فامیل ها ی اصیلو پولدارش بشود که همیشه پزشان را میداد.در کنار انا هیچ دوست خاصی وجودنداشت  تا اظهار نظرش برای انا مهم باشد البته حساب رزیتا که از این  ماجرا هیجان زده بودو مدام اخبار دست اول مربوط به دارایی خانواده ی شکنج و ریختوم پاش هایشان را به گوش انا میرساند که البته ناگفته نماند که تقریبا این اطلاعات غلط بود  و خانوادهی شکنج تنها یک خانواده ی مرفه معمولیو البته بسیار خسیس بودند که انصافا تنها چیزیکه انا را ناراحت نکرد همین عدم احتساب مالی شکنج بود .چون حقیقا پول و مادیات انهم در حد میلیاردی برا یانا اهمیت نداشت .

 

 

واخرین فرد یکه در این مورد نظر داد عمه ی انا بود .ان شب خاله فرنگیس و مادر بزرگ دوباره میهمان انها بودند ، که البته اول قرار بود فقط مادر بزرگو عمه بیایند تا در مورد ازدواج انا همه صحبت کنند که متاسفانه در اخرین دقایق خاله فرنگیس که شنیده بود مادر بزرگ خانه ی پدر اناست بطور ناگهانی حضورش را تحمیل کرد طوریکه بحثو گفتگو ها محدودبه پج پج و زیر گوشی حرف زدن شد.انا و عمه اش که از این میهمان غیر منتظره حسابی دلخور بودند به نرمی از خانه ارج شدند تا در پارک سر کوچه با خیال راحت در مورد این مسئله صحبت کنند .

 

انا و عمه هردو رو ی نیمکت سنگی پارک  رو به روی چندوسیله یبازی که در دل محوطه دایره مانندی که با سنگ های ریز پوشیده شده بود ، قرار داشت نشستند

اول عمه شروع کرد

-خوب انا تصمیمت چیه میخوای چیکار کنی

-انااهی کشیدو گفت واقعا نمیدونم عمه خوب مشخصه که من اشتیاق عاشقانه ای به این مرد ندارم  و در واقه دارم فارغ از احساس به این مسئله نگاه میکنم و میخوام منطقی باشم یعنی همون چیزیکه این روزا همتون از من میخواین غیر از اینه

- خوب این حقیقت زندگی همیشه زندگی بااحساس پیش نمیره ببین من تو دانشکده شاهد ازدواج ها ی عاشقونه یزیادی بودم که با شکست رو به رو شدن هر رابطهی احساسی تضمین کننده یک ازدواج خوبو مطمئن نیست و میخوام بگمکه دقیقا دخترائ یکه با عقل تصمیم میگیرند خوشبخت ترند ..فقط یه چیزی میخوام بدونم یعنی تو اصلا از این پسرخوشت نیومده

-نمیدونم من حس بدی بهش ندارم خوب البته اینقد رخوش قیافه یا روشنفکر نیست که منو شیفته کنه اما بنظر میرسه ادم فهمیده و با شعوریه

- ببین انا من نمیگم برا یتو ادمای جذاب ت رو بهتری نمیان ول یخوب این فقط یه فرضه که ممکنه پیش هم نیاد من دخترای زیادی رو میشناسم که بخاطر دنبال کردن ایده الاشون موقعیتاشونو ازدست دادن

-شما از چی میترسین فوق اینه که ازدواج نمیکنم

- نه انااینقدرام راحت نیست فکر میکنی وقت یادم دوره ی جوونیو شادابیو زیبائی رو از سر بگذرونه تنهائی کار ارحتیه فکر میکنی جالبه که همش بخوای به سوالای مردم در مورد دلیل ازدواج نکردنت توضیح بدی میدونی چیه انا من میدونم این مرد تورو راضی نمیکنه و دنیالب یک ادم خاص هستیو حقتم هست اما خوب بهتره بدون یسالی عمر ادم زود میگذرنو یک هو میبینی دیگه اون دختر طناز سابق نیستی

- منو میترسونین

- نه ارم جدی باهات حرف میزنم به گمونم همین از من میخوا ی نه

 

-انا و عمه بلند شدند تا کمی در پیاده رو های باریک پارک قدم بزننانا با صبوری به حرفها ی عمه گوش میدادکه مسائل را از جنبه ها ی مختلف بررسی میکرد از خاطراتش میگقت حرفها و استدلال  ی عمه نرم نرم چون برفی سبک بر قلهای ذهن انا مینشست و رویای عشق اتشین و  زندگی پر شوری را که در سر داشت میپوشاند . البته نه اینکه تنها عمه یبیچاره انا تمامی تقصیر ها را به گردن داشته باشد این تصمیم به ازدواج فکر ی بود که از مدتها قبل حتی قبل از خواستگاری شکنج بر فضای ذهن انا توسط اطرافیانو ترسهای خودش حاکم گشته بود و حالاداشت ثمره میداد . در همین حین که انا و عمه اش در حال صحبت راه میرفند صدای خش خشی را از پشت سر شنیدند و هردو یک دفعه به عقب برگشتندو با کمال تعجب خاله فرنگیس را دیدند که معلوم نبودو چگونه و از کی به دنبال انها راه افتاده تا حرف هایشان را بشنود .اگر فکر کنید خاله فرنگیس با دیدن چهره پر سوا لاناو عمه ذره ای از خود واکنش نشان داد در اشتباهید نه خاله فرنگیس با زرنگی بدون هیچ مقدمه ا ی وارد بحث شدو بدون هیچ مقدمه ای به تعریف و تمجید از نوه ی تازه ازدواج کرده اش  پرداخت تعاریفیکه ا زمتلک های پیچیده در لفاف نصیحت گونه خالی نبود بهرحال ان  شب  وقتیکه انا ارام پشت سر خاله فرنگیس  و عمه که حالا دست در دست هم جلوتر از انا میرفتند گام بر میداشت   یک لحظه نور قرمز تابلوی تاکسی تلفنی حاشیه ی پارک از ان سو به روی صورتش افتادو در دلش تشویش موهومی را احساس کرد   .انا تصمیمش را گرفته بود و اصلا دلش نمیخواست به گذشته برگرددو علت ان تشویش را واکاوی کند و یادش بیاید که چه شبهائی   از اضطراب دیر رسیدن به خانه  دست خود را از دستان داغ و پر مهرمهرشاد که ماشینش را د رهمان حاشیه ی متروک پارک میکرد ،  بیرون میکشید و د رحالیکه اخرین عزیزم هاو  دوستت دارم ها و دلم تنگ میشود ها را میشنید، در طول کوچه به سمت خانه میدوید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 1:11  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

بیا به شانه ی هم تکیه دهیم

امان از این راه دشوار

چرا خوشبختی اینقدر دور است

اما تلخیها همیشه در دسترس 

زمزمه ها یاد بودها خاطره ها

باید مدام انها را برانم

کنار بزنم

و بگویم نه هیچ وقت نبوده است

یک کپسول شادی

 یک قاشق عشق

 این تنها چیزیست که میخواهم

بدور میندازم این کیسه ی پر دارو را

میگویندانتظار خوب است

باشد چشم میدوزم

گوش تیز میکنم

تاشاید نشانه ای بیاید

 

--------------------------------رژیم روز دوم اوم خوب بد نیست ولی الان باید برم غذارو پنهان کنم و زود بخورمش باید در خرج کردن پول دقت کنم  سخته من ولخرجم وراحت طلب 

نمیتونماین همه قرص ودارو رو بخورم سخته

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 12:31  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

از پله ها میرم بالا خستم  وسر بالائی نفسمو بریده  تو راه پله صدای پچ پچ میاد با همان کلمات اشنا

اره من دو کیلو کم کردم راستی شما تو جوجه چی میزنین خوشمزه تر بشه  ...اره دختر خواهرم میره دو صبا ...ویبرو  شیپ هم خیلی تاثیر داره.....

به خستگی پله ها که میرسم میبینم این مکالمه بین دو خانومی که بنظر من چندان هم چاق نیستن در جریانه با دیدن من طفلکی ها لبخند بخشنده ای میزنن که معنا ی ان را خوب میدانم  ....طفلکی  چقدر چاقه ایشالله خدا شفاش بده

منم معطل نمیکنم و لبخند جانانه ا ی میزنم به این معنا که خوش تیپا ا زخودمو هرچی هستم راضیم

و دستمو به تقاطع نرده ها میگیرمو با شوقی بچه گانه با نیمچه قری خودمو یک راست به پله ی بعدی پرتاب میکنم

 منشی لاغر نه چندان خوشگل و از دیدن این همه مریضخسته است و وقتی نفس تازه میکنم هنوز چیزی نگفته میگه خانوم لطفا تو صورت من فوت نکنین

خیلی شرمنده میکشمو خودمو عقب میکشم سریع فرمها را روی پیشخوان پرتاب میکند وا ی چه خشن

و بدنبال ان توضیحات عجولانه ای میدهد که تنها کلمهی ۸۰ هزا رتومن به گوشم میخورد که مرا کهتنها ۸۳ تو.من در جیب دارم متوحش میکند با ملایمت میپرسم معذرت میخوام خانوم میشه یک مقداریشو بعدا

-نخیر خانوم نمیشه باید همین حالا حسابتو پاک کنی

نا خود اگاه عقب میرم ..بابانزن بخدا من فقط چاقم ادمکش یا قاتل نیستم مگه میخوای بزنی

البته دستگیرتان شده که این کلمه ها را فقط در ذهنم تکرا میکنمو در عمل دست در کیف بردهو با اکراه ۸۰ هزا رتومن ناقابل را به سمتش دراز میکنم درست مثل یک کارمند بانک سریع پولها را میشارد و میگوید فرما روپرکن منتظر باش صدات کنم

همسر شکنج بودن این مزیت رادارد که هرجا بگوئیمن خانوم دکتر فلانی هستم همه با خوشروئی تورا مستقیم به سمت اطاق دکترراهنمائی میکنولی من که فکر میکنم اصلا نمیخواهم نامی از این موجود ملعون ببرم  با کمال راحتی روی صندلی چرمی خودم را ولو میکنم تا یکساعت بعد نوبتم شود  ودر ضمن مریضهائی که از نظر من هیچ کدام این صلاحیت را ندارند که لقب چاقالو بهشان تعلق بگیرد دید میزنم و البته در اثر این وقت دهی دقیق منشی قرار کاری با یک نفربهم میخورد و لی باز ناراحت نمیشم دوستدارم برا یخودمهزینه کنم مهم نیست که بایددر برگشت سوا راتوبوس شوم وکلی پیاده بروم   ( االبته خودتان را ناراحت نکنیداز ان قرار های کاری بی فایده بود)...

دکترو دستیارش خیلی مهربان بودندو بدون انکه از رفتار منشیشان خبر داشته باشند  تمام سعیشان را کردند که حسم نیت و دلسوزیشان در رابطه با درمان من نشان بدهند  ولی درعوض رژیم بسیار سخت مزخرفی برایم تجویز کردند که باید مدام در سبزی فروشی محل یک قرار داد جدی ببندم 

خوب یک نسخه ی گران قیمت و ازمایش روی دستممانده باید به دیدنم برادرم بروم تاداروها را برایم تهیه کرده و نسخه یازمایش رادر دفترچه ی بیمه درمانیم که در اثر ذوق زدگی با خودم نبرده بودم منتقل کند

 

راستی من تمام دیروز و درتمام راه به کاغذ رژیم نگاه میکردمو سعی میکردمتمام جزئیاتش را بخاطر بسپرم انگا رمن نقشه ی گنج پیدا کرده بودم

دیروز رستوران رفتم مجبور شدمبرای یک سیخ جوجه کباب چرب مزخرف ۷ تومن پول بدهم که خیلی ناراحتم کرد راستی من در راستای بی پولی پیشروند ه ام  بعد از چند سال سوا راتوبوس شدم

و یاد خاطره های زیادی افتادم

 -------------------------

راستی بیتا جان من عطر شیرین میزنم خیلیم سختگیر نیستم از عطرای گرون قیمت شکنجم گاهی میزنم عطری هم که دوست دارم پیور پویزنه یالا روانشناسیم کن

دوستای زیاد و نازی بهم سر زدن اینقدر دلم میخواد باهاتون حرف بزنم که نگو ایشالله فرصت کنم به همتون سر بزنم دوستون دارم

--------------------------

گزارش رژیم خستم دلم درد میکنه رژیم پر از سبزیجات که البته دوست دارم ولی انگا رخیلی بهم

 نساخت  دکتر نبضمو گرفت گفت همیشه اینطور طپش قلب داری گفتم اره

گفت استرس زیاد داری گفتم اره

بهم قرص اعصا ب داده برادرم میگه نخور یک نسخه پیچیدم بیست هزا رتومن

ازمایشمم که حتما کلی میشه

از شکنج پول خواستم نداد بعدشم مثل همیشه فحش هیچ وقت عادت نمیکنم

رژیمو ادامه دادم ول یخوب نتونستم سالاداشو بخورم تا فردا 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 11:1  توسط اندیشه فرزانه  | 

انا جلوی  ایینه بلوز یقه کشتیشو مرتب میکند مبادا که  بند لباس زیرش معلومشود  عقب تر میرود  و  خودش  را در ان بلوز شلوار مشکی برانداز میکند  مردد است  انتهای گیس بافتش را که ماهرانه توسط رزیتای کنجکاو خواستنی با اون دستهای

لرزا  ن عزیز از داخل بافته شده کجا رها کند    ،که زنگ بصدا در میاد 

رزیتا که در اطاق کناری که پنجره به حیاط داره ، درموقعیت مناسبی نشسته است  تا کاملا بر  لوکیشن ورود خواستگار تسلط داشته باشد اروام میگوید : اومد اومد .    و  انا   یک لحظه منتظر میموماند که واکنش رزیتا را  ببیند برایش مهم است   رزیتا کمی به فکر فرو رفته و میگوید  بد نیست خوبه  و بعد روبه انا   می کند و میگوید  برو دیگه منظر چی هستی و انا هنوز نفهمیده رزیتا با دیدن شکنج  چه فکری کرده  ونظرش چی بود ه است

 

امروز خانه خلوت است  مادر گوشه ای خودشرا  مشغول کرده وسایل پذیرائی روی میز چیده شده است.  قرار  است سکین خانوم یک دور چای بیا ورد .انا  امروز قرار نیست پذیرائی کند  و فقط باید نقش یه میزبان رو بازی کند و مثلا حواسش به این باشد که شکنج خان را بشناسد

 

جعبه ی شکلات  مرسی  رو به سمت انا  دراز میکند  و میگویده برای شما....انا فکر میکند   صداشو دوست ندارم خش داره و کمی کلفته

 و فوری خودش را سرزنش میکند که انا تو خیلی بدی تو جائی بودی کهه مه صداها ناب و خاص بوده دلیل نداره مردم عادی همینطور باشن اما همین صدا صدائی که بعدها در ولوم های بالا سرش داد میکشه یا   در لول ضعیف بد جنسانه و با خشونت تهدیدش میکند  بیادش می اورد که نه زیبائی صدا بلکه احساسیکه در لابه لای ارتعاش تارهای صوتی خود را  به گوش ما میرساند ،گویای خیلی چیزهاست ..خداوندا باید به هرچه حس میکنیم اعتماد کنیم

 

 

 

انا وقتی به شکلات نگاه میکند ناخوداگاه میخندد شکلات شکلات تنها چیزی که تمام عمر بایداز ان فرار میکرده و بیش از همه چیز برایش ارامش بخش بوده است از این فکر میخنددو سرش را بلند میکندو بازتاب خنده اش  را  برای قدر دانی  با نگاه به سمت شکنج  پرتاب میکند

0دوس دارین

-انا بلندتر میخندد و راستش را میگوید حقیقتا چیزی بیشتر از این را دوست ندارم

صدائی شبیه خرخری رضایت مندانه از نای شکنج شنیده میشود  انا که این نواکنش مردانه را خوب میشناسد عوض اینکه به این توجه کند که این جلسات برای اشنائی با تفکرات همدیگر است یک دفعه تصمیم میگیرد بازی کند نه انا نمیتواند خشک و جدی به این جلسه بنگرد دلش میخواهد کمی با بیشتر شیفته کردن شکنج تفریح کند

 

صدای یک موزیک ملایم توی اطاق پیچیده است 

انا با زستی از قبل تمرین شد ه و کلیشه ای توی اطاق چرخی میزندو عین راهنما ی موزه توضیح میدهد اینجا اطاق منه این این قسمت کتابامه البته قسمتی از اونا تعدادشون خیلی زیاده من فقط مورد علاقه هامو اینجا گذاشتم و این ردیف بالای تخت هم کتابائیه که دارم میخونم یا اینقدر دوسشون دارم که بعضی قسمتاشو صد بار خوندم

پس به مطالعه خیلی علاقه دارین البته بیشتر جچور کتابائی میخونین

انا انگار بخواهد رازی را فاش کند میگوید همه جور بجز کتابای درسی اون بیچاره ها بیشتر این ور اونور ولو هستن اخه میدونین من خیلی ادم مرتبی نیستم نه که شلخته یک کمی در هم برهمم

شکنج به میز ارایش انا نزدیک میشود و میگوید و حتما با این همه لوازم ارایش ....

انا با عجله جمله ی اورا تمام میکند بله من به ارایش کردن خیلی علاقه دارم و هیچ تعصبی رو هم در این مورد نمیپذیرم

-چرا اینا رو میگی انا ی عزیز نکنه میترسی من مانعت بشم

انا کمی یکه میخورد و بیخود میگوید البته که نه

شکنج به سمت کمد انا میرود و میگوید لابد اینجا هم پر از لباسای یقه بازی نظیر همینه که تنته نه

انا که احساس میکند زیادی به شکنج رو دادهو وقتش است بازی را تمام کنداینبار جدی میگوید البته که نه من حدود وموقعیتا رو میشناسم.........................

...............................

ان روز تمام شدو انا نادانسته تمام خصوصیا تو رمزو رازهای روحیش را براحتی بی انکه نیازی باشد برای شکنج رو کرد  و نااگاهانه کلید دستیابی به خودش را در دستان شکنج گذاشت  و بلافاصله شکنج .و خانواده عملیات خود را شروع کردند

 

 

 

-----خانوم دکتر میخوام  با دختر نازنینتون برم ناهار اجازه میدین.......................

...............

----اقای دکترلطف کنین امشب شام میهمون ما باشین.................

....................

------نظرت چیه امروز عصر بریم سینما.................

.........................

---امروز این روسری رو دیدم فکر کردم چقدر روی سرت تو خوشگل میشه

 

-----باور کن رفته بودم برای  خودم خرید کنم دیدم این عطر تو دستمه و ما ل توئه بوش کن شیرینه مثل خودت

 

 

--این یک مجموعه از موسقی های کلاسیکه برای تو عزیزم که گوش کنی و حسابی خیالپردازی کنی

 

-------لواشک کثیف دربند برای انا خانوم

 

----سر رشته ای از کتاب نداشتم ولی فکر کنم باید به فروغ علاقه داشته باشی

 

 

فکر نکنید این همه هدیه بازی و اظهار محبت توی ماه ها اتفاق افتاد عمر این مسابقه جلب رضایت من به سه هفته هم نرسید و در اخرین دیدارمان که در یک رستوران مجلل برای صرف شام بود شکنج قاطعانه گفت

انا من بهتعلاقمند شدم تو جذابترین و عجیبترین دختری هستی که دیدم با همه یوجود میخوامتو دلممیخواد جواب بله رو همین جاازت بگیرم وگرنه حقیقتش تو فکرم که دوباره برگردم راستشو بخوای دوراز چشم مادرم بلیط هم گرفتم دفت کن قسم میخورم اگه بخوام تو ایران ازدواج کنم وموندگار بشم تو تنها دختری هستی که باهاش ازدواج میکنم

 

و انا گول خورد؟ خیلی ساده هستید اگر بخواهید این ادعای انا را بپذیرید انا خودش را گول زد چون خسته شده بود فقط همین

 ------------------------------

نمیترسم از اینکه من و سطحی و ساده لوح بدونید چون واقعیت به همین بی مزگی بود که گفتم

-----------------------رژیم بر قراره ولی خیلی جهشی در کاهش وزنم ایجاد نشده قفسهی سینه بشدت درد میکنه انگار یکی هم وزن خودم رو قفسه سینم نشسته

پیاده روی هر روزه و .......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 11:28  توسط اندیشه فرزانه  | 

 اصولا سخن گفتن در رابطه با خاطراتی که از نظر نه تنها خوشایند نیستند بلکه در تمام این سالها با صرف نیرو انرزی فراوان سعی کرده اید انها را از ذهنتان پاک کنید بسیار دشوار است و جالا چرا شاید میترسید که فلاش بک بزنید و به عمق خاطرات برویدو اخر سر در انتهای راه در دست مترسکی تلخ وترسناک یک نوشته ببینید..... بله تو اشتباه کردی تو مقصری

میدانید درست مثل ان گزارشگر وکیل یا خبرنگاری که با جسارت تمام پی یک قضیه ی جنائی را میگیردو در اخر سر میفهمد خود سیستمی که اورا مجبور به تفحص کرده مقصر ماجراست و عاقبت این جستجو گر ها  معلوم است یا کشته میشوند یا برای همیشه خفه خون میگیرند

 

بله سعی میکنم درست یادم بیاید که بعد از رفتن شکنج و خانواده اش پدرو مادرم چه گفتند  تنها چیزی که میدانم این بود که پدرو مادرم این بار با هم به مرور گذشته ها پرداختند بخصوص مادرم که علاقه یعجیبی دارد که بگوید همه را بگونه ا ی میشناسد مثلا کافیست بگوئی رجبی انا میگوید ا خواهرش شاگرد من نبوده یا مثلا برادرش با فلانی همکار نبود  حالا نمیخواهم بجزئیات بپردازم فقط یک سوال دارم بالاخره ته این شناختن هاو مرور خاطراتو انهمه تعریف و تکلم چه شد  ، ایا واقها مسئول شناخت که بود من یا خانواده ام  مادرم که تا دم عقد هیچ حرکت خاصی نکرد و تازه شب بله برون طی یک عملیات روشنفکرانه دوست داشت یک سخنرانیدر باب عدم اعتقاد به مهریه بکند که عمه امو پدرم جلویش را گرفتند راستی چرا مادرم که اصرار داشت با همه ی جوانهاو سالمندها بحث سی....یا...سی  یاروانشناسی یا اجتماعی بکند لحظه ای با این جوان به صحبت ننشست

و پدرم هم که اخر سر به زور من برا یتحقیق به دانشکده ی شکنج رفتو انجا هم بعد از کلی خوش و بش با رئیس دانشگاه که از هم دوره ای هایش بود فقط با این جواب برگشت که مدرک اودرایران قابل قبول است

 

شاید هم من مقصر بودم بله منیکه خیلی ساده فکر میکردم شکنج محو زیبائی و اندام و تیپ من شده است  واین برگ برنده ای درستان من است .چرا خیلی ساده وقتی عمه ام گفت" پسره نمیدونی چطور بهت نگاه میکرد انگار یک موجود خیلی ناز دیده  "، به غرورم دامن زد .  در حالیکه من همیشه در باطن میدانستم خیلی زیبا نیستم و اگر ارایش نداشته باشم خیلی معمولیم. چرا ان وقت نخواستم با خودم رو راست باشم و ترجیح دادم مثل یک دختر سطحی در دامن این تعارفات پوچ بغلطم  .   خدایا چقدر خنده دار بود که من حتی در همان لحظات هم دورنمای  زندگی با اضا فه وزن را میدیدم و با خودم کودکانه فکر میکردم این مردک سبزه روی کوتاه قد چاق هرگز نمیتواند به من عیب بگیرد یا فکر میکردم پسریکه در دامان یک زن فرهنگی و خانواده ای نسبتا اصیل بزرگ شده نمیتواند ادم نابابی باشد  راستی ملوس بودنو معصوم بودن خواهر شکنج و اقایی چشمگیر برادر شوهرم چه ربطی به شکنج داشت

تمام این ها به یک دلیل بود برای اینکه من شناختی از زندگی واقعی نداشتم  زندگی برای من خیلی ساده بود ...عقد عروسی ....مهرو محبت شوهریکه حتما تحت تاثیر صافیو پاکی من قرار میگرفت...کدبانوگری در حد کمال....احترام به مادر شوهر در هر شرایط...سازشو گذشت ....و بله بقول قصه یپریان بقیه به همین خوبی و خوشی پیش میرفت و تمام میشد

البته در ته قلبم میدانستم که  جای یک عشق سوزنده همیشه خالی خواهد بود اما چه میتوانستم بکنم یعنی میخواستم با سماجت بر عشق از دست رفتهام تمام سالها را تنها و با افسوس بگذرانم اینکه عاقلانه نبود هیچ نیروئی نمیتوانست مهرشاد را به من برگرداند  و من باید تصمیم میگرفتم  میخوساتم کنار پدرو مادرم باشم باان همه سرو صداو وحشی گری های شاهین

یا در به در در بنگاههای کاریابی بگردم و منتظر باشم تا مگر یکی از اصحاب هنر برای یک نقش کوتاه من را دعوت کند

 

تازه از کجا معلوم که  زندگی بادوستیو محبتی که بتدریج بعداز ازدواج پیش میامد نیاز عاطفی من را براورده نمیکرد

 

 

چه توجیهاتی !!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:44  توسط اندیشه فرزانه  | 

 خوب دوستان عزیزم دیشب تا حدودی هول و عجول بودم و نتونستم درست مطلب بنویسم حقیقت اینه که دیروز دخترم مرتب بهانه گیری میکرد و  از اینکه چرا چند وقتیه بیست نمیگیرد شاکی بود مثلا فکر کنید حتی نوزدو نیم یا هیجده هم براش غیر قابل تحمله خلاصه ما هی اینو دلداری دادیم بد تر میشد که بهتر نمیشد تااینکه اخر شب به  من گفت بیا شطرنج بازی کنیم منم خیلی فعالیت کرده بودم قلبم خسته گفتم نخیر حوصله ندارم یک دفعه با یه نگاه عجیب خیل یخونسرد گفت مامان میشه باهام بازی کنی من رازاتومیدونما  البته این دختره خیلی باهوشه وخیل یهم بیشتر از سنش میدونه کاملا هم اگاهه ا زهمه ی شرایط  ولی خوب جدا منو ترسوند بهمین خاطر مجبورم نرم نرم از اینجا  اسباب کشی کنم و به وبلاگی دیگر برم ادرسشو همین جا براتون مینویسم ول یمهم اینه که میخوام ارشیومو هم انتقال بدم و در ضمن سرویس دهنده ی خوبی باشه چون مطمئنم تغییر اسم وبلاگ دردی رو دوا نمیکنه

گزارش رژیم دیروز خوب بود اما دیشب دخترم خیلی بهانه گیری کردو همش پیتزا میخواست  منم کلافه یکی براش سفارش دادم و  تو اون اعصاب خوردی بجای شام دو برش کوچولو خوردم پیاده روی کردم رو ترد میل و هوا خیل یسرد شده میترسم سرما بخورم و نمیخوام صدام بگیره


 

 

دوستان خوبم مطمئن باشید بدون ادرس از اینجا نمیرم  اون دختر بلا و شیطون منم به این سادگی راز

 منو فاش نمیکنه حتما اینکارو برای یک موقعیت خاص میذاره البته اگر اینقدر بد جنس باشه که فکر نکنم

باشه هنوز جای خاصی بنظرم نمیاد اما اگر برم حتما لینکشو تو همین وبلاگ میذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 8:36  توسط اندیشه فرزانه  | 

خوب البته از خیلی وقت پیش میدونستم ولی امروز اعتراف کرد مامان من رازتو میدونم و صد در صد این راز چیزی بجز اسم وبلاگم نیست بنابراین ناگزیر عوضش میکنم و در اولین فرصت ادرس وبلاگ هم تغییر خواهد یافت البته با همین اسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 23:49  توسط اندیشه فرزانه  | 

 

سلام دوستای خوبم چقدر کامنتای قشنگ ا زدوستا ی خوبم خونده باشم خوبه   بقول لطیفی  فکر نکنید همش تعریف و تمجیده ها نه خیلیاشونم خوب پر از نصیحت هاو گوشزدهای جالبه  دلممیخواد برا یهمشون مفصل کامنت بذارم یا جوابشونو بدم ولی خوب میدونین که شرایطمو  بخدا همین الان قفسه ی سینم درد میاد بد جور   دیگه این که دیروز برا م یه اس ام اس جالب اومد تقریبا امید بخشه تا ببینم چی میشه گزارش رژیم که اقا ما نمیخوایم بریم رو وزنه چون سرعت وزن کم کردنم خیلی کمه من بیشتر دوست دارم تو ذهنم احساس کنم که به به چه خوب دارم لاغر میشمو ا زاین حرفا   اینطوری بهتره پیاده روی سر جاشه رژیم همچنان رعایت میشه  کتاب رازو دارم میخونم البته امروز موندم که جواب کامنتا رو بدم بعد برم  هوم خیلی من مسخرم

 دوست دارم با خدا کمی رازو نیاز کنم صبح های زود

 

 

 

 

 


 

در ان سوی سالن یعنی همان وقتیکه شکنج و انا صحبت میکردند مابین مادر شکنج و عمه ی انا و

مادرشو خواهر ملوس شکنج بحث مفصلی  در جریان بود.

 

از انجائیکه این دنیا نسبتا کوچک است و مادر انا و شکنج هر دو فرهنگی بودن، سوالهای معمول  دو هم شغل بین انها رد و بدل میشد. اینکه شما چند سال خدمتین و کی باز نشست شدین  یا کدوم ناحیه درس میدادین  وسمت اموزشیتون چی بوده و......

و از خلال این حرفها نشانه های کوچیکی از  اشنائی های متعلق به     گذشته های دور   نمایان میشد که مثلا بله پس شمام با فلانی کار کردین یا شمام خانوم ایکس یا ایگرگ رو میشناسین و اره همون که مثلا پسرش الان فلان کارس و دخترش بهمان  وخدا بیامرزه مدیر فلان دبیرستان و ا راست میگین منم یه دوره اونجا بودم و.......

و کم کم لبخند ها گرم میشدو از انجا که همه ی ما در مراسم امر خیر استعداد جو زدگی داریم ، احساس هم بستگی بالا میگرفت

 با ورود پدر انا که از همه جا بیخبر فکر میکرد این خواستگار ها حدا اقل تا قبل از زمان شام رفته اند ، این جریان  هم بستگی به اوج رسید چون به مجض اینکه پدر انا قدم به سالن پذیرائی گذاشت مادر شکنج تمام قد از جا برخواست و با  ذوق زدگی جلو رفت و گفت  ا ی خدا ایشون که دکتر خودمونه دکترجان منو یادتون نمیاد  مثلا با یک همچین جمله ای شروع کرد ( من فخر الزمانم خواهر تیمسار دبیرستان خوارزم محله ی امیریه )

 

پدر انا هم که در حفظ و ضبط خاطرات تبحر خاصی داشت صحبتهای فخر الزمان را ادامه داد بله بله یادم اومد شما با اقای سید امیر حاج ابولقاسمی ازدواج کردین دیگه همکلاس قدیمی ما خیلی جای خوشبختیه   چیکار میکنن ایشون من خیلی ارادت دارم خدمتشون واقعا مرد ادیب و عالمی بودن سازمان اب تشریف داشتن دیگه

_ بله ولی الان دیگه بعلت بیماری باز نشسته شدن و بعد مادر شکنج مثل اینکه بخواهد بچه ی کوچکی را صدا بزند تا به بزرگترش احترام بگذارد رو به شگنج گردو گفت ........بلند شو ا زجات عزیز جان مگرنمیبینی جناب دکتر عزیز ما تشریف اوردن بیا دستشونو ببوس

شکنج چنان با شنیدن حرف مادرش از جا پرید همچون غلام زر خرید اداب بندگی را جلوی پدر انا بجااورد که نزدیک بود انا بزند زیر خنده

 

خلاصه تقریبا ماجرای خواستگاری فراموش شده بودو همه از خاطراتشان میگفتند که بله یادش بخیر ما با همین تیمسار شما شبهای جمعه این لا له زار رو میرفتیم ماشالله ایشون دست بقلم بودنو نا گفته نمونه که خوب هر دوی  ما جوان بودیمو اهل شعر وشاعری و و خدا بیامرزه پدرم را که اهل ذوق بودنو همهی جوانهای دست به قلمو تشویق میکردن  جناب حاج ابولقاسمیم که چقدر مرد نازنینو مظلومو نجیبی بودنو پدر ایشانم که ا زخطاط های بنام بودنو منم مشق خط میکردم در بچگی پیش ایشون که خدا ایشانم بیامرزه ...که د رهمان جا مادر شکنج وسط خواستگاری با لحن سوگوارانه ای گفت خدا رحمت کنه همه  یاین رفتگران را و طوری شد که همه تکرا رکردند بله خدا بیامرزه و  اه بلندی در افسوس گذشته ها کشیدند و مادر انا هم چیزی شبیه فاتحه زیر لب زمزمه کرد

انا مات و متحیر به این صحنه و انفجار این همه اشنا ئی  و خاطرات مشترک نگاه میکرد شکنج شاید باورتان نشود که با همان زست مهران مدیری و    جواد رضویان در پاچه خواری رئیسشان یعنی سعید پیر دوست  چسبیده به پدر انا نشسته بودو تمام جملاتش را خطا ب به پدر انا با استاد و ما خاک پای شمائیمو وشما پیشکسوتین شروع میکرد و این القابو تعاریف تقریبا با همان باقلوا و گز گفتن از فرط خود شیرینی برابر بود.

کم کم بحث از دل خاطرات گذشته و یاد بود رفتگان  خود را بیرون کشیدو مباحث پزشکی و بیمارستانی به میان امد و این بار شکنج و پدر انا وارد صحبتهای تخصصی شدند

بله تنها کسی که یان وسط بیکار مانده بود انا بود که در حالت کرختی عجیبی بسر میبرد انگار همه چیز داشت خیلی نرمو سر راست بی هیچ مخالفت و درگیری ، بدون دخالت او شکل میگرفت و ا زکنترل و رهبری او خارج میشد بنظر میرسیدکاملا مشخص بود که هردو خانواده  جذب همدیگر شده اند و هیچ فردی خیال ندارد سوال و اعتراضی بکند این خواستگاری که باید در فرم معقولش یک ساعت طول میکشید تقریبا به یک میهمانی شام ناگزیر تبدیل شد  و وقتی که  انا در اشپزخانه همراه مادر بشقاب ها چینی دور سورمه ای سنگین  را بیرون میکشیدندو دستمال میزدندو عمه هم فرز سالاد درست درست میکردکه در کنار غذا ی حاضری از بیرون جلوه ی خانگی و سلیقه دار داشته باشد،انا   از مادرش پرسید مامان چرا اینا نمیرن   یعنی چی چرا دارن شام میمونن

مادر سر سری و بیحوصله گفت وا انا الان وقت این حرفاست خوب حرفشون گل انداخته چیکار کنم موندنی شدن ساعت نه ونیم شبه بده بی شام برن

حالا این وسط رزیتا مدام تلفن میزد نه تا از اخرین اخبار خواستگاری خبر دار شود انا که با عجله در اطاق خودش گوشی را برایپنجمین برا بر میداشت با کلافگی گفت رزیتا یعنی تو تا فردا نمیتونی صبر کنی دارم میز شام میچینم

_ وا ی خدا هنوز نرفتن وای انا اینا دیگه تورو ول نمیکنن پس دیگه کا رتمومه  وشروع به خواندن اهنگ عروسی کرد دیری ریری دارارا رام دا رارام

که انا  د رحالیکه هم حرص میخوردو هم از مسخره بازی رزیتا خنده اش گرفته بود گفت خفه شو دیونه شدی خوب پسره همچین تحفهایم نیست دیگه زنگ نزنیا

و گوشی را گذاشت

یک دفعه میان ان همه شلوغی و خنده های بلند مادر شکنج ترسی به جانش ریخت یعنی او داشت ازدواج میکرد اینکه خیلی مسخره بود

دیگر ساعت نزدیک به 10ونیم بود  که بالاخره این خانواده تصمیم گرفتند از جا بلند شوندو به منزل خود بروند و اناداشت کمی از اضطراب فاصله میگرفت که یک دفعه مادر شکنج دست در کیفش کردو دستبند زیباو گران قیمتی از کیفش در اوردو ان را درست عین یک شاگرد مدرسهه صدا کردو پیشانی اش را بوسیدو در کمال تعجب انا دستبد را   به دستش بست و گفت عروس گلو زیبام  منو پسرم که شیفتت شدیم و میخوایم تو عروس خانواده ی ما باشی  و بعد با لحنی  خیلی تاتری  درست مثل سخنرانیهای اخر فیلم هنرپیشه ی اصلی که همه رو تحت تاثیر قرار میده ..ادامه داد اگر خواسته ی منو به عنوان یک معلم پیر قبول کرد ی که ما مفتخر ترین خانوده ی شهریم اگرم کهنه این هدیه ی من به تو هست عزیز شیرینم    ودر همین حال شکنجم به مادر ش نزدیک شدو در عین اینکه نگاه پر ازتاییدو تمنائی به انا میکرد دست روی شانه ی مادرش گذاشت  .. انا میتونست قسم بخوره که کم مونده بود اشکای همه از حزن انیگزی این قضیه و این همه تواضع   سرازیر بشه ..

که یک دفعه همه که لحظاتی در سکوت بودن با جمله های تعارف امیز دور انها را گرفتن که وای نه باعث افتخار ماست شما سرورینو اله وب له که یک دفعه انا گفت اه خانوم فخر الزمان من از اشنائی   با شماو خانوادتون خوشحال شدمو ولی اگر ااجازه  بدین من باید فکر کنم که یک هو همه به انا نگاه دقیق کردندو با زفضااکنده ا زموج محبتودوستیو عشق شدو تاثیر حرف انا کم رنگ شد

و در حالیکه میهمانی پایان میگرفت و همه خداحافظی میکردند شکنج به بهانه ی دست دادن دست انا را گرفتو موذیانه گفت من تا بله رو ازت نگیرم ول نمیکنم........................

ا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 12:2  توسط اندیشه فرزانه  |